eitaa logo
پناه 🤍
107 دنبال‌کننده
87 عکس
16 ویدیو
0 فایل
شاید همه نفهمن... ولی بعضی دل‌ها آدرس اینجا رو بلدن.🥲🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
ما رو از بچگی امام رضا بزرگ کرده، اسباب بازی‌مونم مُهرهای حرمش بوده. @only_panah
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پس تمام نا آرامی های قلبم تو آرامش قلب بی قرار من بودی❤️‍🩹 @only_panah
آقای امام رضا(ع) هر کس پی درمان غمش کاری کرد من، نام تورا بردم و آرام شدم... @only_panah
روز و شب دلتنگ حرمتم، آقای امام‌رضا. @only_panah
پناه 🤍
کم‌کم به اون پیام‌ها عادت کرده بودم. 🥲 دیگه منتظر میشدم ببینم کی آنلاین میشه، کی جواب میده، کی شوخی
اون شب تا صبح خوابم نبرد،نه به خاطر اتفاقی که برای دوستم افتاده بود. اون اتفاق فقط منو با خودم روبه‌رو کرده بود برای اولین بار،نشستم و از خودم پرسیدم: اگر اون روز به جای اون من بودم چی؟🥲 سؤالِ ترسناکی بود اونقدر ترسناک که دلم نخواست جوابش رو بدونم.💔 از فردای اون روز دیگه مثل قبل ذوقِ آنلاین شدن نداشتم. گوشی دستم بود ولی هی نگاهش میکردم، هی میذاشتمش کنار، یه جنگِ عجیبی بین دلم و عادتم شروع شده بود. یه طرف همون زندگیِ جدید، همون پیام‌ها،همون آدم‌ها و یه طرف یه حسِ گنگ که مدام آروم توی دلم میگفت:«آیدا این خودِ واقعیِ تو نیست» چند روز بعد مثل همیشه داییم گفت: «میای حرم؟»🥺 قبلاً اگر حوصله نداشتم بهونه می‌آوردم، ولی اون روز نمی‌دونم چرا فقط گفتم:باشه💛 تموم راه ساکت بودم نه آهنگی گوش دادم، نه با کسی حرف زدم. فقط به شیشه‌ی ماشین خیره شده بودم. 🚗 تا اینکه... از دور گنبدِ طلایی پیدا شد همون لحظه یه چیزی توی دلم لرزید.😢 نمی‌دونستم اسمش چیه... دلتنگی؟ شرمندگی؟ یا شاید هر دو...🙂🤍 ادامه دارد
روز پزشک؟! مو مریضِ خودِ خودِ خودتم آقای امام رضا @only_panah
اگه یه روز ازم بپرسن «قشنگ‌ترین چیزی که با چشمات دیدی چی بوده؟» بدون فکر می‌گم: «گنبد طلاییِ شما، آقای امام رضا...» چون بعضی قشنگی‌ها رو فقط با چشم نمی‌بینی؛ یه جوری می‌شینن توی دلت که دیگه هیچ منظره‌ای بعد از اون، مثل قبل قشنگ نیست.💚 @only_panah
پناه 🤍
اون شب تا صبح خوابم نبرد،نه به خاطر اتفاقی که برای دوستم افتاده بود. اون اتفاق فقط منو با خودم روبه‌
تموم راه هیچ‌کس نمی‌دونست توی دلِ من چه خبره، داییم گاهی چیزی می‌گفت، مامانم از این و اون حرف می‌زد. ولی من فقط «آره» ، «نه» جواب می‌دادم. انگار تمام فکرم جای دیگه بود🙂 هرچی به حرم نزدیک‌تر میشدیم،قلبم نامنظم‌تر می‌زد. نه از شوق، نه💔 از یه حس که خودمم نمی‌شناختمش. حسِ کسی که مدت‌ها از یه نفر فرار کرده و حالا دوباره باید چشم توی چشمش بشه...🥺 ماشین که ایستاد، چند لحظه همون‌ جا نشستم.همه پیاده شدن ولی من دستم روی دستگیره‌ی در، خشک شده بود. با خودم گفتم:«اگه برم چی بگم؟ اصلاً بعد از این همه مدت، حق دارم دوباره بیام؟»🥺 همین سؤال چند ثانیه منو همون‌جا نگه داشت. بعد یه نفسِ عمیق کشیدم و پیاده شدم.🌿 هوا بوی همیشگیِ حرم رو می‌داد... همون بویی که نمی‌دونم از گلاب بود، از فرش‌های صحن بود یا از آرامشی که فقط اون‌جا پیداش می‌کردم. 🤍 قدم‌هام آهسته شده بود انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، یه خاطره از بچگی جلوی چشمم زنده می‌شد؛ همون روزهایی که با ذوق از مامانم جلو میزدم،تا زودتر گنبد رو ببینم.🥺 اما اون روز همه‌چی فرق داشت... این بار یه دخترِ کوچولو نبود که اومده بود آرزو کنه.یه دختری بود که بزرگ‌تر شده بود و فقط دلش میخواست بدونه هنوز جاش توی این حرم هست یا نه🤍 چشمم افتاد به گنبد.ناخودآگاه زیر لب گفتم: «سلام» فقط همین. نه دعایی، نه خواهشی، نه حرفی... فقط «سلام». و عجیب بود همون یه کلمه، یه بغضِ چندساله رو آورد پشت گلوم.💔 ادامه دارد...
آقای امام رضا حرم شما آروم‌ ترین نقطه‌ دنیاس♥️ @only_panah
سلام شب بخیر ناشناس امکان ارسال عکس هم داره؟ . . سلاام اگر میخواین عکس بفرستین یه ناشناس بدم که بتونین عکس ارسال کنید این ناشناس فقط متن هس
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگم امام رضا:مارو یه چای مهمون نمکنی! @only_panah
من کارد به استخوانم دلم که میرسه تمام وجودم ناخودآگاه شما را صدا میزنه اقای امام رضا @only_panah