eitaa logo
♡ آن دونفر ♡
2 دنبال‌کننده
566 عکس
110 ویدیو
4 فایل
سلام به کانال ما خوش اومدی 🥰 اینجا روزمرگی دو تا دختر دهه نودی باحال 😊 تازه بجز روز مرگی هر چیز با حالی که ببینیم رو باهاتون به اشتراک میزاریم 😍 مطمئنم اینجا بهت خوش میگذره 😉 کپی؟! نهههه بَده😬 فور کن آفرین😚
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
شب از نیمه گذشته بود و مادرم توی روشنایی‌ای که تک چراغ آشپزخونه ایجاد کرده بود، مشغول آماده کردن مقداری توراهی برای برادرم بود. در کمال تعجب دیدم که پدرم به آشپزخونه رفت و چند کلمه‌ای با مادرم صحبت کرد. چند دقیقه بعد هردو بیرون اومدن و من سرم رو با کتابی که توی دست گرفته بودم گرم کردم، مبادا که بفهمن توجهم به اون‌ها بوده. مادر به فرحانی که روی مبل نشسته بود نگاه کرد و بعد با صدایی ملایم که مزاحم خواب رایحه نشه گفت: - فرحان مادر، من چند متری پارچه لازم دارم ولی رایحه تازه اومده، خودم نمی‌تونم بیام بیروت، میشه الحان رو همراه خودت ببری؟! فرحان که تا پایان حرف مادرم به اون نگاه می‌کرد، نگاهی رو سمت من چرخوند و بعد مکثی کوتاه کرد. توی سرش داشت حساب کتاب می‌کرد تا ببینه شرایط بردن من رو به بیروت داره یانه، هرچند که من خوب می‌دونم این رفتن اجباری من بخاطر خرید‌های مادرم نیست! فرحان نگاهش رو سمت مادرم برگردوند و گفت: - چرا که نه، خودم همراهش باشم خیلی بهتره. لبخند رضایت روی لب‌های مادرم و همچین صورت پراز غرور پدرم نشست، مادرم با نگاهش بهم فرمان جمع کردن وسایلم رو داد. من که به این سفرهای بی‌مقدمه عادت کردم و ساک کوچکم رو از وسایل مورد ضرورم پر کردم، تقریباً ساک کامل شده بود. لباس‌هایی که برای راه انتخاب کرده بودم رو هم به چوب لباسی آوزیون کردم، سمت در اتاق که برگشتم فرحان با تکه کاغذی که توی دستش بود به من خیره شده بود. کاغذ رو مقابلم گرفت و گفت که پارچه‌های سفارشی مادر هست، حرفی توی دهنش بود که مشغول مرور بود. چند ثانیه‌ای مکث کرد و بعد آروم گفت: - الحان جان، باید همراه من که میای چادر مشکی سرت کنی. لبخند خجالت روی لب‌هام نشست و سر به زیر انداختم. - نگران نباش برادر من، می‌دونم این چیزها رو خودم. لبخندی زد و بعداز گفتن شب‌بخیر از اتاق بیرون رفت، در اتاق رو کمی روی هم گذاشتم. برگه‌ی سفارش های مادرم رو توی ساک گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
دامن خواب خیلی زود روی پلک‌های من باز شد و به میهمانی‌ای که در نظر گرفته بود رفتم. به وقت اذان صبح و نوای اذان گفتن بابا، چشم باز کردم و با ذکر یاعلی، دست روی زانو زدم و برخاستم. به وضو تطهیر شدم و چادر نمازم رو روی سر انداختم، نماز بابا هنوز تموم نشده بود و مثل مادر و رایحه پشت سر بابا و فرحان به نماز ایستادم. نماز که تمام شد، فضای اتاقم رو به تلاوت قرآنی منور کردم و تا ساعتی که قرار رفتن بود دو ساعتی چشم روی هم گذاشتم. ساعت حوالی هشت صبح بود که دست گرم و مهربان مادرم روی پوست صورتم کشیده شد، با صدای شیوا و زیبای مادرانه‌اش اسمم رو خطاب کرد. تمایل به جدا کردن پلک نداشتم، چرا که چند روزی قراره با صدای مادرم از خواب بیدار نشم و این صدا رو قراره چند روزی توی ذهنم حفظ کنم! بعداز چند بار صدا زدن، چشم‌هام رو باز کردم و با لبخند شیرین مادرم مواجه شدم. سلام و صبح بخیرم همراه شد با هدایت کردنم سمت سرویس برای شستن دست و صورتم. از کنار در دیدم که مادرم سفره‌ی صبحانه رو روی زمین پهن کرده و هر سه نفر به خوردن صبحانه مشغول هستن. قبل از خوردن صبحانه ترجیح دادم لباس‌های آماده رو به تن کنم، پیراهن طوسی رنگم رو با شال مشکی پوشیدم. چادر عربی مشکی‌ام رو از کشو بیرون آوردم روی ساک و کیفم گذاشتم، بعداز گذاشتن وسایلم جلوی در اتاق‌، سلام کردم و پای سفره‌ی صبحانه حاضر شدم. صبحانه خورده شد و وقت راهی شدن من و فرحان شد! وسایلم رو فرحان توی ماشینش گذاشت، مادر رو برای خداحافظی توی آغوش کشیدم و عطر حضورش رو استشمام کردم. بعداز خداحافظی با مادرم قدم سمت پدر برگردوندم، که هنوز هم از اتفاق دیشب اخمی به پیشونی داشت. مقابلش سر به زیر انداختم و آروم شرمندگی‌ام رو نسبت به اتفاق دیشب بیان کردم، بالاخره موفق شدم گره پیشونی‌اش رو باز کنم. کمی صورتش گشاده و خوش رو شد، دستش که مزین به تسبیحی بود بالا آورد و گفت: - برو دخترم، در پناه خدا. خداحافظی کردم و خواستم که روی صندلی شاگرد کنار فرحان بشینم که مانع شد. - خواهرجان، بشین عقب مهمون داریم. منظورش رو از مهمون متوجه نشدم اما طبق درخواستش روی صندلی عقب نشستم و پرس و جو کردم درمورد مهمان. اما تا توقف مقابل هتلی در نزدیکی ساحل حرفی نزد.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
به محض توقف دیدم که از ماشین پیاده شد و به استقبال پسری جوان هم سن و سال خودش رفت. پسر پیرهنی مردونه ساده به رنگ کرم و شلوار پارچه‌ای سیاهی پوشیده بود، مثل بابا توی دستش تسبیحی داشت و با فرحان دست داد و احوالپرسی کرد. کنار پای پسر ساکی بود که فرحان برداشت و هردو سمت ماشین اومدن، متوجه شدم که کنار ماشین فرحان خبر از حضور من داد. پسر دست روی سینه به احترامم کمی قد خم کرد و با تکون دادن سرم جوابش رو دادم. تا وقتی که فرحان ساکش رو توی صندوق ماشین گذاشت، تعلل کرد و بعد کمی دیرتراز فرحان حتی سوار شد. به محض سوار با لهجه‌ی فارسی‌ای که کلمات عربی رو ادا می‌کرد سلام کرد و از حضورش عذرخواهی کرد. پاسخ سلامش رو دادم و خواهش می‌کنمی گفتم، بعد هم فرحان حرکتش رو سمت بیروت شروع کرد. کمی که از راه گذشت فرحان شروع کرد به صحبت کردن به زبان فارسی، لهجه‌ی عربی شیرینش آمیخته شده بود با کلمات فارسی و وجه برادرم رو شبیه قند شیرین کرد. با ذوق بهش نگاه می‌کردم و گاهی از آینه‌ی وسط پاسخ لبخندم رو با چشم‌های زیبای مردونه‌اش می‌داد. کمی گذشت، از مکالمه‌ای که معنی صحبت‌هاشون رو نمی‌فهمیدم خسته شدم و چشم به جاده‌ی مقابلم دوختم. کیلومتر‌ها گذشت و نیمی از راه که رسیدیم، فرحان جاش رو با هم‌کار شاید هم دوستش که گویا ایرانی بود، عوض کرد. وقتی روی صندلی شاگرد نشست، ازم خواست پشت صندلی راننده بشینم تا خودش فقط بتونه ببینه‌ام. جابه‌جا که شدم حالی ازم پرسید و برای خودش و دوستش که حالا جای راننده بود، درخواست چای کرد. چای رو توی استکان های شیشه‌ای که مادرم گذاشته بود ریختم و هردو رو مقابل فرحان گرفتم. استکان‌ها رو گرفت و با شوخی و خنده نیم باقی‌مانده از راه رو سپری کردیم. دوست فرحان که انگار توی بیروت‌هم میهمان بوده باشه، به مکان در نظر گرفته شده‌ای که بهش ابلاغ شده بود رفت و بعد از رسوندن ایشون، فرحان من رو به خونه‌ی پدربزرگ رسوند. لحظه‌ی آخر که دوست فرحان از ماشین پیاده شد، از شیشه نگاهش به نگاهم افتاد. از لحظه‌ی دیدن چشم‌های محجوبش بذر خجالت و حیا توی دلم کاشته شد، بی‌اختیار سر به زیر انداختم مقابل چشم‌هایی که بی‌اراده به من نگاه می‌کرد.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
به محض رسیدن به خونه‌ی مادربزرگ با استقبال گرم مادربزرگ اما اخم‌ها و اعصاب خورد پدربزرگ مواجه شدم. مادربزرگ ساک کوچکم رو توی اتاق مهمون گذاشت و به بهانه‌ی شستن دست و صورتم روونه‌ی اتاق شدم. اتاق مجهز به سرویس بهداشتی جداگانه بود، چادر عربی‌ام رو از روی سر بلند کردم و روی دسته‌ی مبل گذاشتم. وارد سرویس شدم مشتی آب به صورتم زدم، سر بالا آوردم و توی آیینه‌ی مقابلم، چشم‌هام به یاد چشم‌هایی که دقایقی پیش دیده بودم، افتاد. ناخداگاه گونه‌هام از خجالت رنگ عوض کرد، نگاه از آینه برداشتم و آب رو بستم. دست‌هام رو خشک کردم و با مرتب کردن شال لبنانی‌ام، از سرویس بیرون اومدم. مادربزرگ سینی شربتی خنک رو روی میز گذاشت و رو به من با مهربونی گفت: - مادرجون بخور جونت خنک بشه، تا غذا آماده کنم. تبوله مونده هنوز. با لبخند به صورت مادربزرگ نگاه کردم تا از اتاق بیرون رفت، روی مبل نشستم و با کش و قوسی که به بدنم دادم، کمی از خستگی تنم بیرون کردم. شالم رو کمی باز کردم تا راه تنفسم بازتر بشه، از شربت توی تنگ بلوری مادربزرگ توی لیوان ریختم و یک سره، سر کشیدم. خنکی شربت روحم رو جلا داد و گرمای راه و از تنم بیرون کرد. همون طور که به قالی‌‌ای که کف اتاق رو پوشیده بود نگاه می‌کردم، صدای صحبت های پدربزرگ و مادربزرگ به گوشم رسید. پدربزرگ یکی از نیروها و به گفته‌ای از فرماندهای قدیمی حذب‌الله لبنان به حساب میاد و با توجه به تجربیاتی که داره، سخت‌گیری هاش ده برابر بابا بیشتره! غرولند های پدربزرگ که تموم شد، بالاخره رضایت داد تا مادربزرگ سفره‌ی کوچک اما با برکتشون رو پهن کنه. پدربزرگ معتقد بود روی میز و صندلی نشستن برای خوردن غذا قباحت داره و روی زمین نشستنه که لذت غذا خوردن رو به انسان نشون میده. طعم همه‌ی غذاهای مادربزرگ همیشه شیرین تر و خوشمزه تراز هرکسی حتی مادرم بوده و هست، همینه که کل طایفه به وقت مهمونی میگن مادربزرگ باید غذا درست کنه.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
