_پنآهگاهتابآنــِ𝒯𝒜𝐵𝒜_
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیستم» رهآم هادیآن: سرمو کج کردم و با پوزخندی که میدونستم
ـ-قسمتی از رمان🤌🏻🗣️🚭
+چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..!
شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم:
میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد..
بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه..
باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم!....
شنوای نظرات بآبونه ها🤍🛐
هدایت شده از 𝙐𝙣𝙛𝙞𝙣𝙞𝙨𝙝𝙚𝙙 𝙨𝙩𝙖𝙩𝙚✨️
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا