eitaa logo
پناه 🤍
103 دنبال‌کننده
85 عکس
16 ویدیو
0 فایل
شاید همه نفهمن... ولی بعضی دل‌ها آدرس اینجا رو بلدن.🥲🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
پناه 🤍
اون روز وقتی از حرم برگشتم خونه، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.نه معجزه‌ای، نه اتفاق عجیبی،نه حتی جوابِ
چند هفته از اون روز گذشته بود... دوباره حرم شده بود جایی که دلم بی‌دلیل هوایش رو میکرد...🥺🤍 نه هر روز، نه همیشه ولی هر وقت دلم می‌گرفت... یه گوشه‌ی ذهنم فقط یه تصویر می‌اومد گنبدِ طلا...✨ تا اینکه یه روز همه‌ چی یه‌دفعه عوض شد...🥺 اون روز بعدازظهر بود بابام همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم می‌رسید خونه. ولی اون روز پنج‌ونیم شد نیومد،شش شد بازم نیومد، من و مامانم کنار هم نشسته بودیم و هی به خودمون می‌گفتیم :«احتمالاً یه کاری براش پیش اومده الان میاد.» ولی ساعت شد هفت و هنوز هیچ خبری نبود...🥺 یهو صدای زنگ تلفن اومد... 📞 عموم بود و فقط چند جمله گفت... چند جمله‌ای که کاش هیچ‌وقت نشنیده بودم...💔 گفت: «بابات از بالای داربست افتاده بیمارستانه» برای چند ثانیه.... واقعاً حس کردم قلبم ایستاد💔 انگار مغزم اصلاً نمی‌تونست اون جمله رو هضم کنه... بابام؟ افتاده؟ بیمارستان؟ فقط تصور اینکه چه اتفاقی براش افتاده بود درد داشت...😭 مامانم شروع کرد آماده شدن که بره بیمارستان منم پشت سرش راه افتادم.گفتم:«منم میام»گفت: «نه، تو بمون.» گفتم:«مامان بذار منم بیام..» اصرار کردم ولی نبردم🥺 و من موندم با یه عالمه فکر که نمی‌دونستم باهاشون چیکار کنم.💭 اون شب توی اون خونه همه‌چیز ساکت بود ولی ذهن من ساکت نمی‌شد هر صدایی می‌اومد فکر می‌کردم شاید مامان برگشته... شاید زنگ می‌زنن، شاید خبری شده... شاید حال بابام بهتر شده... نمی‌دونم چند ساعت گذشت فقط می‌دونم یه لحظه دیگه واقعاً ترسیده بودم. از اون ترس‌هایی که آدم حتی یادش میره باید به چی فکر کنه... و بی‌اختیار... بدون اینکه از قبل جمله‌ای آماده کرده باشم. زیر لب گفتم: «بابا رضا خودت کمک کن»🤍 همین نه زیارت‌نامه،نه دعای خاصی، نه خواسته‌ی بزرگی... فقط یه دختر ترسیده بود...🥺 که توی اون لحظه نه می‌دونست باید به کی زنگ بزنه، نه می‌دونست قراره چه خبری بشنوه.فقط دلش یه جا رو می‌شناخت... حرم...🥺💛 و یه نفر رو صدا زد بابا رضا...🤍🫂 ادامه دارد...
پناه 🤍
چند هفته از اون روز گذشته بود... دوباره حرم شده بود جایی که دلم بی‌دلیل هوایش رو میکرد...🥺🤍 نه هر رو
چند روز گذشت... هر بار میگفتم:«منم ببرین ببینمش» می‌گفتن:«نه، الان نه...» و من باز منتظر می‌موندم...⏳ هر روزی که می‌گذشت، برای من فقط یه روز نبود.یه روز دیگه از ندیدن بابام بود.💔 تا اینکه حدود یک ماه بعد بالاخره دیدمش بابامو...🥺🤍 با اون دست و پاهای شکسته، با اون سرِ زخمی.و من فقط نگاهش می‌کردم یه جوری که هنوزم یادم میاد چقدر دلم می‌خواست کاش زودتر از اون یک ماه می‌دیدمش و کنارش بودم. کاش همون روزهای اول می‌تونستم کنارش بشینم، دستش رو بگیرم و فقط مطمئن بشم که هنوز پیشمونه.🫂 روزی که رفتیم تا گچ دست و پای بابام رو باز کنیم، همون دکتری که عملش کرده بود برامون توضیح داد.و تازه اونجا فهمیدم ماجرا چقدر جدی بوده😔 گفت:«واقعاً شانس آوردین.ضربه خیلی میلی‌متری بوده. چند میلی‌متر این‌طرف‌تر یا اون‌ طرف‌تر میتونست همه‌چیز رو عوض کنه.ممکن بود آسیب به نخاع وارد بشه و دیگه نتونه راه بره برای همیشه.» «برای همیشه...» همین دو کلمه یه جوری توی دلم موند💔 من فقط به حرفاش گوش می‌دادم... ولی توی ذهنم بابام رو تصور می‌کردم که شاید قرار بود دیگه هیچ‌ وقت روی پاهاش راه نره.و بعد به خودِ بابام نگاه می‌کردم. همون آدمی که حالا جلوی چشمام نشسته بود و هنوز بود🥺 هنوز میتونست حرف بزن، هنوز میتونست بخنده و قرار بود دوباره راه بره🫂 اونجا بود که فهمیدم بعضی چیزها رو آدم تا وقتی لبِ از دست دادنشون نرفته، قدرشون رو نمیفهمه...🥺 بابا رضا... 🤍 اون لحظه فهمیدم چیزی که من فقط اسمش رو گذاشته بودم «افتادن از داربست»، می‌تونست یه زندگی رو برای همیشه عوض کنه... ولی نشد یه جایی یه چیزی فقط چند میلی‌متر و بابام هنوز می‌تونست دوباره روی پاهاش بایسته...🥺🤍 شاید اسمش رو هرچی بذاریم... شانس،نجات یا معجزه... من اون روز فقط یه چیز رو حس میکردم: یکی دوباره حواسش به ما بوده🤍🫂 و دلم می‌خواست برگردم حرم و فقط بگم: «بابا رضاممنون که این بارم حواست بهمون بود.» اون روز یه چیز دیگه هم فهمیدم... بعضی ترس‌ها آدم رو برمی‌گردونن به چیزایی که واقعاً براش مهمن.🥺 و من وسطِ اون همه ترس دوباره ناخودآگاه دست گذاشته بودم روی همون جایی که سال‌ها قبل ولش کرده بودم...🤍 شاید آدم وقتی همه‌چیز خوبه، فکر می‌کنه خودش بلده چطور زندگی کنه اما یه شب که می‌ترسه... 🌙 یه شب که احتمال از دست دادن کسی که دوستش داره میاد جلوی چشمش می‌فهمه هنوز یه جایی هست که دلش می‌خواد فرار کنه سمتش🥺 و برای من اونجا همیشه حرم بود.💛 و اون اسم بابا رضا...🤍 شاید تو همون شب هیچ اتفاق عجیبی برام رقم نزدی شاید حتی خودم هم اون شب نمی‌فهمیدم چرا فقط اسم تو اومد روی لبم ولی حالا که بهش فکر می‌کنم می‌بینم بعضی وقت‌ها آدم جواب دعاهاش رو همون لحظه نمیفهمه. گاهی باید چند روز بگذره، چند ماه، شاید حتی چند سال... تا برگرده و بفهمه: «آهان پس اون شب چرا اسم تو رو صدا زدم» اینکه هرچقدر هم ازت دور بشم... وقتی واقعاً بترسم باز هم اولین کسی که دنبالش میگردم تویی امام رضا💛 ادامه دارد...
عشق کنید ها😅 انرژی تو ناشناس فراموش نکنید لطفا اگر بچه های خوبی باشین انرژی بدین اخر شب ناشناس میزارم
گفتن آرزوتو انتخاب کن... من بین همه‌ی آرزوهای دنیا،بازم یه گوشه از صحنِ تو رو انتخاب کردم.بعضی آرزوها فقط خواستنی نیستن؛باید بری و از نزدیک بغلشون کنی💚 @only_panah
هدایت شده از قائمِ‌ثامِن❥
بعدِ یه مدت، انگار دوباره خودت دعوتم کردی و رسیدم حرمت...🤍 اومده بودم کلی باهات حرف بزنم، کلی چیز برات تعریف کنم؛ ولی همین که چشمم افتاد به گنبدت، همه‌ شون از یادم رفت😅 این بار فقط خودم نیومدم یه عالمه دل آوردم پیشت💚 به یادتونم رفقا✨🌱
پناه 🤍
چند روز گذشت... هر بار میگفتم:«منم ببرین ببینمش» می‌گفتن:«نه، الان نه...» و من باز منتظر می‌موندم...
