eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از « 𝙈𝙖𝙣𝙞𝙮𝙖𝙣 »
هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂🐋🌊
پناهگاه تابان چنلی از یک رمان جادویی و غیر منتظره وایب چنل:💎✨🌈 از طرف دریا و سکوت
_✯براے آخرین بار✯_ «» رهآم هادیآن: سرمو کج کردم و با پوزخندی که می‌دونستم عصبیش می‌کنه به وضعیت مضحکی که داشت خیره شدم.. کلافه بود،عصبی بود میترسید؛برعکس من، برعکس من که حس میکردم همه ی غم های وجودم داره از بین میره؛اینبار دور به نفع من چرخیده بود،! حالا من بودم که خیره بهش می‌خندیدم و نظاره گر وضعیت مسخره ی فرهاد و فرشته ی مرگش بودم؛ پوزخندی زدم و گفتم: -ببخشیدسرزده مزاحم شدما،حالا چرا انقدر ر.ی.د.ی به خودت؟!،کاریت ندارم من که.. اصن چرا باید من با یه شیاد خدازده که،که سر رفیق چندین و چند سالش هم کلاه می‌زاره کار داشته باشم؟! ترسش از روی چهره ی وقیح اش مشخص بود،امامثل همیشه میخواست وانمود کنه هیچی نیست.. دوباره پوزخندی زدم و ادامه دادم: -خیس نکن شلوارت و بچه،اصن من تورو داخل آدم حساب نمیکنم. دستی به صورتش کشید وبا لبخند مصنوعی ای گفت:+زودتر از اینا منتظرت بودم هادیان..؛ هادیان و با تمسخر گفت؛طوری که بخواد حرصم و دربیاره،مثل همون بچگیم که بخاطر ورشکستگی بابام و ریختن طلبکارا دم در خونمون همه بچه های توی کوچه بهم میخندیدن،همشون مسخره میکردن.. اما من نیومده بودم که به این راحتیا تمومش کنم،یکم مکث کردم و بعد قاطع گفتم: -منتظربودی،؟!پس خودتم میدونستی یه روز قراره دوباره مثل سگ با پس گردنی پرت بشی به همون جهنمی که قدیم بودی؟.خندید،قهقهه زد؛! اما هیستیریک،از روی وحشت ترس.. باتهمونده ی خنده لب زد: +حالا چی میخوای ؟! گره ی ابروم و توی هم کشیدم و باصدای نسبتا بلندی گفتم:-همه ی اون چیزایی که با بی صفتی تمام،چهارده سال پیش ازم گرفتی.. +آقارهام خوش غیرت،یه سری چیزا رو من نگرفتم محض اطلاعت خودشون سمتم اومدن.مثل زن و بچت..؛ناخودآگاه دستم مشت شد،میتونستم حدس بزنم سفیدی چشام قرمز شده؛انگار فشار ناخونام توی دستم آرومم میکرد.آروم گفتم: -ازدواج ما از اولم اجبار بود،بااین بی شرف بازیا نمیتونی کاری کنی کنار بکشم..؛ خواست حرفی بزنه که وسط حرفش دویدم : -ببین،من دنبال یه چیزم.دخترم تابانم،اگه تابآنم و بهم برگردونین که هیچ.. ولی اگر بیشتر از این ازم دورش کنین همه ی اون کثافت کاری هایی که در حق من و بقیه کردی تا به اینجا برسی و با شاهد یه همه ثابت میکنم، پوزخندی زدو گفت:پس از این کارا هم بلدی.. عصبی ادامه دادم: آره خوبم بلدم طوری بلدم که شاید،یکدفعه یه شب ببینی یکی با قمه اومده بالاسرت..میدونی که میکنم فرهاد،خوب میدونی که نمی‌زارم تابآنم دست ح.ر.و.م ز.ا.د.ه ای مثل تو باشه.. گوشه ی لبشو گزید و لب زد: +تو قدیم اهل معامله بودی،الانم مثل قدیمی؟ عصبی لب زدم:این واسه تو معامله نیست،یه راه واسه پوشوندن س.گ صفتی هایی که کردی! +دخترت،دوروزه که خونه نیومده من ازش بی خبرم.. چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..! شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم: میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد.. بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه.. باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم! آروم ادامه داد:+یه جایی هست یه باشگاه فوتبال،با رفیقاش میرن اونجا الآنم شاید اونجا باشن. طرفای خیابون.... بهش نزدیک شدم وخودکاری که توی جیب پیراهنش بود و برداشتم و آدرس و روی دستم نوشتم...
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیستم» رهآم هادیآن: سرمو کج کردم و با پوزخندی که می‌دونستم
ـ-قسمتی از رمان🤌🏻🗣️🚭 +چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..! شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم: میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد.. بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه.. باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم!.... شنوای نظرات بآبونه ها🤍🛐
آفرین همینطوری کم بشید، ولی باور کنین بااینکه بدم میاد از اینکه رمان نصفه بمونه و بی نتیجه باشه.. میتونم خیلی راحت چنل و نابود کنم و برم🙂
هدایت شده از مَقصَد؛
همون پروانه‌‌ای که توی قلبت پرواز می‌کرده یه روز راه نفستو می‌بنده.
کی منتظر رمانه✨🫶🏻🤍
-جون مادر خواهرت آنقدر تو مغز من نچرخ،بزار زندگیمو کنم.🤌🏻