ـ+
بعد آروم لپمُ کشید و ادامه داد:
- و،مهم تر از همه مثل شما خاصِ شیرینک!
و به دست هرکسی نمی شینه..،
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_چهلُ_شیش»
تابآنِ هادیان:
بعد شنیدن حرفش برای بار دوم سکوت سنگین بینمون تمدید شد؛
سرش کج کرده بود و با نگاش تو چهره ام دنبال چیزی میگشت،..
دنبال جواب بود؛
شاید ازم انتظار یه واکنش داشت..
میخواست مثل خودش توی چشماش نگاه کنم و حرف دلم و بزنم.؛
ولی،
مثل همیشه نمیدونستم ك باید چی بگم و چیکار کنم..
یکی توی سرم به جای من داد میزد:
«خب این که تو دستای تو قشنگ بود پس یعنی منم به تو خیلی میام:؛!)»
ولی خودم...؟؛
فقط، میتونستم از لبخند ها و چشمای سرشار از خواستنش فرار کنم؛
نمیدونم؛
شاید اگر یکم با تجربه تر بودم و اولین باری نبود که دارم به کسی اعتماد میکنم،
بهتر و معقول تر رفتار میکردم...
ولی راستش،من بلد نبودم...
پشت لبخند های محوش، دستم و طرف صورتم همون نقطه ك توسط دست هاش لمس شده بود بردم..،
گرمی دستاش هنوز روی صورتم میلغزید و مطمعن بودم صورتم سرخ شده..
توی جام جابه جا شدم که کم کم رنگِ نگاش تغییر کرد؛
برقِ نگاهش داشت کمتر میشد و لبخند روی لبش ماسیده بود؛
انگار شیرینی عسل چشماش داشت جاشُ با قهوهی قجری عوض میکرد..،
آروم نگاهش و ازم گرفت و به چمن ها دوخت..
کلافه دستش و بین موهای طلایی اش برد و بهشون ریخت وبعد،نفسش و خسته بیرون فوت کرد..
متعجب سرم و خم کردم تا به صورتش دید داشته باشم..،
زانوهاش و توی بغلش گرفته بود و
انگار سلول به سلول چهره اش غمُ فریاد میزدن..،
یکم مکث کردم، بعد کف دستام و آروم زیرِ پلکم گذاشتم..
عذاب وجدان مثل خون تو رگام میدوید؛
حس میکردم بخاطر من بود ك اینطوری حالش بدبود!
نفسِ حبس شده ی تو ی سینمه امُ با شتاب بیرون فرستادم وباتردید،
دستمُ طرف دستش که روی چمن بود بردم..
دستم روی پوست برنزه اش میلرزید و گرماش مثل سرم به کل تنم تزریق میشد..
بالاخره نگاهش و بهم دوخت..
دستشُ یکم بیشتر بین انگشتام فشردم .
_خوبی؟!..
لبخند عمیقی گوشه ی لبش کاشت،و برای راحت شدن خیالم چند بار پشت هم پلک زد..
ولی خب من آروم نمیشدم.!
نوچی زمزمه کردم و از کنارش بلند شدم و روبروش دوزانو نشستم..
_ببین،تو یه چیزیت هست...
وتا نگی ولت نمیکنم..
با شنیدن حرفم ،نگاه خیره اش و بهم دوخت؛ دوتا دستم و بین دستاش فشردوبعد
دستامُ طرف صورتش برد و روی هردوشون بوسه ای کاشت.
یکم اینور اونور کرد و بعد با صدای لرزنوش نجوا کرد:
ـ ببین،...هیچوقت نزار کسی از دستم بگیرتت خب؟!
با شنیدن حرفاش درحالی ك چشمام از این گرد تر نمیشد ناباور خندیدم..
اما با برخوردن به نگاه مظلومش حالم گرفته شد و خندم و جمع کردم..
چشمامو روهم بستم ،چرا اینطوری شده بود؟!
صورتش سرخ شده بود و طوری بهم نگاه میکرد ك انگار آخرین باره که نگاهش داره بهم میخوره..
با صداش سرم و بالا آوردم.
ـ دارم جدی حرف میزنم لیا...
من از دیشب خیلی فکر کردم..
به خودت،به خودم وبه رابطه ای که شاید از نظر تو یه روزه به وجود اومده ولی من انگار سالها باهاش زندگی کردم؛!
سرشُ جلو آورد و روی پیشونی ام گذاشت؛
وبرای چندمین بار به چشمام خیره شدو ادامه داد.
-به این چشمها،به فرفری های موهات،
به خنده هات..
