eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
ای ذوقققققققق دوقققققققققق ذوققققققققققق🥲✨
فداتتتتتتتتتتتتتتتتتت بشمممممممم😭🥲✨ بازم ذوققققققققققق🫶🏻 چشم امشب میزارم
_✯براے آخرین بار✯_ «» راوی: پنج رفیق قدیمی بازم کنارهم جمع شده بودن؛... بازم بعد از چهارده سال.توی همون قهوه خونه ی ولیعصر،همون گوشه ی دنج کنار پنجره که دید به تلویزیون نداشت کنارهم بودن..، همه چی مثل قبل بود؛حتی اذیت کردنای امیر به دست شیرزادو علیار سررنگ موهاش و سنشم سرجاش بود.، ولی بااین تفاوت که الان پشت لبخند های همشون یه بغض که هیچ وقت بهش فرصت شکسته شدن ندادن پنهون شده بود،بااین تفاوت که وسط پیشونی همشون دوتا چروک از روزای سخت جامونده بودو خودنمایی میمکرد،..‌ بااین تفاوت که، روی موهاشون برفی از سفیدی نشسته بود!... بازم صدای قهقهه هاشون کل قهوه خونه یا حتی کل ولیعصر و برداشته بود،بازم مسخره بازیا های شیرزاد خنده رو به لب همه می آورد و همچنان علیارسنگین رنگین ترین آدم اکیپ بود؛!. قطره های بارون روی شیشه پنجره میزد، علیار یکم از چایی اش و سرکشیدو گفت: نگفتی آقا رهام؛حالا شما که انقد تجربه پیدا کردی از اون ور این ور،اونجا چقد بهتر از اینجاهه!؟ امیر انگار که بحث واسش جذابیت داشته باشه استکان کمر باریک توی دستش و روی میز گذاشت و بهشون خیره شد،. شیرزاد باخنده گفت:علی توعم حرفا میزنیا،این پرسیدن داره آخه!..رهام تکخنده ای کرد و ادامه داد:از چه نظر،!؟ علیار یکم دیگه از چایی اش و سرکشیدو گفت:همه نظر،چقد تفاوت داره؟ رهام آروم گفت:آدم وقتی از یه جایی که رگ ریشه اش شکل گرفته،از جایی که یه عمر توش زندگی کرده میره، حتی اگه بهشتم باشه به چش میبینه که غربت غریبی نمیزاره حتی یه ثانیه نفس بکشه،چرا بد باشه؟از همه نظر از اینجا بهتره.اونجا من به چیزایی رسیدم که یه عمر باید بخاطرش تو اینجا میدویدم،آره اینجا باید واسه یه لقمه نون انقد بدویی تا تو گلو ات گیر نکنه،! ولی اونجا نه،بدترین زندگی اونجا میشه همینی که ما آرزوش و داریم.، ماشین خوب،خونه ی خوب،... شیرزاد وسط حرفش پریدو گفت:بعد داداش اونجا از نظر خاn.وم بازی چطوره!؟ امیر ازشدت خنده چایی پرید تو گلوش و علیار چندتا آروم پشت کمرش زد، شیرزاد با خنده روبهش گفت:نمیری،خب سوال پرسیدم دیگه. رهام خندید و سرش و آروم تکون داد،:_تو اون ور دنبال هرچی بری یه چی خوب پیدا می‌کنی غمت نباشه...،. آروم تر ادامه داد:اونجا از نظر امکاناتی همه چی خوبه، ولی دیدی از محل قدیمی که توش زندگی کردی میای بیرون بری یه جا دیگه چه حسی داری؟ یا دیدی بایه جمعی خیلی حال میکنی،میری پیش چندتا آدم نچسب چطوریه؟! اینجا همون محل قدیمی اس که بهش عادت کردیم. یا اینجا همون خونه پدری اس که هرچقدرم کم کسری داشته باشه...، بعضی وقتا سگش می ارزه به هزارتا عمارت و قصر..، بعد فرهنگها متفاوته،اینجا انگار همه یادگرفتن با وجود درد بخندن ولی اونجا نه،.شاید تو بهترین وضعیت هم باشن ولی باز انگار یکیشون مرده....؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_دهم_» راوی: پنج رفیق قدیمی بازم کنارهم جمع شده بودن؛... بازم بعد
_آدم وقتی از یه جایی که رگ ریشه اش شکل گرفته،از جایی که یه عمر توش زندگی کرده میره، حتی اگه بهشتم باشه به چش میبینه که غربت غریبی نمیزاره حتی یه ثانیه نفس بکشه،چرا بد باشه؟از همه نظر از اینجا بهتره.اونجا من به چیزایی رسیدم که یه عمر باید بخاطرش تو اینجا میدویدم،آره اینجا باید واسه یه لقمه نون انقد بدویی تا تو گلو ات گیر نکنه،! اونجا از نظر امکاناتی همه چی خوبه، ولی دیدی از محل قدیمی که توش زندگی کردی میای بیرون بری یه جا دیگه چه حسی داری؟اینجا همون محل قدیمی اس که بهش عادت کردیم. یا اینجا همون خونه پدری اس که هرچقدرم کم کسری داشته باشه...، بعضی وقتا سگش می ارزه به هزارتا عمارت و قصر..، https://daigo.ir/secret/41908420333 اینم از پارت دهم🙂 ناشناس خالی نباشه بآبونه هام✨🫶🏻