اون روزها یه اتفاق عجیبی افتاده بود🌙 نه بیرون از خون،توی خودِ من...🥺 شب‌ ها وقتی همه می‌خوابیدن و خونه آروم میشد من هنوز بیدار می‌موندم.گاهی فقط به سقف نگاه می‌کردم.گاهی به صدای نفس‌های مامان و بابام گوش می‌دادم...🤍 و یه‌ دفعه بی‌اختیار یاد تو می‌افتادم. نه به خاطر اینکه اتفاق بدی افتاده بود. نه... فقط دلم می‌خواست بدونم هنوز حواست بهمون هست... 🥺🤍 برای همین هر شب قبل از خواب آروم زیر لب می‌گفتم: «امام رضا مواظبمون باش...» دیگه ازت چیزی نمی‌خواستم، نه حاجت بزرگی، نه اتفاق خاصی فقط همین می‌خواستم حواست به خونه‌مون باشه...🏠🤍 و شاید عجیب‌ترین قسمت ماجرا این بود که قبلاً فقط وقتی مشکلی پیش می‌اومد یاد تو می‌افتادم... اما حالا حتی وقتی همه‌چی آروم بود باز دلم هواتو میکرد🥺 انگار اون ترسی که یه شب منو دوباره سمتت کشونده بود.حالا تبدیل شده بود به یه دلتنگیِ آروم یه دلتنگی که خودمم نمی‌فهمیدم از کجا اومده چند روز بعد دوباره رفتم حرم🕌 این بار وقتی گنبد رو دیدم دیگه اون خجالتِ دفعه‌ی قبل کم‌رنگ‌تر شده بود. آروم سلام دادم، بعد یه گوشه نشستم و فقط نگاهت کردم...🤍 یه پیرمرد کنارم نشسته بود بدون اینکه منو بشناسه بدون اینکه بدونه توی دلم چه خبره فقط به گنبد نگاه کرد و زیر لب گفت:«آدم هر وقت کم میاره آخرش برمی‌گرده خونه.»🥺فقط همین یه جمله... ولی نمی‌دونم چرا اشکام بی‌اختیار سرازیر شد😭با خودم گفتم:«نکنه خونه‌ی منم همین‌جاست..؟» 🥺 اون روز وقتی از حرم برگشتم یه حس عجیبی همراهم بود.یه حس که انگار یکی خیلی آروم دستمو گرفته🤍 و بدون اینکه چیزی بگه داره برم میگردونه🕊️ ادامه دارد...
پناه 🤍
اون روزها یه اتفاق عجیبی افتاده بود🌙 نه بیرون از خون،توی خودِ من...🥺 شب‌ ها وقتی همه می‌خوابیدن و خو
روزها آروم‌ تر از قبل میگذشت🌱 نه اینکه دیگه هیچ غمی نباشه.نه... زندگی همون زندگی بود.درس، خونه، نگرانی،خنده،اشک... همه‌ چی سرِ جاش بود فقط این بار هر وقت دلم کم می‌آورد.یه آدرس بیشتر توی ذهنم نبود... حرم...❤️‍🩹 کم‌کم رفت‌ و آمدم به حرم بیشتر شده بود. گاهی حتی خودمم نمی‌دونستم برای چی دارم میرم.نه اتفاق خاصی افتاده بود نه دعای بزرگی توی دلم داشتم.فقط دلم می‌خواست چند ساعتی از همه‌ چی فاصله بگیرم🌿 برم یه جایی که لازم نباشه خودمو خوب نشون بدم.جایی که می‌تونستم همون آدمِ خسته‌ای باشم که بودم. و اونجا نفس کشیدن راحت‌تر بود.🤍 گاهی هیچ دعایی نمیکردم فقط می‌نشستم به آدم‌ها نگاه می‌کردم... به مادری که دستِ بچه‌شو گرفته بود، به پیرزنی که آروم تسبیح میچرخوند📿 به جوونی که سرشو روی پنجره فولاد گذاشته بود،به کسی که با چشم‌ های خیس زیارت‌نامه می‌خوند... و با خودم فکر می‌کردم: «هر کدومشون حتماًیه قصه دارن»🥺 شاید یکی برای شفای کسی اومده، یکی برای برگشتن یه نفر، یکی برای یه خبر خوب، یکی هم شاید فقط اومده چند دقیقه آروم بشه...🌱 و من شاید قصه‌ی خودم هم بینِ همین آدم‌ها گم شده بود...