eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
247 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_✯براے آخرین بار✯_ -من تابآنم- «» تابآن: باصدای قهقهه های بلندکسی از خواب پریدم،خمیازه ی بلندی کشیدم که اشک ناشی از خمیازه پایین ریخت. دستمو توی موهای کوتاهم کردم و سرمو خاروندم،خواستم از جام بلندشم که پام به گوشه ی تخت گیرکرد وبا مخ خوردم زمین. آخ بلندی گفتم که صدای مامانم که توی سالن بود بلند شد،+چیکارکردی باز دوباره!؟ یکم کمرم که مطمعنم مهره هاش جابجا شده رو ماساژ دادم و گفتم:هیچی کمرم بود که شکست..؛ازجام پاشدم و خودمو تو آینه دیدم. زیرچشام گود افتاده بود،بیخیال دستی به موهام که شبیه انیشتن خدابیامرز شده بود کشیدم.موهای پسرونه ام رو شونه کردم و لباس خونگی ام و بایه تیشرت سفید و شلوار مام استایل عوض کردم؛ کلاه کپ مشکیمو روی سرم گذاشتم وکیف باشگاه و توی دستم گرفتم. داشتم پله‌ها رو پایین می‌رفتم که صدای خوش و بش مامانم با اون سیرابی بلند شد.منظورم فرهاد شوهرننمه،.... نه نه یعنی پدر ناتنیم...نمی‌دونم بهش دقیقا چه کوفت و زهرماری میگن،ولی هرچی هست خیلی چرت و پرته؛. مادرم منم بین این همه آدم بااین ازدواج کردنش چشم بازار و کور کرده.اه اینم آدمه آخه.البته سرمایه ای که این داره و هیشکی ندارع ولی خدایی نچسبه؛ یکم خم شدم تا ببینم چه خبره که دیدم به طور خیلی عجیبی پسر سیرابی هم هست،یکم دیگه خم شدم که یکدفعه پام لیز خوردو هر بیست پله رو قل خوردم و در انتها با شتاب روی سرامیک ها پرت شدم و به معنای واقعی کلمه خش.tکم پر..چم شد..؛ مامان طرفم اومد و باحرص گفت:دآخه تو کوری آخه!؟. سیرابی که در تمام مدت کره و مرباآلبالو میزد با دهن پرگفت:لیاجان تو چرا احتیاط نمیکنی آخه بابا؟! دلم میخواست داد بزنم و بگم من تابآنم وتوعم هیچ وقت نمیتونی حتی یه مو به سربابای منم باشی،ولی باسکوت سرمو پایین انداختم.آروم ادامه داد: بیاصبحونه بخور بابا،.. دستی باحرص به صورتم کشیدم و لب خند مصنوعی زدم.درتمامی این مدت همش سعی میکردم خودش و اون رامین جلف پسرشو مثل توپ فوتبال پرت نکنم از پنجره پایین..، یعنی واقعا باید میرفتم باهاشون سریه میز؟! باید نگاه های هو..ل رامین که مثلا برادرمه و تحمل میکردم.؛ ولی چشم و ابرو اومدن های مامان بهم ثابت کرد اگه همین الان نرم سرمیز بدبختم.
