https://eitaa.com/hopecom_ir/313
عجیب منو برد توی صف شلوغی که داشتم له میشدم و چادرم منو عقب میکشید چون زیر پای زائرا بود... دلتنگتر شدم:)
گویا راه شهادت از خادمی امام رضا علیه سلام میگذره...:)
#امام_رئوف
#میلاد_امام_رضا
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
هدایت شده از هوپ
«قشنگ مسلمونی کنیم»
---
فلش بک به ۹سالگیم- سال ۱۳۸۶
----
جشن تکلیف مدرسمون
خیلی جشن بزرگی بود
چادر و سجاده سفید و یاسی...
بردنمون یک باغ خیلی بزرگ
و با کلی ادا و اطوار
فیلمبرداری و خوشگذرونی
نزدیک به ۴۰-۵۰ تا دختر کوچولویی که زیر چادرشون گم شده بودن
به تکلیف رسیدن:)
---
خانواده هم یه جشن بزرگ برام گرفتن
حتی رفتیم آتلیه:) و با بال فرشته که پشت لباسم برام دوخته بودن
عکس گرفتم
کیک بزرگم شبیه سجاده بود:)
با مهر و تسبیح:)
---
اون روزا مثل این بود که دیگه قاطی آدم بزرگا شدی مبارکه:)
---
با دوستم تصمیم گرفتیم بریم مسجد
و با جانمازامون که مثل همدیگهست
کنار هم تو مسجد نماز بخونیم
و انتظار داشتم مثل خانواده و مدرسه
اونجا هم برامون حسابی ذوق کنن و تحویلمون بگیرن:))
---
نماز ظهر بود
زودتر از همه رسیدیم
رفتیم صف اول اول
دوتا جانمازمون رو پهن کردیم
چادر سر کردیم
و نشستیم تا بقیه بیان:)
---
چند تا پیرزنی که بعد از ما اومدن
گویا همیشه اول از همه میرسیدن مسجد
و این دفعه دیدن
جاشون رو دوتا کوچکبچه گرفتن:)
---
چیکار کردن؟
با توپ و تشر گفتن: کجا رفتین صف اول نشستین
شما که نمازاتون معلوم نیست چه جوریه
نرید صف اول وایسین
نماز بقیه رو خراب میکنین
پاشین برین عقب...!!!
----
جفتمون مثل دو تا فنچِ کوچک بغض کردیم
چسبیدیم بهم
رفتیم عقب
و بعد نماز جمع کردیم با ناراحتی رفتیم خونه...
---
و چی شد؟؟
دیگه پامو مسجد نذاشتم
از پیرزنهای مسجد فراری بودم
من که اصلا بچه مظلومی نبودم
اگر پام به مسجدی باز میشد
مظلوم ترین و آرومترین بچه میشدم
که مبادا پیرزنی به من چیزی بگه
——
کابوسم پیرزنهای مسجد بودن😁
—-
تااا همین یک سال پیش
به پیشنهاد یکی از دوستام
قرار شد توی راه بریم مسجد نماز بخونیم
درِ مسجد از روبروی صف های نماز باز میشد
و همون نگاه اول
یک عالمه پیرزن زل زدن به من
که چادر سرم نبود:)
—-
هرچی نگاه کردم چادر نماز مسجدو پیدا نکردم...پرسیدم...
گفتن: اینجا چادر نماز نداریم
باز همه داشتن نگاهم میکردن
گفتم : پس من نماز نمیخونم
تو بخون تا بریم…
—-
یهو چند تاشون باهم گفتن: نهههههه
لباست که خوبه
همینجوری وایسا نماز بخون!!
گفتم : پس میرم عقب میشینم
باز گفتن : نههههه همینجا خالیه خوبه وایسا
—-
ذوق اون پیرزنها از جوونهایی که ما باشیم و اومده بودیم مسجد واقعا منو هم به ذوق آورد
—-
چند بار بعد هم
بازم من اگر مسجدی میرفتم
سعی میکردم از پیرزنها دور باشم
ولی یه جوری
یه پیرزنی از یه جایی پیداش میشد
که ثابت کنه اون پیرزن بچگیهام استثنا بوده و همه اینطور نیستن:)
—-
احتمالا قشنگترین و خالصترین نمازی که خوندم
همون نمازهای ۹سالگیم بوده
و حیف اون پیرزن که به اون کوچکبچهها و نمازشون اعتماد نکرد:)
احتمالا تا الان مرده باشن
ولی تاثیر حرفش
که تا مدتها روی من بود…
باقیات الصالحاتش شده:)
—
«قشنگ مسلمونی کردن»
به همین جزییاته
و چقدر سخته حواسمون به جزییات کوچیکی که به جا میذاریم باشه
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روانشناسهای مدرن، مفهومی دارند به نام سوگ مکان. یکوقتهایی همه خاطرات و روزهای خوش آدمی، بسته به یک مکان است. خانه کودکیها، دبیرستانی در شهر، یا هرجای دیگری که قلبهای انسانها با رشتههایی به آن بسته است. نوستالژی است. بوی خاطره میدهد. و ناگهان آن مکان خراب میشود. و تو سوگوار از دست دادن تمام روزهای خوبت میشوی. میگویند سخت درمان میشود.
حسینیه خراب شده. من سوگ مکان دارم. حسینیهام درد میکند. حسینیهام تیر میکشد. کسی مرا به کشوردوست ببرد…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110