من بدون تو نمیتونم.!..
یعنی...یعنی میدونی؟!تو باعث شدی من ورژنی از خودم نشون بدم که هیچوقت تو خوابمم نمیدیدم..
یعنی من قبل از تو اصن آدم نبودم!
با شنیدن حرفش خندیدم که دستش و روی خط لبخندم کشید..
-جدی میگم.!
-اگه یه دوماه برگردی به عقب منو ببینی ازم متنفر میشی؛
من نمیدونم اگه یه روز نباشی چجوری باید برگردم به قبل،
میدونی دیشب که رسیدم خونه همش دنبال طلوع خورشید بودم که دوباره بیام ببینمت،چون واقعا دیگه یک ثانیه هم نمیتونم بدون تو باشم..؛
هیچوقت نزار برگردم به اون آدم قبل باشه!؟..
با شنیدن حرفش چند دقیقه ای مکث کردم..؛
بعد با شیطنت زمزمه کردم:
_خوب هندونه میزاری زبر بغلما،
دوباره خواست نگاهش و مظلوم کنه که ایندفعه همونطور که پیشونی ام روی پیشونی اش بود،سیلیِ آرومی توی صورتش زدم و با اخم ساختگیم لب زدم:
بار آخرت باشه چشمات و اینطوری واسه من مثل گربه ی شرک میکنی من دلم کباب شه ها!.
یا حرفم قهقهه ی بلندی زد.
_مظلوم گیراوردی دیگه!
چِ میشه کرد؛-
پشت چشمی براش نازک مردم و لب زدم:
_مظلوم گیر نیاوردم،مظلوم نما گیرم افتاده؛
با حرفم دوباره خندید و بعد توپم که گوشه ی زمین افتاده بود انداخت طرفم و زمزمه کرد:
-خب حالا گریه زاری بسه!
شما پاشو ببینم اونقدر که مهران میگه کار بلدی، یا فقط بلدی فیگورش و بیای؟!؛
بعدم چشمکی حواله ام کرد.
توپ و با یه ضربه ی هِد مهارش کردم و آروم نجوا کردم:
+ببین پســـر خوشگله،
بهت پیشنهاد میکنم تو فوتبال واسه من یکی کُری نخونی که بد میبینی..
زبونش و روی لبش کشید و باخنده زمزمه کرد..
ـ واسه شما باشه ،ما حال میکنیم بد ببینیم.!
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورقِ_چهلُ_هفت»
رهام هادیان:
با حس گُر گرفتن تنم، موهام و چند ثانیه بالا نگهداشتم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم ؛
از دیشب که اون مدارک و به دست افسانه رسونده بودم،استرس یک ثانیه هم دست از سرم برنداشته بود.
اشتباه کرده بودم،یه اشتباه خیلی بزرگ!
نباید همچین چیزی به دست افسانه میرسید..
کلافه سرم و خاروندم و دستی به گردنم که بخاطر نشسته خوابیدن خشک شده بود کشیدم.
افسانه رو میشناختم.
فوق العاده آدم بی سیاستی بود؛
مطمعناً بعد از دیدن اونا یک لحظه هم صبر نمیکردو بدون فکر همرو میکوبیده تو صورت فرهاد!
و...
فرهادم در چنین شرایطی وقتی تا این حد باخته بود، میخواست چیکار کنه.؟!
حتما،به یه شیوه ای صداش میبرید؛!
عصبی کف دستم و روی پیشونی ام کوبیدم و
چشمام و روی هم بستم و نفس عمیقی کشیدم ..
نه..نَــ همچین کاری نمیکرد؛
هرچی باشه افسانه زنش بود...
واسه هرکسیم بی ش..rف بازی درمیاورد با افسانه این کارو نمیکرد!
پوفی کردم و سرم و به طرفین تکون دادم و بعد بین دستام گرفتمش؛
معلوم بود که همه ی این افکار پوچ برای دلخوشی کردن خودمِ..
فرهاد براش آشنا و رفیق وزن و بچه فرقی نداشت!.
هرکس که سر از کارش درمیوورد زنده نمیموند...
با شنیدن صدای هیلدا،سرم و از بین دستام بیرون آوردم و با چشمام که بخاطر بی خوابی های دیشب تار میدید نگاهی بهش انداختم؛
+داداش،قوه ات یخ کرد میخوای عوضش کنم؟!
چند بار پشت هم پلک زدم تا بالاخره تصویر نیمه واضحی از هیلدا تحویل گرفتم.
آروم لب زدم:
_نه قربونت برم،همین خوبه..