دامن گسترده‌ی خورشید تابش تیزش کمی ملایم تر شد، نگاه کردن به آسمان دیگه چشم و نمی‌زد و خبر از غروب خورشید می‌داد. کنار پنجره‌ روی صندلی چوبی مادربزرگ، به تماشای غروب دل‌انگیز خورشید در روزهای اول تابستان نشستم. کوه‌ها شبیه به پوشیه‌ای صورت خورشید رو از دید همه‌ی انسان‌های این طرف کره‌ی زمین مخفی می‌کرد و فقط از خورشید نور کم جانی باقی موند. شربت خنک مادربزرگ روی میز کنار صندلی به انتظار نوشیده شدن، شبیه به من خیره به غروب خورشید شده. دست راستم رو سمت لیوان تزئین شده با گل محمدی، بردم. کمی از شربت خنک و گوارا نوشیدم که با صدای صحبت کردن توی اتاق نشیمن، سرم رو برگردونم. لیوان شربت رو روی میز برگردوندم، روسری کرپم رو روی سرم انداختم و با دبوس محکمش کردم. از روی صندلی برخاستم و از اتاق خارج شدم، صدای زنانه‌ی عمه همراه با خانواده‌اش بود که مادربزرگ رو استقبال به حیاط کشونده بود. جلوی روسری‌ام رو درست کردم و روی پله‌ها منتظر ایستادم تا عمه همون‌طور که چادر عربی‌اش رو مرتب می‌کرد و مشغول صحبت با مادربزرگ بود، بالا اومد. با دیدن من، لبخند روی لبش پرنگ تر شد! عمه بالا اومد و با همون شیرین زبانی‌ای که مادرم رو همراه سی ساله‌ی خودش نگه‌داشت، سعی بر دلبری از من کرد. توی آغوش کشیدم و با تعریف و تمجید‌های بسیار خواست به گوش همه بزرگ شدن من رو برسونه. از زیبایی‌های ظاهری و بعد از ادب و تربیتی که هم عمه و هم مادربزرگ معتقد بودن نتیجه تلاش‌های مادرم سلما هست. بعداز صحبت های عمه، سه دخترش که همراهش اومده بودن داخل اومدن و توی اتاق نشیمن نشستن. به قصد به کمک مادربزرگ وارد آشپزخونه شدم، گرمای هوا اجازه خوردن قهوه نمی‌داد و مادربزرگ با تنگ بلور و شربتی گوارا به استقبال دختر و نوه‌اش رفت. بعداز رفتن مادر بزرگ، ظرف بزرگ میوه‌هایی که شسته بود و چیده بود رو برداشتم و مقابل مهمان‌ها گذاشتم. کنار مادربزرگ که روی زمین نشسته بود نشستم که عمه شروع به احوالپرسی درمورد مادر و پدرم کرد. مادربزرگ گفت که فرحان برای شام به این‌جا میاد و لبخند رضایت مشکوکی روی لب‌های عمه و دخترهاش نشست. آیه دختر بزرگتر عمه، بعداز خوردن شربت پیشنهاد داد بعداز مدت‌ها باهم گپ و گفتی داشته باشیم و من به خیال صحبت‌هایی دخترونه به اتاق رفتم. اما آیه انگار قرار بود پیام مادرش رو به من برسونه که روی زمین نشست، دامن پیراهنم رو جمع کردم و مقابلش نشست. دست‌های ظریفش روی دست‌های من نشست و گفت: - الحان نمی‌خوای ازدواج کنی؟! از حرفی که زد، گونه‌هام به سرخی زد و از خجالت سر به زیر انداختم. دست زیر چونه‌ام گذاشت و با شیطنت مخصوصی که توی نگاهش نشسته بود چشم‌هام رو وادار به تماشای خودش کرد.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
