eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_✯براے آخرین بار✯_ «» راوی: امیر درحالی که صداش بخاطر پریدن چایی تو گلوش گرفته بود گفت: +داداش بحث سنگین شد،بگین زودتر بیارن دیزی هارو الان رهام این وسط فلسفه منطق وامیکنه..، علیار با خنده گفت:دیدی میگن بچه حلال زاده به داییش میره؟!؛... امیربا شوخی، خیلی قاطع لب زد:نه.... علیار زیر لب زمزمه کرد:اینگورم کرد که...، شیرزاد با خنده گفت:خب حاجی این الان این دیزی هارو بیاره،تمام سکانس های گنج قارون به واقعیت تبدیل میشه.. ستا لات بی سروته نشستیم این وسط،رهام تحصیل کرده اومده پیشمون،والا حتما باید بخونیم: آقا خودش خوب میدونه،که ما اون و از رودخونه درش آوردیم بیرون آوردیم اوردیمش توی خونه،.. حالا پاشو کاری بکن برقص و خوشحالی بکن،بشین و پاشو مانند ماشو.... امیر درحالی که گردنش هم با آهنگ هم آوایی میکرد با خنده گفت: راس میگه به قران، یه جوری واسمون فلسفه چینی کردی انگار نمیشناسیمت، بابا تو رهامی، همون که میزد شیشه مغازه هارو میشکوند بعد می‌انداخت گردن من.... ادامه حرفاش بااومدن صاحب قهوه خونه قطع شد..، پیرمرد ریش سفید کچلی درحالی که یه دستمال که پایین شهریا بهش دستمال یزدی میگن روسرش بود سینی به دست اومد،صدای قُل‌قُل آب تو دیزی شنیده میشد. پیرمرد باحرص لب زد: دوباره شروع شد این رفت و آمدای شما!؟ بازم باسرصداتون میخواین مشتری بپرونین!.... بعدم درحالی که بنده خدا از حرص نفسش بند اومده بود، روبه شیرزاد گفت: ها،خود تو.. دآخه نره.. خررررر چته،عروسی آقاته صداتو انداختی سرت؟ بابایه نونی من پیرمرد میخورم چرا میای آجرش میکنی .گ.وسالههه.. بابا آقا رهام دستم به دامنت،شماکه تحصیل کرده ای،خیرسرت خارج رفته ای بگو...، رهام خندید گفت:عمو اژدر‌ چاکرم... اژدر بی حوصله گفت: آقا من چاکر نمیخوامم،دیزی تون و کوفت کنین باشین بریزین بیرون،مااینجا کارو زندگی داریم. امیر جعبه ی سیگار مارلبرو از جیب کتش بیرون آورد و گفت:عمو شما گفتی ماربلو دوس داری دیگه...،! چشمای رنگ پریده ی پیرمرد برقی زد و با لکنت گفت: مار..بلو..عه؟ امیر با خنده گفت:آره عمو.. سیگارو ازدست امیر کش رفت و گفت: ببین تاخود فردا اینجا بمونین،روحساب من اصن اینجا متعلق به خودتونه.. نبینم غریبی کنینا!... اینجا مال شماس کی بهتر از شما.. رهام تکخنده ای کردو گفت: این هنوز اینطوریه!؟.... امیر با خنده لب زد:آره بابا،از وقتی بنده خدا t...ریاکش هم نمیکشه بدترم شده تازه روز خوبشه... شیرزاد گفت:امیر توکه ماربلو داشتی زودتر می‌دادی بهش سرتا پامون و خراب نکنه اینطوری...، علیاروسط حرفش پرید وگفت:حالا اینارو ولش، من اگه اشتب نکنم فکر میکنم وقتی بعد چهارده سال آقا رهام میاد تو همین قهوه خونه قدیمی حتما یه حرف قدیمی ام داره بزنه... رهام لبخندی زد و لب زد:_خب راستش آره دنبال یه چیزی ام، شیرزاد گفت:بگو داداش هرچه میخواهد دل تنگت بگو... رهام آروم ادامه داد:افسانه خونه عوض کرده،میخوام بدونم کجا رفته.. علیار از اینکه رهام رک و راست حرف افسانه و پیش کشیده شک شد، اما ظاهرو حفظ کرد و لب زد:خونش و میخوای چیکار!؟... رهام بدون صبرگفت:دنبال دخترم ام..، علیار لبش و بازبونش ترکرد دیگه نمیتونست گفت:دخترت؟ رهام لب زد:تابآنم.. علیار گفت:خب خونش و که نمی‌دونم یعنی فعلا هیچکس نمیدونه اما.. رهام بلافاصله گفت:اما چی علی،؟! بگو صبر ندارم.....، علیارآروم گفت:آروم باش پسر!میگم دیگه فرهاد شرکت داره.. شرکت تولید لباس و صادرات لباس آدرس اون و میتونم برات جور کنم ولی به یه شرط.. رهام آروم گفت:چی... علیار قاطع ادامه داد:من تنها نمی‌زارم پاشی بری اونجا بزنی همه چی و خورد خاکشیر کنی منم میام باهات. رهام بلافاصله گفت:نچ..کار خودمه،باید برم بشینم باهاش حرف بزنم.. امیرکلافه گفت:بابا رهام راس میگه دیگه اصن من میام،میری اونجا اون قورباغه و میبینی اعصابت بهم می‌ریزه همه چی ر..iده میشه توش.. رهام نفسش و تو هوا فوت کرد و چیزی نگفت..
