_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_پنجاهـ_یكٔم»
تابآن هادیان:
بابلند شدن صدای تلویزیون،سرم و روی مبل کوبیدم وباحرص کوسن مبل روی صورتم فشار دادم.
با بیشتر شدن صداش فحشی زیر لب نثار تلویزیون و در دیوار کردم وبالشت و بیشتر روی صورتم فشار دادم و به سختی توی جام غلتی خوردم....که یکدفعه،
مثل حلیم وا رفته روی زمین ولو شدم.
چند لحظه روی زمین همون طور وارفته موندم و بعدبا حرص دستمُ دراز کردم وگوشیمو که زیر مبل افتاده بود و صفحه اش شکسته بود برداشتم؛
نفسم و توی هوا فوت کردم.
الان ساعت پنج بعد از ظهرِ روز تولدم بود و من هنوز هیچ گــ..o..هی نخورده بودم!..
پوزخند تلخی زدم وبی حال سرم و روی تشک مبل تکیه دادم.
آخه مگه میشه،هیــچکس اون روزی که من پا گذاشتم توی این دنیای مزخرف و یادش نباشه؟!
حتی رادمهر،حتی نعناع!
لبخند پر بغضی زدم؛وقتی برای هیچکس مهم نباشی همین میشه دیگِـــ..
گوشه ی لبم و آروم جویدم،صمیمی ترین رفیقات روز تولدت میرن گشت و گذار عاشقونه..!
البته خانواده رو که اصلا ولش کن..؛
یعنی مامان هم یادش نبود تولد دخترشه؟!
چشمام و روی هم فشار دادم تا بتونم از ریزش اشک سمجی که بیخ گلوی چشمام گرفته بود جلو گیری کنم؛
کسایی که روشون حساب باز کرده بودم انقدر معرفت نداشتن ك حتی،توی این روز نچندان زیبا تنهام نزارن..
لپم و از تو گاز گرفتم،
یعنی امیرم یادش نبود امروزو؟!
چنگی توی موهام زدم،خب اصن بهش نگفته بودم که بخواد یادش باشه،..
با حرص از جام پریدم و دستم و روی زمین کوبیدم و جیغِ خفه ای زدم.
اصلا من نگم ،اون که ادعای دوست داشتن داره باید بدونه و یادش باشه..
خنده ی آرومی کردم که همزمان باهاش اشکام جاری شد.درسته یکم بی منطق هم شده بودم
ولی خودمونیما،واقعی هیچکس هیچی یادش نبود!
سرم و دوباره به تشک مبل تکیه دادم و چشمام و روهم بستم؛اشکام با ظرافت خواستی از گوشه ی چشمم فرود میومدن،اول چند ثانیه روی سر گونه هام استراحت میکردن و بعد دوباره راهشون و ادامه میدادن و تا توی یقه ام میرفتن؛..
این اولین تولدم نبود که اشک میریختم،.
از وقتی رهام رفت،دیگه هیچوقت تولدام مثل قبل نشد.ولی واقعا اولین تولدم بود که هیچـــکس یادش نبود..!
گوشیم پشت سر هم زنگ میزد امیر بود ولی من اعصاب جواب دادنش و نداشتم؛
جواب بدم که چی؟!بهتره زودتر بفهمم واسه هیچکس مهم نیستم و خودم و الکی هوایی نکنم؛بی حوصله سیگاری درآوردم و گوشه ی لبم گذاشتم،یادمه تولد سه سالگیم همه دور هم بودیم.من بودم افسانه بود و رهام...
میدونستن خیلی چری دوست دارم،اون روز همه ی خونه رو ریسه ی چری زدن..
کیکم مامان خودش درست کرد،روشم مربای آلبالو ریخت با شربت آلبالوی خنکِ تگری؛
بعدشم رهام پاشد رفت سراغ ضبطش و یکی یکی بین نوار هاش گشت تا یه چیزی که بدرد تولد بخوره پیدا کنه،آخه همش داریوش بود...