بچه ها چنل من رو یکی گذارش کرده چنلم پاک شده😭😔
_✯براے آخرین بار✯_ «» راوی: امیر درحالی که صداش بخاطر پریدن چایی تو گلوش گرفته بود گفت: +داداش بحث سنگین شد،بگین زودتر بیارن دیزی هارو الان رهام این وسط فلسفه منطق وامیکنه..، علیار با خنده گفت:دیدی میگن بچه حلال زاده به داییش میره؟!؛... امیربا شوخی، خیلی قاطع لب زد:نه.... علیار زیر لب زمزمه کرد:اینگورم کرد که...، شیرزاد با خنده گفت:خب حاجی این الان این دیزی هارو بیاره،تمام سکانس های گنج قارون به واقعیت تبدیل میشه.. ستا لات بی سروته نشستیم این وسط،رهام تحصیل کرده اومده پیشمون،والا حتما باید بخونیم: آقا خودش خوب میدونه،که ما اون و از رودخونه درش آوردیم بیرون آوردیم اوردیمش توی خونه،.. حالا پاشو کاری بکن برقص و خوشحالی بکن،بشین و پاشو مانند ماشو.... امیر درحالی که گردنش هم با آهنگ هم آوایی میکرد با خنده گفت: راس میگه به قران، یه جوری واسمون فلسفه چینی کردی انگار نمیشناسیمت، بابا تو رهامی، همون که میزد شیشه مغازه هارو میشکوند بعد می‌انداخت گردن من.... ادامه حرفاش بااومدن صاحب قهوه خونه قطع شد..، پیرمرد ریش سفید کچلی درحالی که یه دستمال که پایین شهریا بهش دستمال یزدی میگن روسرش بود سینی به دست اومد،صدای قُل‌قُل آب تو دیزی شنیده میشد. پیرمرد باحرص لب زد: دوباره شروع شد این رفت و آمدای شما!؟ بازم باسرصداتون میخواین مشتری بپرونین!.... بعدم درحالی که بنده خدا از حرص نفسش بند اومده بود، روبه شیرزاد گفت: ها،خود تو.. دآخه نره.. خررررر چته،عروسی آقاته صداتو انداختی سرت؟ بابایه نونی من پیرمرد میخورم چرا میای آجرش میکنی .گ.وسالههه.. بابا آقا رهام دستم به دامنت،شماکه تحصیل کرده ای،خیرسرت خارج رفته ای بگو...، رهام خندید گفت:عمو اژدر‌ چاکرم... اژدر بی حوصله گفت: آقا من چاکر نمیخوامم،دیزی تون و کوفت کنین باشین بریزین بیرون،مااینجا کارو زندگی داریم. امیر جعبه ی سیگار مارلبرو از جیب کتش بیرون آورد و گفت:عمو شما گفتی ماربلو دوس داری دیگه...،! چشمای رنگ پریده ی پیرمرد برقی زد و با لکنت گفت: مار..بلو..عه؟ امیر با خنده گفت:آره عمو.. سیگارو ازدست امیر کش رفت و گفت: ببین تاخود فردا اینجا بمونین،روحساب من اصن اینجا متعلق به خودتونه.. نبینم غریبی کنینا!... اینجا مال شماس کی بهتر از شما.. رهام تکخنده ای کردو گفت: این هنوز اینطوریه!؟.... امیر با خنده لب زد:آره بابا،از وقتی بنده خدا t...ریاکش هم نمیکشه بدترم شده تازه روز خوبشه... شیرزاد گفت:امیر توکه ماربلو داشتی زودتر می‌دادی بهش سرتا پامون و خراب نکنه اینطوری...، علیاروسط حرفش پرید وگفت:حالا اینارو ولش، من اگه اشتب نکنم فکر میکنم وقتی بعد چهارده سال آقا رهام میاد تو همین قهوه خونه قدیمی حتما یه حرف قدیمی ام داره بزنه... رهام لبخندی زد و لب زد:_خب راستش آره دنبال یه چیزی ام، شیرزاد گفت:بگو داداش هرچه میخواهد دل تنگت بگو... رهام آروم ادامه داد:افسانه خونه عوض کرده،میخوام بدونم کجا رفته.. علیار از اینکه رهام رک و راست حرف افسانه و پیش کشیده شک شد، اما ظاهرو حفظ کرد و لب زد:خونش و میخوای چیکار!؟... رهام بدون صبرگفت:دنبال دخترم ام..، علیار لبش و بازبونش ترکرد دیگه نمیتونست گفت:دخترت؟ رهام لب زد:تابآنم.. علیار گفت:خب خونش و که نمی‌دونم یعنی فعلا هیچکس نمیدونه اما.. رهام بلافاصله گفت:اما چی علی،؟! بگو صبر ندارم.....، علیارآروم گفت:آروم باش پسر!میگم دیگه فرهاد شرکت داره.. شرکت تولید لباس و صادرات لباس آدرس اون و میتونم برات جور کنم ولی به یه شرط.. رهام آروم گفت:چی... علیار قاطع ادامه داد:من تنها نمی‌زارم پاشی بری اونجا بزنی همه چی و خورد خاکشیر کنی منم میام باهات. رهام بلافاصله گفت:نچ..کار خودمه،باید برم بشینم باهاش حرف بزنم.. امیرکلافه گفت:بابا رهام راس میگه دیگه اصن من میام،میری اونجا اون قورباغه و میبینی اعصابت بهم می‌ریزه همه چی ر..iده میشه توش.. رهام نفسش و تو هوا فوت کرد و چیزی نگفت..