آیه با زیرکی دخترونه‌اش می‌خواست پیام مادرش رو به من برسونه اما فکر من با حرف آیه، سمت نگاهی رفت که قبل از اومدن به خونه‌ی مادربزرگ، قفل چشم‌هام شد. آیه دستی روی پوست صورتم کشید و آروم گفت: - مامان چون می‌دونه تو دست پرورده‌ی چه زنی هستی، نمی‌خواد راه دور بری! برای برادرم منان می‌خواد نشونت کنه. حرف آیه تا به گوشم رسید از نقشه‌ی بابا و مادرم که نیمه شب من رو هم‌سفر فرحان کردن، با خبر شدم. سرم رو این‌بار نه به نشانه‌ی خجالت بلکه به نشانه‌ی حیا پایین انداختم. صحبت های آیه ناخداگاه وارد راه و جاده‌ی دیگه‌ای شد که من هم هم‌زبانش شدم و با صدای مادربزرگ که به استقبال ابوعلی رفته بود، از جا برخاستیم. پدر آیه همراه با دو پسرش، علی و منان وارد خونه شد و سلام آرومی کردم و به قصد فرار از نگاه‌های منان به آشپزخونه پناه بردم. مدتی مشغول آماده کردن تبوله شدم، عمه هم گاهی به آشپزخونه می‌اومد و بازهم قربون صدقه‌ی من می‌رفت، دست مریزاد به مادرم می‌گفت و برمی‌گشت. وسایل سفره رو که آماده کردیم، نگاهی به ساعت کردم! ساعت نزدیک نه بود و زنگ در خبر از اومدن فرحان می‌داد. گوشه‌ی ورودی‌ آشپزخونه ایستادم تا برادرم با لباس نظامی‌اش وارد شد، ابوعلی و پدربزرگ باهاش احوالپرسی کردن و عمه این‌بار قربون صدقه‌هاش رو فدای فرحان کرد. فرحان که از گوشه‌ی چشمش من رو کنار آشپزخونه دید، ظهر وسایلش رو همراه وسایل من به این‌جا آورده بود و به سفارش مادربزرگ رفت برای عوض کردن لباس هاش. خواستم به آشپزخونه برگردم که صدای ابوعلی من رو مخاطب قرار داد. - ابوفرحان چرا این‌جا نیومده دخترم؟! با خجالت به سمتشون برگشتم و گفتم: - نمی‌دونم حتما درگیر کارهای خودشون بودن. ابوعلی خوب متوجه شد که خواستم از زیر جواب دادن به سوالش بگریزم و بعداز اون حرفی نزد. شام کنار خانواده‌ی عمه خورده شد و شستن ظروف و خشک کردنشون گردن ما سه دختر افتاد و عمه و مادربزرگ پای تعریف هم، توی اتاق نشیمن نشستن. شستن ظرف‌ها که تموم شد، مادربزرگ ظرف میوه و شیرینی ای که آماده کرده بود رو توی اتاق برد. دست‌های خیسم رو خشک کردم و به اجبار به جمعشون ملحق شدم. سنگینی نگاه‌های منان باعث می‌شد هربار بیشتراز دفعه‌ی قبل سرم رو پایین‌تر ببرم. عمه هنوز عروس قبلی اش رو به خونه نیاورده، دنبال سامان دادن پسر دومش هست. ابوعلی و پدربزرگ مشغول صحبت‌های خودشون بودن و علی و فرحان هم گاهی باهم چند کلمه‌ای صحبت می‌کردن.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