آنقدر گشت تا بالاخره یدونه شاد پیدا کرد و شروع کرد به رقصیدن،البته کل رقصمون این بود که دست منو میگرفت و مثل پرنسس های فیلما میچرخوند و منم از ذوق اینکه موهام توی باد پخش میشه و چین ها و گیلاس های پیرهنم مشخص میشه ذوق میکردم؛
اون تولد بهترین تولدم بود!
شاید اون قدر بزرگ نبود ولی همه خوش بودیم....
بابه یاد آوردن اون روز همون طور که چشمام بسته بود لبخندی روی لبام کش اومد.
من هیچوقت نفهمیدم رهام چرا رفت!...
ولی میدونم خیلی بی معرفته..
با بلند شدن صدای زنگ خونه به زور پلکام و از هم فاصله دادم.مهران و نعنا که حالاحاالاها نمیومدن....،کی بود یعنی.؟!
تا به خودم بیام دوباره صدای زنگ بلند شد!
دستم و به مبل گرفتم و همون طور که کمرم داشت بخاطر سقوط آزاد از مبل، از وسط نصف میشد طرف آیفون رفتم..
این اینجا چیکار میکرد؟!
امیر بود..فک کنم عادت داره همجا غیر منتظره بیاد..
آیفون و برداشتم و آروم بله ای زمزمه کردم.
+چرا گوشیت و جواب نمیدی خانوم خانوما!؟
یه بار چشمام و روهم باز بسته کردم.
_ندیدم زنگ زدی،
یکم مکث کرد. گره خوردن ابروهاش و حس میکردم.
+گریه کردی؟!..
آروم روی پیشونیم زدم و آب دهنم و قورت دادم.
_نه،تازه از خواب بلند شدم.
.
|_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_پنجاهـ_دوم»
+باشه، شما درو باز کن من بیام بالا ببینم میتونم واسه کشتی های خانوم خوشگله که داره غرق میشه کاری بکنم یانه..
یه لحظه مکث کردم،
بعد اول اشکام و پاک کردم وهمونطور که گوشه ی لبم میجویدم دکمه ی باز شدن درو زدم و در ورودی هم باز کردم.
رفتم همونجا گوشه ی مبل نشستم و منتظر بالا اومدنش شدم که بعد از چند ثانیه بالا رسید.
سلامی کردم و خوش آمدی گفتم،
که گردنش و کج کردو بایه لبخندکنج لبش بهم خیره شد...
بعدقدم های آرومش و طرفم برداشت و کنارم روی زمین نشست،وطبق معمول بدون هیچ مقدمه وحرفی دستش و توی موهام برد
-سلام دورت بگردم من،خوبی شیرینکٔ؟!
با حس دستاش چشمام وروی هم بستم
چی بگم من؟! بگم داشتم از غم جون میدادم و با یه لمس ساده ی دستت تو موهام الان حس خوشبخت ترین آدم دنیارو دارم؟!
لبخندی روی چهره ی خسته ام نشوندم.
_خدانکنه مرسی تو خوبی؟!
+نه..
چشمام و باز کردم که تیله های عسلی چشماش و جلوم دیدم،همونطور که محو عسل چشماش بودم،زمزمه کردم:
_چرا؟!چیزی شده.
دستش و نوازش بار توی موهام حرکت داد و لب زد:
چون حالِ جگر گوشه ام خوب نیست؛
دستش و آورد و زیر پلک راستم گذاشت و با افسوس نجوا کرد:
+واسه چی گریه کردی؟!
چشات سرخه....
خواستم چیزی بگم که وسط حرفم پرید:
سیگارم که کشیدی..
حرفای منم باد هوا،نه!؟
سرجام صاف نشستم.
نمیدونستم الان باید از ذوق بمیرم یا گندی که زدم و جمع کنم.
_نه،نهـ من گریه نکردم که فقط بی حوصله ام چشمامم بخاطر اینکه از خواب پاشدم سرخه...
-اوم،بعد تو خواب بودی کی سیگار کشیده اینجا؟!
چند دقیقه توی چشمام نگاه کرد.با دیدن نگاهش سرم و زیر انداختم و با انگشتام بازی کردم..
همون طور که هنوز خیره نگاهم مبکرد،با انگشت اشاره اش گوشه ی ابرو ام و صاف کرد ؛
_هیچوقت به من دوروغ نگو؛..
