eitaa logo
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
117 دنبال‌کننده
571 عکس
155 ویدیو
1 فایل
اندکی تفکر در متون؟! شاید.. حرفاتون: https://daigo.ir/secret/41371434691
مشاهده در ایتا
دانلود
و باز پنجشنبه و جمعه اومد برای برگشت انرژی از دست رفته کل هفته. شاید غیر منطقی باشه که دو روز چطور میتونه انرژی پنج روز رو بده و البته بیشتر تا بتونی با مشکلاتی که یهویی خودشون رو وارد زندگیت میکنن؛ داشته باشی=] ولی من به قدرت افکار و افراد اعتقاد دادم. افکاری که شاید خاطرات باشن شاید رویاهات ولی میتونه جون دوباره بهت بده، یا افرادی که با حرفاشون و بعضی کار هاشون زندت میکنن جوری که انگار روز اول زندگیته. همینقدر شاداب و جوون(؛ همه ما این افکار رو داریم ولی شاید تو بودن افراد درست یکم حرف باشه ولی من شک ندارم تو بهترین آدم رو برای خودت یه روز پیدا میکنی^^ دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نه، منتظر باش=)) شاد باشید و سلامت♡ م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
: اینکه پنج شنبه هام بری مدرسه میرینه به همون جمعت فقط خواستم بگم که دیگه دارم نمیتونم پر از فریادم تو سکوتام پر از لبخندای الکی و گرم گرفتنای الکی ک بعضی وقتا خودمم گول میزنهD: : اگه بگم درک میکنم مسخره به نظر میاد ولی دفترچه‌ای که تو مدرسه از حرفای نگفتم دارم، خیلی از این حرفا رو درونش داره. حتی خیلی بیشتر ولی تنها حرفی که میتونم بزنم اینه کا ما ادامه میدیم اینکه خسته باشیم یا با انرژی یه مقداریش دست ماعه یه مقدارش اتفاقات ولی همون طور ک گفتم میتونیم شادی باشیم فقط کافیه بخوایم^^
: من این پنجشنبه رو نمیتونم استراحت کنم چون فردا آزمون جامع دارم😭و باید بشینم کلی بخونم از صبح تا حالا داشتم شیمی و فیزیک میخوندم الآنم میخوام زیست و ریاضی بخونم😭😭🤌🏻🤦🏻‍♀️ : جمعه هست^^ ولی اینکه باور داشته باشی تلاشت نتیجه میده خودش یه بمب انرژی براته=)
روزتون مبارک باشه دانش آموزان^^✨
هدایت شده از 𝙳𝚊𝚍𝚍𝚢 𝙻𝚘𝚗𝚐 𝙻𝚎𝚐𝚜
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برا صمیمی ترین رفیقت .... Judy
خب طی حرکت انتحاری کانال عمومی شد و تمام پیام های کانال هم لینکشون عوض شد:) خسته شدم ولی الان چون خوشحالم مشکلی نیست^^ همسایه‌ ها لینک رو درس کنید€_€
: برام دعا کن دارم یه نفر رو ترک میکنم و الان دقیقا تو اون تایم فوق دردناکشم . این تایم که تموم شه دلم اروم میگیره یعنی ایشالا که بگیره : او. حقیقتا موضوع دردناکیه امیدوارم تهش حس خوبی داشته باشی تا این درد ناپدید بشه=) موفق باشی
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت: حواسِت به آدمهایی که کاکتوس‌وار زندگی می کنن باشه +گفتم کاکتوس‌وار؟ منظورت چیه!؟ -آدمهایی که مثل کاکتوس،نیازی نیست دائم حواست بهشون باشه،نیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه، ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری به خیالت خیلی مقاومن... اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی چشمت به کاکتوست میوفته میبینی زرد و پلاسیده شده و ریشه هاش خاکسترِ... و تو تازه همون روز می فهمی کاکتوس ها هم می میرن اما تدریجی و بی خبر...:)) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
نزدیک دو ساعت تو سرما ایستاده بود! اما نیومد. چند دقیقه ای بود به سمت خوبه با قدم های شل و ناامید، میرفت. شده بود همون آدم مرده قبل از اون. اون؟ چند وقته که براش "اون" شده؟ حتی حوصله فکر کردن رو هم نداشت. قطره کوچیک آب روی صورتش نشست. انگار آسمون هم براش دل سوزونده بود. لبخند تلخی روی صورتش اورد و کم کم زیاد شد. زیر بارونی که شدید شده بود از حرکت ایستاد و شروع گرد به قه قه زدن. آدم ها که از کنارش با سرعت برای فرار از بارون رد میشدن، با تعجب و ترحم نگاهش میکردن. از خنده زیاد بود یا ناراحتی نمیدونست ولی اشک هاش همراه بارون به سمت زمین میرفتن. انگار زمین آغوش بزرگ و خوبی داشت که همه به سمتش مسابقه داشتن. یه لحظه فکری به سر زد " چرا منو بغل نکنه" پس همونجا دراز کشید تو خیابونی که دیگه خالی از آدم بود. همزمان میخندید و گریه میکرد و شاید این اوج درد بود:) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
ایستگاهی که قطار زندگیم درونش توقف کرده، آشنای غریبه است. دوستش دارم ولی ترس غریب بودنش هم هست؛ اما
وقت رفتن رسید... هر آمدنی رفتنی دارد و الان زمانش رسیده:) در این مدت که اینجا بودم کلی خاطره بیشتر ساختیم و با مرورشان لبخند روی صورتم نقش میزند. برای آخرین بار بغلش میکنم. آرامش و خلع این بازوها همیشه برام معمای بی جواب و شیرینی بود:) +خدانگهدار، مراقب خودت باش _توام همینطور، خداحافظ قطار میرسد. به سمتش میروم. برای آخرین بار برمیگردم؛ با همون لبخند، رود کوچیکی از چشمم آزاد میشه و دوباره چشمم رو به قطار میدم. درها باز میشن. آروم و با تردید اولین قدمم رو داخل قطار میزارم. دو قدم دیگر برمیدارم. نمیخواهم دیگر برگردم و ببینمش. جوشش اشک رو حس میکنم و اون رود بیشتر و خروشانتر میشه:) صدای بسته شدن درها همزمان با صدای گریه‌ام تو محفظه خالی قطار میپیچد؛ اما دست های گرمی که از پشت دورم حلقه میشود متعجبم میکنه. آروم برمیگردم. _تو... تو اومدی؟ +چرا فکر کردی تنهات میزارم؟ ایستگاه‌های دیگه هنوز خالی از خاطراتمونن لبخند روی صورتش مثل خورشید طلوع پر امید و درخشنده بود؛ با گریه و خنده بغلش میکنم. دم گوشم نجوا میکرد تا آروم شم.... و این شروعه یه پایان بود=))) م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