eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: تمام حرص و‌ آتیشی که توی وجودم می‌جوشید و با کوبیدن در خونه به هم خالی کردم،نیازی به فکر کردن که نبود!؛ پاهام به طور غریزی به سمت موتور می‌رفت و،دستام غیر ارادی جای خودشون و روی فرمون موتور پیداکردن.، اون تنها چیزی بودکه الان وسط این همه همهمه و سردرگمی...، از غمی که روی دلم نشسته بود کم میکرد.،یه استارت خشن بهم زمان داد تا ازین دیوار سیاه بیرون بیام.. با اولین کلاچ،تهران زیر پام سرازیر شد، ازهمون اولم اهل کلاه ایمنی نبودم،باد خنک بین فرموهام پیچیدو موهای کوتاهم و توی هوا به موج درآورد..،بادخنک،باعث نمیشد سردم بشه؛حتی از داغی وجودمم کم نمیکرد!.فقط به آرنج لختم پی درپی سیلی میزد..، سرعت تنها پادزهری بود که می‌تونست این سرب درون سینه ام و بشوره،تنها چیزی بود که باعث میشد گریه نکنم و اشک مثل جویبار این صورت خسته رو نشوره...؛ اشک داشت توی چشمم حلقه میزد،لبامو روی هم فشار دادم تا از شکستن بغض جلوگیری کنم؛ برخورد شدید باد روی صورتم از ریزش اشک جلوگیری کرد. دیگه نه هدفی بود نه راه مشخصی فقط فقط سرعت بودوسرعت.....، با هربار بیشتر شدن سرعتم حس میکردم درد وجودم کمتر میشد،..افکار پریشونم دونه دونه میمردن و از بین میرفتن..، توی هرپیچ،صدای سابیده شدن لاستیک روی آسفات،حس آزادی و هیجان و به جای خون توی رگهام به جوشش درمی‌آورد. یه ثانیه بود، فقط نیاز بود چشمامو ببندم و دستام و ازروی فرمون بردارم و یکم دیگه سرعتم و بیشتر کنم.بعدش سرم محکم روی جدول میلغزید و یه درد کوچولو کل تنم و می‌گرفت و برای همیشه تموم میشد!.. همچی،فرهاد،پسرش،شرکت کوفتیشون،گیردادنای مامان... همه چی! ولی مگه میشد!؟ من آرزو داشتم،آرزوهایی که از دردام خیلی بیشتر بود، آرزوی اینکه،واسه یه بارم شده بگن تابآن هادیان عضو تیم ملی فوتبال بانوان .... واسه یه بارم که شده بزنم وسط دروازه:) واسه یه بارم این همه دویدنام وسط زمین چمن به نتیجه برسه!..:) با بلند شدن صدای گوشیم، کنار زدم نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو برداشتم.
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#پارت_دوآزدهم» تابآن: تمام حرص و‌ آتیشی که توی وجودم می‌جوشید و با کوبی
فقط نیاز بود چشمامو ببندم و دستام و ازروی فرمون بردارم و یکم دیگه سرعتم و بیشتر کنم.بعدش سرم محکم روی جدول میلغزید و یه درد کوچولو کل تنم و می‌گرفت و برای همیشه تموم میشد!.. همچی،فرهاد،پسرش،شرکت کوفتیشون،گیردادنای مامان... همه چی! ولی مگه میشد!؟ من آرزو داشتم،آرزوهایی که از دردام خیلی بیشتر بود، آرزوی اینکه،واسه یه بارم شده بگن تابآن هادیان عضو تیم ملی فوتبال بانوان .... واسه یه بارم که شده بزنم وسط دروازه:) واسه یه بارم این همه دویدنام وسط زمین چمن به نتیجه برسه!..:) https://daigo.ir/secret/41908420333 شنوای نظراتتون🤌🏻🥲
بآبونه هام من شاید یه هفته نباشم مراقب خودتون باشید و قول بدید تنهام نزارین تا زود زود بگردم،✨🥲🫶🏻 همسایه ها این یه هفته دسترسیتون بسته است فوری هم از سمت من صورت نمیگیره ماهزاد ها💜
شبتون بخیر اهالی پناهگاه تابآن🥲🫶🏻✨
اگه یه روز نبودم با دورگردو ما ادامه داریم،و دوست دارم و آهنگای ویگن و ابی و داریوش(همه ی خواننده های نوستالژی منظورمه🎀)یادم بیوفت،باشه!؟:)