بآبونه ها ،🌱✨ قصد کردم امروز یه پارت دیگه هم بدم تا برم بنده تایپ کنم بیام ناشناس خالی نیس دیه،مگه نه!؟ https://daigo.ir/secret/51744450739
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: از جام پاشدم که درد بدی توی کمرم پیچید.خدا سومیشو بخیر کنه.درحالی که دستم به کمرم بود روی دور ترین صندلی نشستم،چایی ای که روی میز بودو برداشتم یکم باپیمونه توش شکر ریختم،که صدای رامین منو به خودم آورد: موهات و کوتاه کردی؟ آخه به توچه؟!...سیرابی زاده؛بالحنی که بهش بفهمونم داره فوضولی می‌کنه لب زدم:چطور!؟ +همینطوری آخه کوتاه تراز قبل شده...، باصدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم: آره.،کوتاه کردم. دست راستشو زیر چونه اش گذاشت و زمزمه کرد: چقد بهت میاد.!. لبخند مصنوعی ای زدم،ونگاهم روی فرهاد که بازم داشت مربا میخورد سرخورد، این آدم دهن هرچی مربا بود و صاف کرده بود به قرآن....، باحرص شروع به هم زدن چاییم کردم و قلپ ای ازش سرکشیدم که صدای فرهاد بلند شد: خب دیگه افسانه جان منو رامین میریم سرکار..، با شنیدن حرفش ناخودآگاه یه غم بدی کنج سینم نشست.دستی به چشمم کشیدم.اگه بابام بود مامان زن بی صفتی مثل فرهاد نمیشد، اگه بود این پسر هو..ل فرهاد نمیتونست چپ نگام کنه.ولی اون فقط تو خیال من باقی مونده بود،تنها چیزی که ازش مونده بود همون لالایی ویگن بود که هرشب باهاش گریه میکردم..،! ولی خب اون زندگی تو اروپا و به من و مامان ترجیح داد دیگه.، باتکون خوردن دستی جلوی چهرم به خودم اومدم،نگاه بی حوصله ای به صورت حق به جانب رامین انداختم و لب زدم: چیه!؟ +کجایی دوساعته صدات میکنم؟! _توفکر بودم کاری داری؟جلو تر اومدو دستشو روی میز گذاشت و توی صورتم خم شد و گفت:_توهنوزم نمی‌خوای بیای شرکت!؟ _نه راستش هرچی فکرمیکنم این شغل به درد من نمیخوره، پوزخندی زد و فاصله ی بینمون و کمتر کرد نفس عمیقی کشیدم و یکم عقب رفتم. +خیلی عجیبه این شغل آسون ترین کاره همه براش سرودست میشکونن بعدتو نمیتونی این شغل و انجام بدی ولی در عوض میتونی نود دقیقه تو زمین چمن بدویی؟! آروم گفتم: خب نمیتونم دیگه. خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشارشو روی صور...tم حرکت داد و تا زاویه فکم رسید عصبی بهش خیره شدم،ازحرص نفس نفس میزدم. لبخند محوی زدو انگشتشو روی ترقوه ام گذاشت خواستم دوباره حرفی بزنم که با فشاری که به ترقوه ام اورداز درد توی خودم جمع شدم، پوزخند عجیبی زدو زمزمه کرد: _من توشرکت منتظرتم. حتی اگه یه عمر باشه،مطمئنم یه روز خودت با پای خودت میای اونجا... واز در خارج شد. سرمو با دوتا دستام گرفتم و روی میز گذاشتم. نفسم بالا نمیومد و دستام می‌لرزید نه از دردِ ترقوه، از دردِ بی‌پناهی.
_خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشارشو روی صورtم حرکت داد و تا زاویه فکم رسید عصبی بهش خیره شدم،ازحرص نفس نفس میزدم. لبخند محوی زدو انگشتشو روی ترقوه ام گذاشت خواستم دوباره حرفی بزنم که با فشاری که به ترقوه ام اورداز درد توی خودم جمع شدم، پوزخند عجیبی زدو زمزمه کرد: _من توشرکت منتظرتم....، https://daigo.ir/secret/51744450739 شنوای نظراتتون🫴🏻✨
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_خنده ای کرد و انگشت اشارشو از پشت گوشه ی ابروم گذاشت.خواستم حرفی بزنم که هیس ای زمزمه کرد،انگشت اشا
بچها واقعا اگه بازم ناشناس خالی باشه دیگه رمان و ادامه نمیدم چون من از درس و زندگیم میزنم بعد شماهم که خب دوس ندارین الکی چرا وقت هدرکنم؟🙂