مادربزرگ و عمه متوجه حضور من که شدن بالاخره سر حرف رو دست گرفتن و عمه جلوتراز مادربزرگ قدم برداشت. - فرحان عمه هممون می‌دونیم که تو به نمایندگی سلما و ابوفرحان امشب این‌جایی، من با برادرم صحبت کردم و رضایت داره به این وصلت. اما نظر الحان هم شرط این وصلته. عمه با لبخند نگاهی به من کرد و تمام حسن نیتش رو با لبخندی که به لب داشت و نگاهی که خیره به چشم‌های من بود، بروز داد. سرم رو پایین انداخته بودم و فقط نگاه‌های سنگین جمع رو احساس می‌کردم، توجه همه جلب من شده بود و دست‌های من به لرزش خفیفی افتاده بود. سر انگشت‌هام شبیه به کسی که برف توی دست داره، یخ کرده بود و از این یخ زدگی بی‌حس شده بود. فرحان در جواب عمه فقط یک جمله گفت. - همون‌طور که گفتید من فقط حکم نماینده‌ی پدرم رو دارم، قبول کردن یا نکردن منان به عهده‌ی الحان هست. زیر چشمی نگاهی به فرحان کردم و متوجه شدم توجه فرحان هم تمام و کمال سهم من شده. دلیلی برای رد کردن منان هرچقدر که فکر کردم پیدا نکردم، از طرفی تعلق خاطری هم وجود نداره که بخوام به خواسته‌اش جواب مثبت بدم. همه‌ی جمع از سکوت من، ساکت بودن و گوش‌هاشون مشتاق و منتظر شنیدن جواب من بود. اما من به دنبال دلیلی بودم تا از زیر این خواسته و خواستگاری شونه خالی کنم، که اگه مادرم بود حرفم رو از چشمم می‌خوند. ولی گویا فرحان تمام وجنات نماینده بودنش رو به خوبی قراره انجام بده که حرف نگفته‌ام رو از چشم‌های پایین افتاده‌ام خوند و گفت: - عمه‌جان اگه اجازه بدید الحان یکم فکر کنه. بالاخره خودتون خوب می‌دونید که باید مشورت کنه، دلش رو رضا به این وصلت کنه. عمه که انگار ذوق و شوقش کور شده باشه، لبخندش کمرنگ شد و بعد نگاهی به شوهر و پسرش کرد. پدربزرگ به پشتوانه از حرف فرحان رو به عمه گفت: - ام‌علی، بزار این دختر فکراش و بکنه، فرار نمی‌کنه نگران نباش. از حرف جدی اما شوخ پدربزرگ عمه کمی خندید و بعد گفت: - باشه عمه‌جون، فکر هات رو بکن.
بچه ها ببخشید دیروز فکر کردم چهار تا فرستادم ولی ۳ تا بود به خاطر همین امروز صبح ۳ تا فرستادم که درست شه
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
آیه با زیرکی دخترونه‌اش می‌خواست پیام مادرش رو به من برسونه اما فکر من با حرف آیه، سمت نگاهی رفت که قبل از اومدن به خونه‌ی مادربزرگ، قفل چشم‌هام شد. آیه دستی روی پوست صورتم کشید و آروم گفت: - مامان چون می‌دونه تو دست پرورده‌ی چه زنی هستی، نمی‌خواد راه دور بری! برای برادرم منان می‌خواد نشونت کنه. حرف آیه تا به گوشم رسید از نقشه‌ی بابا و مادرم که نیمه شب من رو هم‌سفر فرحان کردن، با خبر شدم. سرم رو این‌بار نه به نشانه‌ی خجالت بلکه به نشانه‌ی حیا پایین انداختم. صحبت های آیه ناخداگاه وارد راه و جاده‌ی دیگه‌ای شد که من هم هم‌زبانش شدم و با صدای مادربزرگ که به استقبال ابوعلی رفته