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
من از اینکه دوباره بگیم: از خون جوآنان وطن لاله دمیده میترسم.؛
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو برداشتم،مهران بود.یکم مکث کردم که دیدم حدود هیجده تا تماس بی پاسخ از نعنا دارم، ده تا از مهران و ۱۳تا از مامان..، پوزخندی زدم وزیر لب زمزمه کردم: کاش از اول درست رفتار کنین که دیگه بعدش نگران نشین..؛:) یه وقت دیدین نگرانی هاتون به واقعیت تبدیل میشه ها...، با دستای بی جونم آیکون سبز و فشاردادم با صدای گرفته گفتم:الو..؟! + زهرمارررر،کدوم خراب شده ای هستی تابان!؟ چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم: -خیابون.. +خیابون.... یعنی برو سجده ی شکر کن که تماس منو جواب دادی وگرنه نعنا میگرفتت زیر مشت و لگد..؛ چیزی نگفتم که با لحن متعجبی گفت:چته کرم شب تاب!؟ +هیچ.. _اولا ازین صدات که دوساعت زار زدنم رو شاخشه مشخصه... بعدم، تو وقتی من تیکه میندازم از تو آستینت جواب درنمیاری یعنی یه چیزیت هست،با اسکل که طرف نیستی.. عصبی گفتم:مهران دارم میگم هیچیم نیست تو باز پیله کردی!؟ _خب بابا،نگو چرا میزنی!؟فقط جون هرچی دوس داری پاشو بیا باشگاه این منو روانی کرد انقد غر زد.. خندیدم گفتم:میام الان،اولین هفته ی پارتنر داشتن چطور میگذره آقا مهران!؟ رفیق مارو اذیت که نمیکنی!؟ +عالیییی،عالی روزی پنج بار به جدوآبادو مرده و زنده ام لعنت می‌فرستم واسه این گندی که تو زندگیم زدم،اذیت؟اختیار دارین این کلمه فقط واسه ایشون ساخته شده، _اگه نگفتم بهش، +تابان به قرآن بگیا... _شوخی کردم بابا..، با لحن آروم گفت:+چیزه تابان..، _هوم،؟ +به نظرشما این زشت و وقیح نیست که برادر بزرگ ترت از چیزی که اذیتت می‌کنه خبر نداشته باشه!؟ لبخند تلخی زدم و لب زدم:چیزی نیست مهران..،بامامان دعوام شده. +باز دعوا تابان!دعواهای تو و مامانت کی تموم میشه.؟آبجی بالاخره مامانتم سختی می‌کشه دیگه یکم درک کن دورت بگردم، چشمامو روی هم فشار دادم ، اگر مهران و هرکس دیگه ای میفهمید با بچگیم چیکارکردن دیگه این حرف و نمیزد، من مگه چی می‌خوام!؟فقط دلم میخواد یه بار قاب پدر مادرم و کنار هم ببینم،! چیز زیادیه واقعا!؟..:) آروم لب زدم:کارنداری!؟ _نپیچون تابان،پاشو زود بیا اینجا ببینم باز چه بلایی سر خودت آوردی.! باشه ی آرومی زمزمه کردم . گوشی و قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. نگاهمو به خیابون دوختم و پاروی پدال گذاشتم،لرزش موتور از پاهام به وجودم منتقل شد،یه حس آشنا که آرومم میکرد.انگار موتور نبض دوم من بود، صدای فریاد آسفالت بخاطر زخمی شدن ازبرخورد لاستیک موتوربه گوشم رسید... سرعتم و بیشتر کردم و بازم تهران و به زانو درآورم... مهران قدیمی ترین رفیق من و همبازی بچگیم بود،وتازگیا با همکلاسیم نعنا آشنا شده بود..، خلاصه بگم مهران و نعنا به قولی خونواده ی من بودن،آره خونواده ای که هیچ وقت کامل نبود،اونا برام جاشو پر میکردن.، خونواده ای که نه اونقدر بی اهمیت بودن که آدم به بودنشون شک کنه و نه اونقدر گیر میدادن که از بودنشون پشیمون شی..، برای بار دوم تهران از نظرم گم میشد، ومن شروع میکردم به متر کردن خیابوناش...