همیشه بدون من انقدر تورو حفظ هستم که با شنیدن صدات حالت و بفهمم چه برسه به دیدنت.
الآنم نبینم بشینی اینجا غصه بخوری..
پاشو یه لباس خریدم انگار فقط واسه تو دوختنش،پاشو زودبپوش بریم یه چرخی بزنیم من ببینم دردونه ام چرا ناراحته....
واقعا اعصاب چیزی و نداشتم ولی نمیشد مخالفت کرد فقط چند ثانیه مظلوم نگاش کردم که بفهمه واقعا الان حسش نیست،اما اون بیتوجه به نگام از جاش پاشد وایسادوبدون هیچ حرفی مثل گونی سیب زمینی منو روی شونه اش انداخت. با استرسی که حتی از ارتفاع کم توی وجودم لونه میکرد لب زدم:
_ببین حالا خودم میرفتما..
نیاز نبود.این حرکت تاریخی و دوباره تکرار کنی..
با حرفم خنده ای کرد و
بعد توی اتاق نعنا منو روی زمین گذاشت.
کیسه ی لباسو دستم داد با یه چشمک صدادار از اتاق بیرون رفت و درو بست.
خب خب،پارت امشب یه طوری قشنگه که من از اول رمان دارم طراحی اش میکنم،منتظرش باشیــــــــــــــددد🗣️🗣️🛐✨🤍
دوستان متاسفانه پارت حین ویرایش کردنش پاک شد..❤️🩹:))))
ومن میدونم که خیلی الان ضد حالِ ولی باید تا فردا صبر کرد تا دوباره بنویسمش:/
واقعا معذرت میخوام.
والان خودم از این موضوع طوری ناراحتم که اشکم دراومد،ولی نمیشه کاری کرد)))
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_پنجـاهـ_سوم»
امیـــرمقاره:
برای چندمین بار با برخوردن به ترافیک های عجیب غریب تهران پامُ روی ترمز فشار دادم،وپشت بندش نگاهمُ به نیم رخ روح نواز لیا دوختم؛
با دیدنش، لبخند گنده ای روی لبام شکل گرفت!
از پنجره بیرون و نگاه میکردو گره ی ابروهاش به شکل شیرینی تو ی هم بود؛
تا الان هزار بار پرسیده بود کجا میریم و جواب سربالا داده بودم.
میدونستم شیرینکٔ کنجکاوی کار دستش داده و کاسه ی صبرش سر اومده.
یعنی یه طورایی، کلافگی بی حوصلگی از اون چشم های رنگ شبش که واسه بنده از هر صبحی روشن تر بود، میبارید وگوشه ی لبش هم مبحوید؛
شناخته بودنش.هروقت چیزی مثل من میرفت رو مخش اینجوری گوشه ی لبش میجوید و هر چند ثانیه یه بار چند تا پلک میزد؛
ولی من با همه ی اینا با اینکه الان عامل کلافه شدنش بودم، خوشحال بودم .
خوشحال بودم که تا حدود نیم ساعت دیگه قراره همه ی این حال بدی هاش دود بشه بره رو هوا.با فکر کردن به حال خوبش لبخند روی لبم و تمدید کردم و دوباره نگاهم و طرفش سوق دادم؛نیم رخ بودنش باعث میشد کشیده بودن چشم هاش و حجم و بلندیِ مژه های فِر و قشنگش و بیشتر درک کنم و هر ثانیه هم بیشتر دلم بخواد زمان توی همین جا وایسه؛
جهان من توی همین نقطه که نگاهم طرفش پر میکشه تموم شه؛جسم من خشک بشه و شاید،به عنوان یه مجسمه بزارنش توی میدون شهر و روش بنویسن:
«روانیِ یه دختر چشمُ ابرو مشکی»..
با بوق های ممتد ماشین های پشت سرم به خودم اومدم. مثل همیشه زیباییش به بند بند وجودم منتقل شده بود و زمان از دستم در رفت بود؛ لبخند دندون نمای دوباره ای روی لبم شکل گرفت سرخوش پام و روی گاز گذاشتم یکم هم سرعتم و بالابردم...
