ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
بچها واقعا اگه بازم ناشناس خالی باشه دیگه رمان و ادامه نمیدم چون من از درس و زندگیم میزنم بعد شماهم
حرف نزننننن من میخونمممممممممممم😭😭
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشا
_نه عزیزم چندبار گفتم ازاول رمان
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_شیشم»
امیر:
طنین خنده های مامان و رهام توی خونه پیچیده بود،بعداز سالها توی خونه همچین صدایی شنیده میشد،یعنی بعداز رفتن بابا و اون تصادف اولین بار بود که میدیدم مامان اینطوری میخنده.
وقتی بارهام اومدیم تو خونه،برقی که سالها بود توی چشمای مامان نمیدیدم به چشمم اومد.
ذوق زدگیش حتی از راه دور هم معلوم بود.و لبخند قشنگش که وقتی خیلی خوشحال بود دیده میشد؛حالا توصورت مهربونش نقش بسته بود..
اشکاش از روی ذوق زدگی روی صورتش میریخت..،
بخاطر این حال خوب مامان مثل همیشه دین رهام گردنم بود.
البته....،
بودن رهام انگارهمیشه زندگیم و سرپا میکرد،حس اینکه یه نفر هست که همیشه و هرجا بمونم،گیرکنم..هرجا خراب کنم اون میاد و پشتم وای میسته اون میاد و راه راست و نشونم میده.
هرجا اشتباه کنم زمین بخورم،هرجا دستم بلرزه و بترسم،میادو سرپام میکنه.فقط اونه که دستمو میگیره...،فقط اونه که از زمین خورده بودنم خوشحال نمیشه،میادمثل همیشه میگه:
نبینم کم آوردی پسر.!.
فقط اونه که واقعی باحال خوبم عشق میکنه و خوشحال میشه...
من هیچوقت کم نمی آوردم چون همیشه حتی از راه دورم دست رهام روشونه ام بود؛باصدای مامان از وسط حرفای مغزم کنده شدم:
+دکتور مملکت و نگاه،هرکی ندونه فکرمیکنه شاعری،عارفی، چیزیه..
امیر جان مامان چته!؟
خندیدم و گفتم:ای بابا هیلدابانو،شما آقا داداشتو دیدی مارو کنارگذاشتی،گفتم دیگه ساکت بشم سنگین تره،..
رهام خندید و گفت:آب و بریز همون نقطه که میسوزه..،مادرت یه موی داداششو به صدتای تونمیده.
خودمو مظلوم کردم و گفتم: بچه یتیم گیراوردین دیگه...
هیلدا لبشو تعصنی گازگرفت و گفت:اذیتش نکن رهام...
خندیدم و گفتم:
آقا رهام خودت خواستی بگم هیلدابانو آخرین نفری بود که شما یادت افتاد بهش سربرنی.
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_هفتم»
امیر:
مامان باناراحتی لب زد:یعنی شما اون همه رفیق دوزاری و یادت هست بری ببینیشون بعدخواهر بزرگ ترتو آخرین نفر یادت میوفته؟
خوشحال از دوبه هم زنی که انجام دادم با لبخند خبیثی بهشون خیره شدم.
رهام باحالت زاری گفت:بابا به قرآن این پسرت چرت و پرت بهم میبافه، من به قرآن علی و شیرزاد و هنوز ندیدم ...
هیلدا چشم غره ای بهش رفت و چیزی نگفت.
رهام باغرغر گفت:بعدشم این پسرتو باید بسپاری دست من مردبارش بیارم دیگه مث زنا خبر نبره این ور اون ور..،
هیلدا حالا حرصی داد زد:
رهااااامممم من خبرمیبرم این ور اون ور؟
رهام دستی به سرش کشید و لب زد:
بابا خواهرمن الهی دورت بگردم تورو امام حسین یدقع زبون به دهن بگیر ببینم چه گوhی میخورم قربونت برم...
من گفتم زن والا شما تواین جمع ازهمه ی ما مرد تری.
درحالی که خندمو قورت میدادم باحالت اشاره بهش گفتم:چی میگی رهام؟
رهام فاز روشن فکری گرفت و گفت:
مردی که به جنسیت نیست، نشنیدین میگن؟.. مردی به...
باحالت پیروزمندانه گفتم،:به!؟
یکم سرشو خاروند،وادامه داد:به شعور ومعرفته..،
درحالی که سعی میکردم خندمو کنترل کنم سرمو پایین انداختم هیلداهم با نگاه برو خودتی بهش خیره شد
رهام بچه پرویی نثارم کرد،خواستم حرف بزنم که مامان گفت:امیر ادامه بدی هردوتون و میندازم از پنجره پایین،مگه تو هم سن سال اینی که دهن به دهن میشی؟ عه!...
از اونجایی که هیلدا واقعا خشم اژدها بود چیزی نگفتم.یکم از چایی ام رو مزه مزه کردم که باصدای هیلدا دوباره گرخیدم،
واین دفعه بدتر چایی روم ریخت و کباب شدم.
+پات و بیاررر پایننن مبل خراب میشهههه.
بی توجه به خنده های رهام پامو صاف کردم.ویکم از لباس و از تنم جداکردم.
رهام یکم صداش و صاف کرد و دستی به موهاش کشیدو گفت:هیلدا،؟
+جانم رهام؟,
_میدونم که افسانه و فرهاد ازدواج کردن..خب از محل هم رفتن تو نمیدونی خونه ی جدیدشون کجاست؟
هیلدا رو صندلی جابه جا شدو لب زد:
خب..نه دیگه هیچکس از خونه ی جدیدشون خبر ندارع داداش.
تاقبل از اون یه بار رفتم تابان و ببینم ولی اون بچه که چیزی از من یادش نبود افسانه هم آنقدر باهام مثل غریبه ها رفتار کرد که دیگه نتونستم برم،
رهام چیزی نگفت ولی کلافه گیش از چهره اش مشخص بود.واخمای تو همش نگرانیشو به رخ میکشید؛
سلام سلام.✨💞
من اومدم پارت های جدید.🫶🏻
نظراتتون یادتون نره،که انرژی بگیرم🩷🩶
https://daigo.ir/secret/51744450739
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منم یه مرگ اجباری..؛!:)