_✯براے آخرین بار✯_ «» امیر مقاره: نگاهی به رهام که پریشونی از سرروش می‌بارید دوختم،هرچند دقیقه یه بار پامیشد چند قدم راه می‌رفت و دوباره می‌نشست دستشو توی موهاش میکرد و بهمشون میریخت،..یابه یه گوشه نگا میکرد و به صورتش دست میکشید.؛ روبه رهام کلافه گفتم: _رهام یدقع بشین،گفته می‌فرسته آدرس و خب می‌فرسته دیگه.. دستی به چشاش کشیدو لب زد: +امیرنفرسته چی!؟ تو علیار و نمیشناسی،یه کلمه بهش گفتم نمی‌خواد بیای،الان اگه لج کنه... اون آدرس و اززیر سنگم نمیشه پیدا کرد، امیردلم آشوبه، _رهام چرا پرت و پلا میگی داداش من!؟ علیار رفیق چندین چند سالته،وقتی میبینه تو انقد پریشونی ولت نمیکنه به آمون خدا که. لبشو با زبونش ترکرد و عصبی گفت: +واسه اینکه رفیقمه می‌شناسمش دیگه، الان میخواد ادا بزرگترارو دربیاره بگه میری وضع و خراب میکنی.. پوفی کشیدم و گفتم: _رهام خب چرا نمیزاری من یا علی بیایم باهات،خب واقعیتش تو اگه کسی کنارت نباشه قابل مهار نیستی داداش. +بابا امیر خودم باید برم بشینم با این بی صفت حرف بزنم ببینم چه خبره! یه چیزایی هست که شماها نمیدونین نبایدم بدونین . سرمو تکون دادم و گفتم: رهام من دیگه نمی‌دونم به خدا رد داده مغزم خودت میدونی. چیزی نگفت دوباره شروع کرد به قدم زدن تو خونه..، باپیامکی به گوشیم اومد از رهام چشم برداشتم و نگاهی به گوشیم انداختم.، «امیر امشب و که یادت نرفته» وای خدایا این دیگه این وسط چی میگه، تایپ کردم: _داداش من امشبو نمیتونم یه درگیری برام پیش اومده ایشالا شبای دیگه، خدایا سین نکنه رودرواسی گیر کنم،خدایا.. با تیک سبز پیام فهمیدم خدا خیلی منو دوست داره!. مهران در عرض دو ثانیه تایپ کرد: «اس..کل واسه دکتور شدن جناب عالی مراسم گرفتیما مثلا،حالا میخوای بپیچونی، اصن میدونی چند وقته نیومدی این طرفا؛؟ به توهم میگن رفیق!؟» چندبار پشت هم پلک زدم و تایپ کردم: _داداش به قرآن من خودمم دوس دارم بیام پیش شماها ولی نمیشه،. «آقای با معرفت حداقل بیا یه ساعت بشین ببین ما مرده ایم زنده ایم درچه حالیم،» گوشه ی سرمو خاروندمو کلافه تایپ کردم: _باشه داداش میام یه سر میزنم اونم فقط واسه شماها،.. °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°° [همان ساعت جایی دیگر] تابآن: نعنا باهام سر دیر کردن هام قهر بود و من اعصاب این که نازش و بکشم نداشتم،! جوری غرق تمرین بودم و وسط زمین چمن می‌دویدیم که هرکی می‌دیدم می گرخید،.. برای بار ده هزارم مهران و توی دروازه قرار دادم و توپ و روبروی دروازه کاشتم،شوت کردم که توپ به تیرک برخورد کرد و اون ور تر پرت شد،! دستمو توی موهام که ازشدت عرق خیس و بهم ریخته بود کردم و به عقب هدایتش کردم،یکدفعه تعادلمو از دست دادم و زمین نشستم؛ مهران طرفم اومد و گفت: +چیکار میکنی باخودت تابان!؟ داری از حال میری. نای جواب دادنشو نداشتم،روی زمین دراز کشیدم که صدای نعنا بلند شد: نخواب اونجا کثیفه،.. خندیدم و به لحن تحلیل رفته ای گفتم: مورد بخشش قرار گرفتم بالاخره!؟ درحالی که سعی میکرد نخنده گفت: بخشش که نه،یکم دلسوزی. خندیدم و یه ساعت مچیم نگاهی انداختم که ساعت هفت شب و نشون میداد، تقریبا پنج ساعت تمرین،واسه امروز بس بود؛ درحالی که از شدت ضعف سرگیجه داشتم به مهران اشاره کردم که توی دروازه وایسه، غرغر کنان زمزمه کرد: +بابا من جای تو خستم،تمومش کن دیگه.. به معنی تروخدا بهش خیره شدموگفتم: آخریه،جون تابان! اخمی کرد و زمزمه کرد: +بازم آهنگ خرکن،بازم... خندیدم چیزی نگفتم، اما،نمی‌دونستم اون شوت آخر قراره چی رو شروع کنه،
شبتون بخیر اهالی پناهگاهتابآن🩰✨