لیا هنوز نگاهش و از پنجره نگرفته بود و حالا داشت پوست لبش و میکند.درحالی که فرمون و میچرخوندم لب زدم:
_نکن شیرینکٔ..
بی توجه به حرفم به کارش ادامه داد که این دفعه یه کوچولو صدام و بالا بردم:
_عه میگم نکــن بچه،الانِ که خون بیاد.
نگاهشُ حرصی از پنجره گرفت و نگاه کوتاهی بهم انداخت.
+پوستِ لبِ خودمه دوس دارم بکنم،دوست دارم خون بیاد.
شما حرفی داری..؟!
یکم سرعتم و بالابردم و بعد دستش و از روی لبش برداشتم و روی کف دستشُ بو..sدم.
_بعله حرفی دارم،من دوست ندارم جگر گوشه ام لبش ترک بخوره خون بیاد ، بعد دردش بگیره شما چی خوشگل خانوم،شما حرفی داری!؟
از حرفم یه نمه خنده روی لبش نشست،ولی زود جعمش کرد و دستش و از دستم بیرون کشید.بعد باحرص شروع کرد به حرف زدن و منم بادقتی که واسه کنکورم هم خرج نکردم دستم و زیر چونه ام دادم و مشغول گوش دادنِ غرغرهای شیرین خانوم شدم؛
+ببیـــن،امیــر... من اصلا نمیتونم درک کنم.
الانم دلم میخواد همه ی اون جلبک های زرد کله ات و بکنم.آخهههه یعنی چی که تو الان برداشتی یه لباس مجلسی واسه من خریدی بعد من اون و تنم کردم،بعد عین این منگلا افتادیم تو خیابون معلوم هم نیست کجا میریم دوتا آهنگم نمیزاری حداقل من حوصله ام ســـ..ر.....
با یه دستم مچ دستاشُ که توی هوا بالا پایین میشد گرفتم و بادست دیگم فرمونُ.
و حرفش و قطع کردم.
_دلت میاد موهای منو بکنی دیگه دخترا نگام نکنن؟!
باحرفم نگاه برزخی اشُ بهم دوخت و خواست فکر کنم فحش کشم کنه که با ب.و.ســـ.یدنِ یکدفعه ایِ گونه اش نزاشتم.
چشمکی به قیافه ی شک شده اش زدم و باخنده زمزمه کردم:
_آهــاننن،حالا شد.حالم جااومد!
بنظرت من شمارو جای بد میبرم که یدقع صبر نمیکنی وقصد داری همین یه ذره مویی که رو کله کچل من روییده رو بکنی و موهای خودتم سفید کنی؟!چشم غزه ای بهم رفت و لب زد:
دوست دارم یه جای خلوت گیرت بیارم،بعد تا میخوره بزنمت؛
با رسیدن به جای مورد نظر ترمز کردم..
تکخنده ای کردم و طرفش چرخیدم.
_شما بخوای کتک بزنی من خودم پیش قدمم خیالت راحت؛
نگاهش و باحرص ازم گرفت و لب زد:
رسیدیم به امید خدا؟!
با لبخند سری به عنوان آره تکون دادم و از ماشین پیاده شدم؛درو براش باز کردم وبعد دستش و گرفتم و باهم هم قدم شدیم.
بعد از چند قدم سرجاش وایساد.سرش و اطراف چرخوندو نگاهی به دور بر انداخت.
_بام تهران آخه،کی حوصله داره؟!
دستش و آروم همراه خودم کشیدم و باهمون لبخند نجوا کردم:
_تو فقط چندقدم دیگه بیا،حوصلشم پیدا میکنی.
صدای برخورد پاشنه های کفش لیا روی آسفالت ضربان قلبم وبالامیبرد.
هنوزم داشت با اون حالت نیمه عصبی زیر لب حرف میزد؛فک کنم منو فحش میداد..؛.
از افکارم خنده ای کردم که یکدفعه،
رسیدیم به جایی که باید.
لیا،خشک شده در حالی که دهنش یکم باز مونده بود، نگاهی به اطراف انداخت وبعد نفسش و حبس کرد.
چند لحظه مکث کرد و بعد از هیجان و ذوق دستش و روی صورتش گذاشت و جیغ خفه ای زد.
