خبر ترین خبر روزگار، بیخبریست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
#فاضلنظری
تو لحظه ای که من مینویسم و لحظه ای که تو پیامم رو میخونی افرادی میمیرن که شاید حسرتهای زیادی داشتن؛ شاید کارهای نصفه نیمه فراوانی تو لیست هایشون بوده که معدود کسی ازشون با خبر بود.
به نظرم اینکه ندونی مرگ کِی میاد هم خوبه هم بد. خوبه که افسرده نشی و بده چون شاید فردایی که قراره یه آدم مهم رو بعد مدت ها ببینی، هرگز برات نرسه:)
برای همین میگن کاری که میکنین فکر کنین برای آخرین باره؛ اینطوری شاید حسرت کمتری داشته باشیم. ولی بازم انسانها معمولا برا ترک عزیزانشون هیچ موقع آماده نیستن:))
مرگ شاید تلخ ترین و ترسناک ترین کلمه دنیا باشه و کلی انرژی منفی همراهش داره برای همین ازش تا حالا ننوشتم حتی چالش هم در نظرم نبود ولی الان... مطمئن شدم که دیگه نباید درموردش بنویسم:) شاید باورش سخت باشه که فردی که روزانه تمام فکرش مرگ بود و الان اینقدر ازش فراریه خود من بوده باشم... اما آدمها عوض میشوند و گاهی عوضی؟!؟
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
و باز پنجشنبه و جمعه اومد برای برگشت انرژی از دست رفته کل هفته.
شاید غیر منطقی باشه که دو روز چطور میتونه انرژی پنج روز رو بده و البته بیشتر تا بتونی با مشکلاتی که یهویی خودشون رو وارد زندگیت میکنن؛ داشته باشی=]
ولی من به قدرت افکار و افراد اعتقاد دادم. افکاری که شاید خاطرات باشن شاید رویاهات ولی میتونه جون دوباره بهت بده، یا افرادی که با حرفاشون و بعضی کار هاشون زندت میکنن جوری که انگار روز اول زندگیته. همینقدر شاداب و جوون(؛
همه ما این افکار رو داریم ولی شاید تو بودن افراد درست یکم حرف باشه ولی من شک ندارم تو بهترین آدم رو برای خودت یه روز پیدا میکنی^^
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نه، منتظر باش=))
شاد باشید و سلامت♡
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
#شما : اینکه پنج شنبه هام بری مدرسه میرینه به همون جمعت فقط خواستم بگم که دیگه دارم نمیتونم پر از فریادم تو سکوتام پر از لبخندای الکی و گرم گرفتنای الکی ک بعضی وقتا خودمم گول میزنهD:
#من : اگه بگم درک میکنم مسخره به نظر میاد ولی دفترچهای که تو مدرسه از حرفای نگفتم دارم، خیلی از این حرفا رو درونش داره. حتی خیلی بیشتر ولی تنها حرفی که میتونم بزنم اینه کا ما ادامه میدیم اینکه خسته باشیم یا با انرژی یه مقداریش دست ماعه یه مقدارش اتفاقات ولی همون طور ک گفتم میتونیم شادی باشیم فقط کافیه بخوایم^^
هدایت شده از 𝙳𝚊𝚍𝚍𝚢 𝙻𝚘𝚗𝚐 𝙻𝚎𝚐𝚜
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برا صمیمی ترین رفیقت ....
Judy
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
بفرست برا صمیمی ترین رفیقت .... Judy
دارای دو مخاطب*-*
-جوجه
-بانی
خب طی حرکت انتحاری کانال عمومی شد و تمام پیام های کانال هم لینکشون عوض شد:) خسته شدم ولی الان چون خوشحالم مشکلی نیست^^
همسایه ها لینک رو درس کنید€_€
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت: حواسِت به آدمهایی که کاکتوسوار زندگی می کنن باشه
+گفتم کاکتوسوار؟ منظورت چیه!؟
-آدمهایی که مثل کاکتوس،نیازی نیست دائم
حواست بهشون باشه،نیازی نیست هرروز
خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه،
ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری
به خیالت خیلی مقاومن...
اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی چشمت به کاکتوست میوفته میبینی زرد و پلاسیده شده و ریشه هاش خاکسترِ...
و تو تازه همون روز می فهمی
کاکتوس ها هم می میرن
اما تدریجی
و بی خبر...:))
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
نزدیک دو ساعت تو سرما ایستاده بود! اما نیومد. چند دقیقه ای بود به سمت خوبه با قدم های شل و ناامید، میرفت.
شده بود همون آدم مرده قبل از اون. اون؟ چند وقته که براش "اون" شده؟ حتی حوصله فکر کردن رو هم نداشت.
قطره کوچیک آب روی صورتش نشست. انگار آسمون هم براش دل سوزونده بود. لبخند تلخی روی صورتش اورد و کم کم زیاد شد. زیر بارونی که شدید شده بود از حرکت ایستاد و شروع گرد به قه قه زدن.
آدم ها که از کنارش با سرعت برای فرار از بارون رد میشدن، با تعجب و ترحم نگاهش میکردن.
از خنده زیاد بود یا ناراحتی نمیدونست ولی اشک هاش همراه بارون به سمت زمین میرفتن. انگار زمین آغوش بزرگ و خوبی داشت که همه به سمتش مسابقه داشتن. یه لحظه فکری به سر زد " چرا منو بغل نکنه" پس همونجا دراز کشید تو خیابونی که دیگه خالی از آدم بود.
همزمان میخندید و گریه میکرد و شاید این اوج درد بود:)
#خاطرات_خیالی
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