بود، از جا برخاستیم. پدر آیه همراه با دو پسرش، علی و منان وارد خونه شد و سلام آرومی کردم و به قصد فرار از نگاه‌های منان به آشپزخونه پناه بردم. مدتی مشغول آماده کردن تبوله شدم، عمه هم گاهی به آشپزخونه می‌اومد و بازهم قربون صدقه‌ی من می‌رفت، دست مریزاد به مادرم می‌گفت و برمی‌گشت. وسایل سفره رو که آماده کردیم، نگاهی به ساعت کردم! ساعت نزدیک نه بود و زنگ در خبر از اومدن فرحان می‌داد. گوشه‌ی ورودی‌ آشپزخونه ایستادم تا برادرم با لباس نظامی‌اش وارد شد، ابوعلی و پدربزرگ باهاش احوالپرسی کردن و عمه این‌بار قربون صدقه‌هاش رو فدای فرحان کرد. فرحان که از گوشه‌ی چشمش من رو کنار آشپزخونه دید، ظهر وسایلش رو همراه وسایل من به این‌جا آورده بود و به سفارش مادربزرگ رفت برای عوض کردن لباس هاش. خواستم به آشپزخونه برگردم که صدای ابوعلی من رو مخاطب قرار داد. - ابوفرحان چرا این‌جا نیومده دخترم؟! با خجالت به سمتشون برگشتم و گفتم: - نمی‌دونم حتما درگیر کارهای خودشون بودن. ابوعلی خوب متوجه شد که خواستم از زیر جواب دادن به سوالش بگریزم و بعداز اون حرفی نزد. شام کنار خانواده‌ی عمه خورده شد و شستن ظروف و خشک کردنشون گردن ما سه دختر افتاد و عمه و مادربزرگ پای تعریف هم، توی اتاق نشیمن نشستن. شستن ظرف‌ها که تموم شد، مادربزرگ ظرف میوه و شیرینی ای که آماده کرده بود رو توی اتاق برد. دست‌های خیسم رو خشک کردم و به اجبار به جمعشون ملحق شدم. سنگینی نگاه‌های منان باعث می‌شد هربار بیشتراز دفعه‌ی قبل سرم رو پایین‌تر ببرم. عمه هنوز عروس قبلی اش رو به خونه نیاورده، دنبال سامان دادن پسر دومش هست. ابوعلی و پدربزرگ مشغول صحبت‌های خودشون بودن و علی و فرحان هم گاهی باهم چند کلمه‌ای صحبت می‌کردن.
هدایت شده از ⟨𝙎𝙖𝙧𝙖𝙣𝙜/سٰـارَنْـگْـ⟩
مادربزرگ و عمه متوجه حضور من که شدن بالاخره سر حرف رو دست گرفتن و عمه جلوتراز مادربزرگ قدم برداشت. - فرحان عمه هممون می‌دونیم که تو به نمایندگی سلما و ابوفرحان امشب این‌جایی، من با برادرم صحبت کردم و رضایت داره به این وصلت. اما نظر الحان هم شرط این وصلته. عمه با لبخند نگاهی به من کرد و تمام حسن نیتش رو با لبخندی که به لب داشت و نگاهی که خیره به چشم‌های من بود، بروز داد. سرم رو پایین انداخته بودم و فقط نگاه‌های سنگین جمع رو احساس می‌کردم، توجه همه جلب من شده بود و دست‌های من به لرزش خفیفی افتاده بود. سر انگشت‌هام شبیه به کسی که برف توی دست داره، یخ کرده بود و از این یخ زدگی بی‌حس شده بود. فرحان در جواب عمه فقط یک جمله گفت. - همون‌طور که گفتید من فقط حکم نماینده‌ی پدرم رو دارم، قبول کردن یا نکردن منان به عهده‌ی الحان هست. زیر چشمی نگاهی به فرحان کردم و متوجه شدم توجه فرحان هم تمام و کمال سهم من شده. دلیلی برای رد کردن منان هرچقدر که فکر کردم پیدا نکردم، از طرفی تعلق خاطری