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«ورق_پنحاه_چهارم»
امیــرمقاره:
یه گوشه ی خلوت از بام تهران، از شمع های قلبی شکل رنگِ چری پرشده بود و از درخت ها هم ریسه های ستاره و ماه آویزون بود..
زیرِ یه درخت بید مجنون که بیشتر از همه ی درخت ها ستاره و ماه داشت یه میز کوچیک بود که نعنا روشُ با تور پوشونده بود؛
روی اون میز کیک و گذاشته بودیم.یه کیک سفید که، با خامه و پاپیون های چری تزئین شده بود.کنار اون میز کوچیک کادو های باقی بچه ها چیده شده بود که باهم هماهنگ کرده بودیم پاکت های همه ی کادوها چری باشه؛
هنوز محو تئزینات بود که یکدفعه همه ی بچها جلوش ظاهر شدن.؛
نعنا ومهران بودن و چندتا از دوست های مشترکشون و یه گروه که آهنگ تولد میخوندن..؛
لیا از ذوق میخندید ونعنا روبغل میکرد و حالا دیگه، هیچ خبری از گره ی ابروهاش نبود..؛
ومنم، یه گوشه وایساده بودم و با خنده های دندون نمام از ذوق زدگی هاش و بالا پایین پریدن هاش لذت میبردم...
نور شمع ها ی روی زمین درست روی صورتش نشسته بود و تصویر خیلی قشنگی از چشم ها و لبخندش میساخت.
صدای گیتار و بچها که همه باهم آهنگ تولد میخوندن توی سکوت بام تهران میپیچید و پس زمینه ی باحالی برای خنده های شیزینکٔ بود! یکم بعد،مهران با اون خنده ی شیطونی که همیشه گوشه ی لبش بود جلو اومد و گفت:
°خبب،خب امیر آقا میبینیم که شما کاملا موفق شدی،هم تو عرصه ی مخ زنی هم تو چیزای دیگه...
بعد دستش و طرف لیا گرفت؛
°من فکر میکردم امشب و باید با کتک خوردن از ایشون بگذرونیم. اما خب به هول قوه ی الهی بخیر گذشت...
باحرفش همه زیر خنده.لیاهم درحالی که قهقهه میزد با صداش که از هیجان بلند شده بود گفت:
+وای من فکر میکردم هیچکس یادش نیست،خیلی بد بود..
میخواستم یه کتک سیر همتون و بزنم .
بعد لحنش و شیطون کرد و ادامه داد:
+مخصوصا مهران و...
میخواستم دونه دونه ی موهاش و با موچین بکنم.
نعنا متعجب لب زد:آخه مگه میشه کسی یادش بره؟!شوهر منم تحدید نکنیا...
لیا سری تکون دادو مهران لب زد:
°الان که حالا به خیر گذشته،ماهم خدارشکر قرار نیست کچل بشیم،
بدویید شمع هارو روشن کنید که گشنمه..
فندک و از جیب کتم درآوردم و خواستم شمع روشن کنم که مهران انگار که چیزی یادش اومده باشه با صدای نسبتا بلندی گفت:°ویه چیز دیگه هم عرض کنم خدمتتون،هرکی کیک تو صورت کسی بزنه به قرآن از همین بالا پرتش میکنم پایین.
من از صبح اینجا حمالی کردم به عشق این کیک به کیک اهانت کنید بهتون اهانت میکنم.
همه باز دوباره نیمچه لبخندی به لبشون اومد.منم به طرف لیا قدم برداشتم وشمعی که عدد نوزده رو نشون میداد روشن کردم.لیا چشماش و بست و بچه هاهم شروع کردن به شمردن.منم وقتی مطمئن شدم بچها حواسشون نیست،چشمام و مثل لیا بستم و باهاش آرزو کردم..؛
نمیدونم آرزوی لیا چی بود برا تولدش.
اما آرزوی من از هر آرزویی ساده تر بود.
