هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂🐋🌊
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_بیستم»
رهآم هادیآن:
سرمو کج کردم و با پوزخندی که میدونستم عصبیش میکنه به وضعیت مضحکی که داشت خیره شدم..
کلافه بود،عصبی بود میترسید؛برعکس من،
برعکس من که حس میکردم همه ی غم های وجودم داره از بین میره؛اینبار دور به نفع من چرخیده بود،! حالا من بودم که خیره بهش میخندیدم و نظاره گر وضعیت مسخره ی فرهاد و فرشته ی مرگش بودم؛
پوزخندی زدم و گفتم:
-ببخشیدسرزده مزاحم شدما،حالا چرا انقدر ر.ی.د.ی به خودت؟!،کاریت ندارم من که..
اصن چرا باید من با یه شیاد خدازده که،که سر رفیق چندین و چند سالش هم کلاه میزاره کار داشته باشم؟!
ترسش از روی چهره ی وقیح اش مشخص بود،امامثل همیشه میخواست وانمود کنه هیچی نیست..
دوباره پوزخندی زدم و ادامه دادم:
-خیس نکن شلوارت و بچه،اصن من تورو داخل آدم حساب نمیکنم.
دستی به صورتش کشید وبا لبخند مصنوعی ای گفت:+زودتر از اینا منتظرت بودم هادیان..؛
هادیان و با تمسخر گفت؛طوری که بخواد حرصم و دربیاره،مثل همون بچگیم که بخاطر ورشکستگی بابام و ریختن طلبکارا دم در خونمون همه بچه های توی کوچه بهم میخندیدن،همشون مسخره میکردن..
اما من نیومده بودم که به این راحتیا تمومش کنم،یکم مکث کردم و بعد قاطع گفتم:
-منتظربودی،؟!پس خودتم میدونستی یه روز قراره دوباره مثل سگ با پس گردنی پرت بشی به همون جهنمی
که قدیم بودی؟.خندید،قهقهه زد؛! اما هیستیریک،از روی وحشت ترس..
باتهمونده ی خنده لب زد:
+حالا چی میخوای ؟!
گره ی ابروم و توی هم کشیدم و باصدای نسبتا بلندی گفتم:-همه ی اون چیزایی که با بی صفتی تمام،چهارده سال پیش ازم گرفتی..
+آقارهام خوش غیرت،یه سری چیزا رو من نگرفتم محض اطلاعت خودشون سمتم اومدن.مثل زن و بچت..؛ناخودآگاه دستم مشت شد،میتونستم حدس بزنم سفیدی چشام قرمز شده؛انگار فشار ناخونام توی دستم آرومم میکرد.آروم گفتم:
-ازدواج ما از اولم اجبار بود،بااین بی شرف بازیا نمیتونی کاری کنی کنار بکشم..؛
خواست حرفی بزنه که وسط حرفش دویدم :
-ببین،من دنبال یه چیزم.دخترم تابانم،اگه تابآنم و بهم برگردونین که هیچ..
ولی اگر بیشتر از این ازم دورش کنین همه ی اون کثافت کاری هایی که در حق من و بقیه کردی تا به اینجا برسی و با شاهد یه همه ثابت میکنم،
پوزخندی زدو گفت:پس از این کارا هم بلدی..
عصبی ادامه دادم:
آره خوبم بلدم طوری بلدم که شاید،یکدفعه یه شب ببینی یکی با قمه اومده بالاسرت..میدونی که میکنم فرهاد،خوب میدونی که نمیزارم تابآنم دست ح.ر.و.م ز.ا.د.ه ای مثل تو باشه..
گوشه ی لبشو گزید و لب زد:
+تو قدیم اهل معامله بودی،الانم مثل قدیمی؟
عصبی لب زدم:این واسه تو معامله نیست،یه راه واسه پوشوندن س.گ صفتی هایی که کردی!
+دخترت،دوروزه که خونه نیومده من ازش بی خبرم..
چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..!
شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم:
میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد..
بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه..
باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم!
آروم ادامه داد:+یه جایی هست یه باشگاه فوتبال،با رفیقاش میرن اونجا الآنم شاید اونجا باشن. طرفای خیابون....
بهش نزدیک شدم وخودکاری که توی جیب پیراهنش بود و برداشتم و آدرس و روی دستم نوشتم...
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیستم» رهآم هادیآن: سرمو کج کردم و با پوزخندی که میدونستم
ـ-قسمتی از رمان🤌🏻🗣️🚭
+چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..!
شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم:
میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد..
بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه..
باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم!....
شنوای نظرات بآبونه ها🤍🛐
آفرین همینطوری کم بشید،
ولی باور کنین بااینکه بدم میاد از اینکه رمان نصفه بمونه و بی نتیجه باشه..
میتونم خیلی راحت چنل و نابود کنم و برم🙂
هدایت شده از مَقصَد؛
همون پروانهای که توی قلبت پرواز میکرده یه روز راه نفستو میبنده.
Remix-JadidBood-Engar-Yeki-To-128.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
-»اون دوتا مست چشات،!✨