هم وجود نداره که بخوام به خواسته‌اش جواب مثبت بدم. همه‌ی جمع از سکوت من، ساکت بودن و گوش‌هاشون مشتاق و منتظر شنیدن جواب من بود. اما من به دنبال دلیلی بودم تا از زیر این خواسته و خواستگاری شونه خالی کنم، که اگه مادرم بود حرفم رو از چشمم می‌خوند. ولی گویا فرحان تمام وجنات نماینده بودنش رو به خوبی قراره انجام بده که حرف نگفته‌ام رو از چشم‌های پایین افتاده‌ام خوند و گفت: - عمه‌جان اگه اجازه بدید الحان یکم فکر کنه. بالاخره خودتون خوب می‌دونید که باید مشورت کنه، دلش رو رضا به این وصلت کنه. عمه که انگار ذوق و شوقش کور شده باشه، لبخندش کمرنگ شد و بعد نگاهی به شوهر و پسرش کرد. پدربزرگ به پشتوانه از حرف فرحان رو به عمه گفت: - ام‌علی، بزار این دختر فکراش و بکنه، فرار نمی‌کنه نگران نباش. از حرف جدی اما شوخ پدربزرگ عمه کمی خندید و بعد گفت: - باشه عمه‌جون، فکر هات رو بکن.
سلام بچه ها عاقبتتون بخیر🌱!):- باری دیگر به حول قوه ی الهی مسابقه عکس رفیق شهیدم رو داریم...😍 به این صورت که شما عکس برادر شهیدتون رو برای ادمین مسابقه ارسال میکنید و سپس کد و بنر دریافت میکنید و بنر شما در کانال قرار گرفته میشه و شما اون رو به بقیه کانال ها یا گروه ها یا مخاطبینتون فوروارد میکنید تا بازدید بخوره...🌱 به سه نفر اولی که بنرشون بیشترین بازدید بخوره هدیه های خیلی نفیس و نابی تعلق خواهد گرفت☺️ ‼️و اما هدیه های زیبا و جذابمون: نفر اول:✅ ساعت هوشمند نفر دوم:✅ ایرپاد نفر سوم:✅ کتاب در مورد شهدا هرکس میخواد توی مسابقه شرکت کنه به بنده یه پیام بده و عکس برادر شهیدش (رفیق شهیدش) رو ارسال کنه تا بنر رو براش بفرستم...❤️ آیدی ادمین مسابقه: @Mahdi31345 اجرتون با حضرت رقیه (س)🌻 ابتدا عضو کانال زیر بشید👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/BaqiyatullahAlAzamInstitute313 کدشما ۵۴۳
سلام بچه ها عاقبتتون بخیر🌱!):- باری دیگر به حول قوه ی الهی مسابقه عکس رفیق شهیدم رو داریم...😍 به این صورت که شما عکس برادر شهیدتون رو برای ادمین مسابقه ارسال میکنید و سپس کد و بنر دریافت میکنید و بنر شما در کانال قرار گرفته میشه و شما اون رو به بقیه کانال ها یا گروه ها یا مخاطبینتون فوروارد میکنید تا بازدید بخوره...🌱 به سه نفر اولی که بنرشون بیشترین بازدید بخوره هدیه های خیلی نفیس و نابی تعلق خواهد گرفت☺️ ‼️و اما هدیه های زیبا و جذابمون: نفر اول:✅ ساعت هوشمند نفر دوم:✅ ایرپاد نفر سوم:✅ کتاب در مورد شهدا هرکس میخواد توی مسابقه شرکت کنه به بنده یه پیام بده و عکس برادر شهیدش (رفیق شهیدش) رو ارسال کنه تا بنر رو براش بفرستم...❤️ آیدی ادمین مسابقه: @Mahdi31345 اجرتون با حضرت رقیه (س)🌻 ابتدا عضو کانال زیر بشید👇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/BaqiyatullahAlAzamInstitute313 کدشما ۴۹۰