اگه تا آخرشب 150 شیم دوتا پارت میدم که حسابیم جنجالیه،🪄🫴🏻💞
امشب پارت داریماااااا
عالی شماییییییییییییییییییی🪄🩶
دورت بگردمممممممممممم✨🥲
فوق العاده شمایی من اداشو درمی‌آورم💞🪄
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: تمام حرص و‌ آتیشی که توی وجودم می‌جوشید و با کوبیدن در خونه به هم خالی کردم،نیازی به فکر کردن که نبود!؛ پاهام به طور غریزی به سمت موتور می‌رفت و،دستام غیر ارادی جای خودشون و روی فرمون موتور پیداکردن.، اون تنها چیزی بودکه الان وسط این همه همهمه و سردرگمی...، از غمی که روی دلم نشسته بود کم میکرد.،یه استارت خشن بهم زمان داد تا ازین دیوار سیاه بیرون بیام.. با اولین کلاچ،تهران زیر پام سرازیر شد، ازهمون اولم اهل کلاه ایمنی نبودم،باد خنک بین فرموهام پیچیدو موهای کوتاهم و توی هوا به موج درآورد..،بادخنک،باعث نمیشد سردم بشه؛حتی از داغی وجودمم کم نمیکرد!.فقط به آرنج لختم پی درپی سیلی میزد..، سرعت تنها پادزهری بود که می‌تونست این سرب درون سینه ام و بشوره،تنها چیزی بود که باعث میشد گریه نکنم و اشک مثل جویبار این صورت خسته رو نشوره...؛ اشک داشت توی چشمم حلقه میزد،لبامو روی هم فشار دادم تا از شکستن بغض جلوگیری کنم؛ برخورد شدید باد روی صورتم از ریزش اشک جلوگیری کرد. دیگه نه هدفی بود نه راه مشخصی فقط فقط سرعت بودوسرعت.....، با هربار بیشتر شدن سرعتم حس میکردم درد وجودم کمتر میشد،..افکار پریشونم دونه دونه میمردن و از بین میرفتن..، توی هرپیچ،صدای سابیده شدن لاستیک روی آسفات،حس آزادی و هیجان و به جای خون توی رگهام به جوشش درمی‌آورد. یه ثانیه بود، فقط نیاز بود چشمامو ببندم و دستام و ازروی فرمون بردارم و یکم دیگه سرعتم و بیشتر کنم.بعدش سرم محکم روی جدول میلغزید و یه درد کوچولو کل تنم و می‌گرفت و برای همیشه تموم میشد!.. همچی،فرهاد،پسرش،شرکت کوفتیشون،گیردادنای مامان... همه چی! ولی مگه میشد!؟ من آرزو داشتم،آرزوهایی که از دردام خیلی بیشتر بود، آرزوی اینکه،واسه یه بارم شده بگن تابآن هادیان عضو تیم ملی فوتبال بانوان .... واسه یه بارم که شده بزنم وسط دروازه:) واسه یه بارم این همه دویدنام وسط زمین چمن به نتیجه برسه!..:) با بلند شدن صدای گوشیم، کنار زدم نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو برداشتم.
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#پارت_دوآزدهم» تابآن: تمام حرص و‌ آتیشی که توی وجودم می‌جوشید و با کوبی
فقط نیاز بود چشمامو ببندم و دستام و ازروی فرمون بردارم و یکم دیگه سرعتم و بیشتر کنم.بعدش سرم محکم روی جدول میلغزید و یه درد کوچولو کل تنم و می‌گرفت و برای همیشه تموم میشد!.. همچی،فرهاد،پسرش،شرکت کوفتیشون،گیردادنای مامان... همه چی! ولی مگه میشد!؟ من آرزو داشتم،آرزوهایی که از دردام خیلی بیشتر بود، آرزوی اینکه،واسه یه بارم شده بگن تابآن هادیان عضو تیم ملی فوتبال بانوان .... واسه یه بارم که شده بزنم وسط دروازه:) واسه یه بارم این همه دویدنام وسط زمین چمن به نتیجه برسه!..:) https://daigo.ir/secret/41908420333 شنوای نظراتتون🤌🏻🥲