من آرزو کردم که سال دیگه تولد بیست سالگی اش و همینجا براش بگیرم.درحالی که خنده هاش دوبرابر شدن و علاقه و عشق منم بیشتر؛
بعد از اینکه لیا شمع هارو فوت کرد همه بچها دست زدن و بعد نعنا با لبخند لب زد:
_آقا،بزن بریم سراغ کادوها..
دوباره هیاهو و خنده ها شروع شدو همه ی بچها دور لیا جمع شدن تا کادوشون و زود تر باز کنه.
منم دوباره برگشتم به همون گوشه ی خلوتی که بودم؛دلم میخواست نگاش کنم.
دلم میخواست باز دوباره از اون زاویه، ترکیب نور شمع و با لبخندشو ببینم و از ذوق زدگی هاش درحالی
که داره کادوهارو باز میکنه لذت میبرم؛ دلم میخواست از بقیه یکم فاصله بگیرم و با خیال راحت قربون صدقه ی فر موهاش برم که نور زرد ریسه ها روش افتاده؛
لیا دونه دونه کادوهارو باز میکرد و اول از همه با دیدن پاکت چری اش جیغ کوتاهی از ذوق میزد و بعد از کسب که کادو آورده بود تشکر میکرد.
یکم بعد رسید به آخرین کادو که کادوی من بود.زیر چشمی اول نگاهی به پاکت بزرگ کادو وبعد به صورت من انداخت و بعد لبخند گرمی زد؛ با کنجکاوی در پاکت و باز کرد و اول از همه با نقاشی چشمهاش روبرو شد؛
نگاه ناباوری بهم انداخت و زیر لب اسمم و زمزمه کرد،که مثل خودش جانمی زمزمه کردم؛
همون نقاشی ای بود که تو مطب کشیده بودم؛
همون و کامل کرده بودم و بعد روی تابلوی نقاشی کشیده بودمش؛
در حالی که اشک از ذوق توی چشم هایش حلقه زده بود دوباره توی پاکت و گشت و که ایندفعه بایه گرامافون چری روبرو شد دوباره نگاهی بهم انداخت.قطره های اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شده بود و جدا از اون بچه ها هم ذوق کرده بودم.با لبخندم براش لب خونی کردم بازم بگرد.که نگاه دوباره ای توی پاکت انداخت که این دفعه با یه سوییچ ماشین روبرو شد؛ این دفعه جیغ آرومی زد،که باعث لبخند چند باره ی من شد.سوییچ و فشار داد که شورولت قدیمی وچری ای که یکم اون طرف تر پارک شده بود صدای دزدگیرش اومد.
چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد،بی توجه به بقیه ی بچها جلواومد.
|ادامه ی پارت پنجاه و چهار|
چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد،بی توجه به بقیه ی بچها جلو اومدو درحالی که اشک هاش جاری میشد بــ..وس..هـ ی عمیقی روی زاویه فکم نشوند و دست های کوچیکش و دورم حلقه کرد؛
منم بدون توجه به بقیه توی بغل گرفتمش و نوازش بار دستم و روی کمرش کشیدم.
سرش روی شونه ام بود دوست دارم های آرومش به گوشم میرسید
هیچی برام مهم نبود؛ حتی چشمای از حدقه بیرون زده ی بچها.تنها چیزی که برام اهمیت داشت این بود که دوست داشتم تن کوچیکش و توی بغلم بگیرم،تا هروقت که خودش دوست داره..
اصن تا همیشه، تا وقتی که تنش توی تنم حل بشه..،.
دوست داشتم حتی اگر اشک ریختنش از روی ذوقِ،توی بغل خودم اشک بریزه..
یکم بعد از بغلم بیرون اومد.وانگار که تازه فهمیده باشه چی شده و جلوی بچها چی کار کرده،صورتش از خجالت سرخ شد.
میدونستم الان حسابی از بچه ها خجالت میکشه و براش سخته اینجا بودن.پس برای همین، اول نگاهی به دور اطراف انداختم و کادو هایی که خودم گرفته بودم و برداشتم و بعد.، از بچها و نگاه هاشون فرار کردیم؛
دقیقا مثل اون شب زیر بارون ،دستش و دنبال خودم کشیدم ودر حالی که باهم قهقهه میزدیم و دیوونگی میکردیم تا نزدیک ماشین دویدیم.؛