_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_پنجم»
تابآن:
از جام پاشدم که درد بدی توی کمرم پیچید.خدا سومیشو بخیر کنه.درحالی که دستم به کمرم بود روی دور ترین صندلی نشستم،چایی ای که روی میز بودو برداشتم یکم باپیمونه توش شکر ریختم،که صدای رامین منو به خودم آورد:
موهات و کوتاه کردی؟
آخه به توچه؟!...سیرابی زاده؛بالحنی که بهش بفهمونم داره فوضولی میکنه لب زدم:چطور!؟ +همینطوری آخه کوتاه تراز قبل شده...،
باصدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم:
آره.،کوتاه کردم.
دست راستشو زیر چونه اش گذاشت و زمزمه کرد: چقد بهت میاد.!.
لبخند مصنوعی ای زدم،ونگاهم روی فرهاد که بازم داشت مربا میخورد سرخورد،
این آدم دهن هرچی مربا بود و صاف کرده بود به قرآن....،
باحرص شروع به هم زدن چاییم کردم و قلپ ای ازش سرکشیدم که صدای فرهاد بلند شد:
خب دیگه افسانه جان منو رامین میریم سرکار..،
با شنیدن حرفش ناخودآگاه یه غم بدی کنج سینم نشست.دستی به چشمم کشیدم.اگه بابام بود مامان زن بی صفتی مثل فرهاد نمیشد،
اگه بود این پسر هو..ل فرهاد نمیتونست چپ نگام کنه.ولی اون فقط تو خیال من باقی مونده بود،تنها چیزی که ازش مونده بود همون لالایی ویگن بود که هرشب باهاش گریه میکردم..،!
ولی خب اون زندگی تو اروپا و به من و مامان ترجیح داد دیگه.،
باتکون خوردن دستی جلوی چهرم به خودم اومدم،نگاه بی حوصله ای به صورت حق به جانب رامین انداختم و لب زدم: چیه!؟
+کجایی دوساعته صدات میکنم؟!
_توفکر بودم کاری داری؟جلو تر اومدو دستشو روی میز گذاشت و توی صورتم خم شد و گفت:_توهنوزم نمیخوای بیای شرکت!؟
_نه راستش هرچی فکرمیکنم این شغل به درد من نمیخوره،
پوزخندی زد و فاصله ی بینمون و کمتر کرد نفس عمیقی کشیدم و یکم عقب رفتم.
+خیلی عجیبه این شغل آسون ترین کاره همه براش سرودست میشکونن بعدتو نمیتونی این شغل و انجام بدی ولی در عوض میتونی نود دقیقه تو زمین چمن بدویی؟!
آروم گفتم: خب نمیتونم دیگه.
خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشارشو روی صور...tم حرکت داد و تا زاویه فکم رسید عصبی بهش خیره شدم،ازحرص نفس نفس میزدم.
لبخند محوی زدو انگشتشو روی ترقوه ام گذاشت خواستم دوباره حرفی بزنم که
با فشاری که به ترقوه ام اورداز درد توی خودم جمع شدم، پوزخند عجیبی زدو زمزمه کرد:
_من توشرکت منتظرتم.
حتی اگه یه عمر باشه،مطمئنم یه روز خودت با پای خودت میای اونجا...
واز در خارج شد.
سرمو با دوتا دستام گرفتم و روی میز گذاشتم.
نفسم بالا نمیومد و دستام میلرزید
نه از دردِ ترقوه، از دردِ بیپناهی.
_خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشارشو روی صورtم حرکت داد و تا زاویه فکم رسید عصبی بهش خیره شدم،ازحرص نفس نفس میزدم.
لبخند محوی زدو انگشتشو روی ترقوه ام گذاشت خواستم دوباره حرفی بزنم که
با فشاری که به ترقوه ام اورداز درد توی خودم جمع شدم، پوزخند عجیبی زدو زمزمه کرد:
_من توشرکت منتظرتم....،
https://daigo.ir/secret/51744450739
شنوای نظراتتون🫴🏻✨
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشا
بچها واقعا اگه بازم ناشناس خالی باشه دیگه رمان و ادامه نمیدم چون من از درس و زندگیم میزنم بعد شماهم که خب دوس ندارین الکی چرا وقت هدرکنم؟🙂
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
بچها واقعا اگه بازم ناشناس خالی باشه دیگه رمان و ادامه نمیدم چون من از درس و زندگیم میزنم بعد شماهم
حرف نزننننن من میخونمممممممممممم😭😭
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشا
_نه عزیزم چندبار گفتم ازاول رمان