موهام و به طرف بالا هدایت کردم و یکم از قهوه و مزه مزه کردم..؛
با حس کردن طعم بکر و معرکه اش لبخند بی جونی تو روی هیلدا زدم..،
چقدر دلم واسه این قهوه هاش تنگ شده بود؛
بعد از شهاب ،هیچوقت کسی و ندیدم که مثل هیلدا قهوه درست کنه؛به جرعت میتونم بگم یه جرعه ی خیلی کوچیک، از قهوه هاش میتونست همه ی خستگی ها و حال بدی هارو بشوره ببره؛
با لبخند لب زدم:_تهش نگفتی،چیکار میکنی که آنقدر قهوه هات به دل و روح آدم میشینن!؛
شیرین خندید.
+نوش جونت.!
بعد به قابِ عکسِ شهاب که روی دیوار خودنمایی میکرد خیره شد.
لبخندش رنگ تلخی گرفت،سرش و زیر انداخت و ادامه داد:
+خب اینم حاصلِ چند سال زندگی با شهابه دیگه....
مثل خودش به عکس شهاب خیره شدم.یکم مکث کردم و بعد گفتم:
_خدا رحمتش کنه،به هیچی کار ندارم ولی تو عمرم آدمی به معرفت شهاب ندیدم؛
لبخند محوی زدم؛
-یادته هروقت قهوه میریخت چی میخوند؟!
خنده ی آروی کرد که همزمان باهم زمزمه کردیم:
«اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت
دو فنجان قهوه مینوشم به یاد مردمکهایت
دو فال قهوه میگیرم، سپس شاید بدانم کی
میسر میشود همراهِ هم، فال و تماشایت؛»
لبی برچید و چند بار پشت هم پلک زد تا از ریزش اشک هاش جلو گیری کنه.
بر خلاف میلم نگاهم و ازش گرفتم و به فنجون قهوه خیره شدم.
میشناختمش سعی میکرد گریه نکنه،
ودلم نمیخواست وقتی داره مابین غم و غصه دست و پا میزنه،غرورش شکسته بشه؛.
یکم دیگه از قهوه ارو مزه مزه کردم،که بعد از چند دقیقه دوباره صداش درحالی که دستش توی چشمش بود بلند شد؛
+میگم داداش تو دیشب بیدار بودی فهمیدی این بچهه کی اومد؟!
از لحنش خندم گرفت؛
خوشم میومد انقدر قوی بود که حال خودش و خودش عوض کنه..
باصدایی که کنترلش دست خودم نبود گفتم:
_الان منظورت از بچهه امیره؟؛
+آره دیگه،پسره معلوم نیست کی شب اومد کی رفت اصلا معلوم نیست داره چیکار میکنه با زندگیش..
دستم و پایه ی سرم کردم..
-هیلدا جانم دورت بگردم من
امیر الان بیست و هفت سالشه.
دیگه سن اینکه کی بیاد و کی بره ازش گذشته عزیز من،
سری تکون داد و شاکی گفت:
+رهام این هفتاد سالشم بشه من باید بدونم چیکار میکنه چیکار نمیکنه..
یعنی چی این حرفا؟!
من مادرشم باید بفهمم داره چه دستی گلی تو زندگیش به آب میده..
با خنده لب زدم
:_چشم هیلدا خانوم،چشـــم
من نمیگم شما نباید بدونی که،
من میگم تو باید بشینی باهاش صحبت کنی حرف بزنی آروم با زبون خوش طوری که خودش اصن بخواد هرچی هست و نیست وبریزه رو دایره؛
بعدشم الان دیگه این بچه مردی شده برا خودش،خودش حواسش به زندگیش هست دیگه..
سرشو کج کرد و آروم نجوا کرد:
آره رهام...خب راست میگی....
ولی فکر کردی میشه با این دو کلمه حرف زد؟!
تو دوثانیه آنقدر زبون میریزه که آدم اصلا یادش میره میخواسته گوشش و بپیچونه....
بعدشم رهام
از تو خیلی بیشتر حرف شنوی داره تو باهاش حرف میزنی ببینی این چند وقته چِشه؟!
سرم و کج کردم وبا همون لبخند لب زدم:
-امیرِ این روزا با جوونی های شهاب مو نمیزنه؛
همه ی رفتاراش،معرفتش کاراش..
همشون شبیه شهابن.
چشم، من میشینم باهاش حرف میزنم ولی بازم بهت میگم نگرانی به دلت راه نده..
هیلدا که خیالش راحت شده بود،لبخندی از ته دل زد و با خیال راحت قهوه اش و سرکشید؛