eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارت؟!
کامینگ سونننننننن🛐🫴🏻 Amir: _دستی به صورتم کشیدم تا افکار چرت توی مغزم و پس بزنم، ولی فر مژه هاش، حالت چشماش،فرم صورتش. فریاد میزد که این آدم غریبه نیست..، بادور شدن مهران آستینای پیرهنم و بالا زدم و یک دستم و زیر کمرش و دست دیگه ام رو زیر زانو هاش گذاشتم و بلندش کردم؛حالا که بیشتر می‌دیدم میفهمیدم،حتی 17 یا18سالم واسه این صورت آشنا زیاد بود، با اون نک سرخ شده ی بینی اش و فرفری های توی صورتش بهش ۱۴ سال بیشتر نمیومد،حتی اخم خفیف که به ابروهایش چین انداخته بودم برام آشناییت داشت ؛ موهای مشکی اش مثل دیواری که سفیدی و بیش از حد نشون بده،دور و اطراف صورتش ریخته بود.نمیدونم اما یه جورایی میشد گفت که برای بار دوم با دیدن چهره اش به وجد اومدم،..
عاشق لف دادناتونم🙂😂❤️‍🩹
_+ _امروز سالگرد آشناییت با یه بنده خداییه که درس خیلییییی بزرگی تو زندگی بهم داد و یه جورایی آدمم کرد=).
هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂🐋🌊
تا می‌توانی با جهان یک رنگ باش قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است صائب تبریزی
_✯براے آخرین بار✯_ «» امیر مقاره: تواین دوساعت همجارو زیر و رو کرده بودیم،ولی هیچ خبری از اون آدمی که دنبالش بودن نبود؛مهران طوری سرهر میز و نگا میکرد و میگشت که من به عنوان داداشش می گرخیدم چه برسه به بقیه. گوشه ی دیوار وایسادم و بهش نگاه کردم،پریشونی از سر و روش میبارید،واقعا کلافه بود؛باورم نمیشد که یه آدم بالاخره تونسته بود،این مهران بیخیال و این طوری پریشون کنه،معلوم نبود این یارو لیا کی بود،..نفسم و توی هوا فوت کردم و لب زدم:_مهران برادرمن ول کن دیگه.،حتما رفته بیرونی جایی..نیست دیگه داداش من دنبال چی میگردی؟! دستی توی موهای خیس از عرقش کشید و گفت:+امیر آدمی نیست بره خبر نده،بابا چرا نمیفهمی،؟ اولین باره پاتو مهمونی می‌زاره.،میترسم چیزی بشه،واقعا میترسم.. سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم،نگاهم و روی جمعیت میچرخوندم تا یه نشونی ازاین بنده خدا پیدا کنم ،البته هدفم این بود مهران و در اصل خفه کنم؛. ولی یدفعه،با چیزی که دیدم خشکم زد!.... بی توجه به «کجا س.ی.ک.ت.ی.ر میکنی» های مهران سمت دختربچه ای که گوشه ی دیوار بیهوش بود پا تند کردم،نگاهم بهش دوختم. یه بچه ی تقریبا بهش هفده سال بیشتر نمیومد گوشه ی دیوار بیهوش بودو ازسرش خون جاری؛.. مهران درحالی که نفس نفس میزد نزدیک شد و باصدای مایل به دادی گفت: +این لیاعههه.. نگاه متعجبی بهش انداختم و دوباره نگاهم و به دختری که حالا می دونستم اسمش لیاعه دادم..،موهای مشکی و بشدت فر اش روی صورتش نقش مینداخت،این آدم چرا انقد واسه من آشنا بود؟! فرم صورتش جوری برام آشنا بود که انگار هرروز میبینمش...؛ حصار مژه های مشکی اش دور چشمای بسته اش انگار منو از این دنیا می‌گرفت و وارد دنیای فانتزی بچگیم میکرد..انگار به کل بدنم برق وصل شده بود،دستام که از شدت شک عصبی می‌لرزید و روی رگ برجسته ی گردنش گذاشتم و نبضش و گرفتم.نبضش تقریبا خوب بود،از حد معمول کمتر بود اما در اون حد حیاتی هم نبود؛زیبای چهره اش نمی‌داشت نگاهم و ازش بگیرم. نمی‌دونم ولی تواین بیست و هشت سال زندگیم این اولین باری بود که یه آدم دراین حد غرقم میکرد.چهره اش؛ انگار راز داشت،عمق داشت.انگار وقتی یک بار نگاهش میکردی دفعه ی دومش به غریق نجات نیاز داشتی؛ حالت چشمای آشنا اش حتی از پشت پلک بسته اش تیر خلاصی بود واسه گم کردن خودم توی اقیانوس چهره اش. انگار همچی دست به دست هم داده بود تا به من بفهمونه چقدر در برابر یه آدم بی هوش ناتوانم؛نمیدونم،من بلد نیستم از چهره اش حرف بزنم،یعنی اصن میشه اون نقاشی بی عیب و نقص خدارو توصیف کرد؟!.از چی بگم؟ از فر مژه هاش یا تاج ابروش که در کمال آشناییت به قلبم خراش مینداختن؟؛ یا از موهای رنگ شب اش بگم که منو وارد یه جهان دیگه میکرد؟ این آدم واسه فرار کردن از درد های دنیا واقعا فوق العاده بود.چند بار پشت هم پلک زدم تا از دنیای چهره اش بیرون بیام، پشت نگاه های عصبی و بیش از حد مشکوک مهران دوباره نبض اش و گرفتم. آروم لب زدم:_باید هرچه زودتر ببریش بیمارستان. عصبی با صدایی که قصد داشت باهاش حنجرش و پاره کنه گفت: +خسته نشی یه وقت آقای دکتر. امیر خ.ر.ی؟! کوری دوساعته زل زدی بهش نمی‌بینی بدنش خیس از م.ش.ر.و.ب.ه؟! الان من چجوری ببرمش بیمارستان؟ درحالی که گلوم خشک شده بود آب دهنم و قورت دادم؛مهران حق داشت. من زیادی،بچه بازی درآورده بودم؛. کاغذ خودکاری از جیب کت ام درآوردم و اسم چندتا دارو و مواد مورد نیاز و نوشتم و آروم گفتم:_اینارو بگیر بیار، اینجا اتاق خالی داره،؟! میدونستم از قرمزی بیش از حد چشمام تعجب کرده.+آره چطور..؟ درحالی که دوباره نگاهم محوش شده بود زیر لب گفتم: واسه بخیه زدن سرش به یه جای خلوت نیاز دارم. نمی‌دونم برای بار چندم چشمام به چهره اش گره میخورد،ولی نمیزاشتم بیشتراز این ضایع بشم؛ این برای آخرین بار بود،آره رگ گردن گرو میزارم قرار نیست غرقش بشم، اما یقه ی ب.ا.ز، ل.ب.ا.س اش دوباره منو از خودم دورم کرد.و عجیب تر از همه حتی خال مشکی روی ترقوه اش ، که با پوست سفیدش تضاد ایجاد میکرد هم برام آشناییت داشت.
هدایت شده از « 𝙈𝙖𝙣𝙞𝙮𝙖𝙣 »