🥺🕊️ یه روز با دلی که هنوز پر از سؤال بود. نشستم روبه‌روی گنبد...💛 باد آرومی می‌اومد صدای آدم‌ها دور و برم بود ولی انگار برای چند لحظه هیچ کدومشون رو نمی‌شنیدم فقط نگاهم به گنبد بود... خیلی آروم گفتم: «بابا رضا میشه یه سؤال ازتون بپرسم؟» چند ثانیه ساکت موندم انگار حتی گفتنِ سؤال هم برام سخت بود💔 چون مدت‌ها بود جوابش رو توی دلم دنبال میکردم بعد همون سؤالِ قدیمی دوباره از تهِ دلم بیرون اومد. «اون روز چرا دعای من مستجاب نشد؟» همین که این جمله رو گفتم اشک آروم از روی گونه‌م رد شد.🥲 نه از ناراحتی،از دلتنگی،از یه جور حسِ عجیب حسی شبیه اینکه بعد از مدت‌ها بالاخره داشتم چیزی رو که توی دلم نگه داشته بودم بلند میگفتم🤍 با خودم گفتم:«شاید اگه اون روز جوابم رو می‌دادین اگه همه‌ چی همون‌طوری که من می‌خواستم پیش می‌رفت.شاید هیچ‌ وقت نمی‌فهمیدم برگشتن یعنی چی..🥺 شاید هیچ‌ وقت دوباره دلم هوای اینجا رو نمی‌کرد،شاید حتی هیچ وقت نمی‌فهمیدم چقدر ازتون دور شده بودم» چند لحظه ساکت موندم بعد آروم لبخند زدم همون‌ جوری که اشکام هنوز روی صورتم بود🙂 و گفتم:«باشه حتماً حکمتش بیشتر از فهمِ من بوده» 🤍🫂 اون روز برای اولین بار به جای اینکه ازتون گله کنم.قبول کردم که شاید بعضی جواب‌ها قرار نیست همون موقعی که ما می‌خوایم به دستمون برسن شاید بعضی «نه»ها در واقع یه «فعلاً نه» باشن💛 یه «صبر کن»... یه «هنوز وقتش نرسیده»... 🕊️ و شاید یه «من یه چیز بهتر برات کنار گذاشتم» من اون روز از حرم برگشتم با همون سؤال اما با یه دلِ آروم‌تر🌿 نمی‌دونستم چند هفته‌ی بعد یه اتفاقِ خیلی ساده قراره کلِ مسیرِ زندگیمو عوض کنه. یه اتفاق که هیچ نشونه‌ای ازش نداشتم.یه اتفاق که اون روز حتی توی خوابم هم نمی‌دیدمش و شاید اگه اون روز کسی بهم می‌گفت قراره چی بشه.باور نمی‌کردم...🥺 ولی زندگی گاهی درست همون‌جایی که فکر می‌کنی همه‌چی آروم شده یه فصلِ جدید رو جلوی پات می‌ذاره.🍃 و من هنوز نمی‌دونستم فصل بعدیِ قصه‌م قرار بود از کجا شروع بشه.🕊️ ادامه دارد...
عشق کنید🤌🏻🥺
ممنونم بابت تمام وقتایی که زمین خوردم،اما دستمو گرفتی تا بلند بشم @only_panah
آقای امام رضا... روزایی که باهات حرف نمیزنم،انگار اون روز رو اصلاً زندگی نکردم.هر روزی که سهمی از حرف زدن با شما نداشته باشه،یه چیزی توش کمه🤌🏻💛 @only_panah
هدایت شده از قائمِ‌ثامِن❥
سلااام آقای امام رضااا بالاخره دوباره اومدم حرم.چقدر دلم تنگ شده بود، خوشحالم که دوباره دعوتم کردین حرمتون. امروز فقط دل خودمو با خودم نیاوردم. دلِ همه‌ی رفقایی که دلشون مشهده رو هم آوردم. به یادتون بودم رفقا✨🌹
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا فکر کردی بین این همه گرفتاری و مشکلات اگر امام رضا (ع) رو نداشتی چی میشد؟🥲💚 گاهی همین که میدونی یک پناه امن،داری دلت آروم میگیره. امام رضایی که همیشه میشه به آغوش مهربونیش پناه برد❤️‍🩹 @only_panah