سلام شب بخیر ناشناس امکان ارسال عکس هم داره؟
.
.
سلاام اگر میخواین عکس بفرستین یه ناشناس بدم که بتونین عکس ارسال کنید این ناشناس فقط متن هس
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگم امام رضا:مارو یه چای مهمون نمکنی!
@only_panah
من کارد به استخوانم دلم که میرسه تمام وجودم ناخودآگاه شما را صدا میزنه اقای امام رضا
@only_panah
پناه 🤍
تموم راه هیچکس نمیدونست توی دلِ من چه خبره، داییم گاهی چیزی میگفت، مامانم از این و اون حرف میزد.
همون «سلام...» 🥺
همین یک کلمه انگار تمام اون بغضی رو که سالها ته دلم قایم کرده بودم،
بیدار کرد💔
سرمو انداختم پایین. دلم نمیخواست به گنبد نگاه کنم. یه حس عجیبی داشتم؛ شبیه بچهای که بعد از یه اشتباه بزرگ برگشته خونه. اما خجالت میکشه توی چشمهای باباش نگاه کنه...🥺
همینطور آروم راه می رفتم؛ کنار آدمهایی که هر کدوم برای خودشون
یه قصه داشتن. یکی زیر لب زیارت نامه میخوند، یکی با اشک دعا میکرد، یه مادر دستِ بچه شو گرفته بود و آروم چیزی توی گوشش میگفت ، پیرمردی روی صندلی نشسته بود و فقط گنبد رو نگاه میکرد🥲
با خودم گفتم...
«اینا همهشون چی دارن که من ندارم؟»
بیاختیار نشستم یه گوشهی صحن؛ همونجا که نه خیلی شلوغ بود، نه خیلی خلوت.
فقط...
دلم میخواست چند دقیقه هیچکس
با من کاری نداشته باشه...🙂
بادِ آرومی میوزید، صدای کبوترها میاومد و هر چند دقیقه چشمم بیاختیار میرفت سمتِ گنبد.🕊️
بعد زود نگاهمو برمیگردوندم؛ انگار هنوز خجالت میکشیدم🥺
توی دلم شروع کردم حرف زدن. نه مثل بچگی که کلی آرزو ردیف میکردم
این بار فقط سکوت بود🤍
چند دقیقه گذشت، بعد آروم گفتم:
«بابا رضا نمیدونم اصلاً هنوز منو مثل قبل دوست داری یا نه...»🥺💔
همین یه جمله تمام چیزی بود که بعد از اون همه مدت از دلم بیرون اومد و عجیبتر از همه، برای اولین بار بعد از مدتها یه حسِ سبک شدن آروم توی دلم نشست🕊️
نه اینکه همهچی درست شده باشه...
نه...
فقط دیگه احساس نمیکردم تنهام🤍
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرم تو برای من قویترین تراپیِ دنیاست، بابا رضا...❤️
یه جایی که لازم نیست چیزی بگم؛
فقط میام، یه گوشه میشینم و چند دقیقه دلمو میسپرم به تو.بعدش انگار همون آدمِ خستهی قبل نیستم.
@only_panah
من انقدر از تو حرف میزنم که هرکی میشنوه، تعجب میکنه...
ولی اگه بدونن تو برای من فقط یه اسم نیستی؛ پناهِ روزایی هستی که خودمم نمیدونم با خودم چیکار کنم،شاید بفهمن چرا اینقدر دوستت دارم.🤍
@only_panah
پناه 🤍
همون «سلام...» 🥺 همین یک کلمه انگار تمام اون بغضی رو که سالها ته دلم قایم کرده بودم، بیدار کرد💔 سرم
اون روز وقتی از حرم برگشتم خونه، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.نه معجزهای، نه اتفاق عجیبی،نه حتی جوابِ دعایی.🥺
ولی یه چیزی توی دلم عوض شده بود.انگار بعد از اون «سلام»،یه درِ قدیمی توی دلم دوباره باز شده بود؛ همون دری که مدتها بود خودم بسته بودمش.🤦♀
چند روز گذشت و دوباره رفتم حرم🥺
یه گوشه نشستم، همون جایی که آدم دلش میخواد هیچ کس کاری به کارش نداشته باشه.نگاهم به گنبد بود و آروم آروم شروع کردم از اون روزا برای امام رضا گفتن...
« امام رضا امروز میخوام یه چیزی برات تعریف کنم یه اتفاقی که شاید خودت از همون اول میدونستی آخرش قراره منو به کجا برسونه...»🥺
یادت هست گفتم یه مدت توی یه گروه مختلط بودم؟
اون روزا رو یادمه،خیلی هم خوب یادم.
چقدر از بودن بین اون آدمها ذوق میکردم،چقدر حرف زدن باهاشون برام هیجان داشت.هر شب یه حرفی،
یه شوخیای،یه خندهای...
فکر میکردم دارم بزرگ میشم.فکر میکردم این یعنی آزادی،یعنی وارد شدن به یه دنیای جدید...
تا اینکه یه روز گفتن میخوایم دور هم جمع بشیم. قرار بود همه برن خونهی یکی از بچهها منم قرار بود برم.
حتی شاید اگه همهچی طبق برنامه پیش میرفت،امروز داشتم این ماجرا رو از یه جای دیگه برات تعریف میکردم
ولی اون روز مهمون داشتیم.نتونستم برم.
همین...
یه «نتونستم برم» ساده.🙂
اما بابا رضا،
بعداً فهمیدم بعضی «نتونستن»ها
شاید همون لحظههایی باشن که خدا بی سروصدا دست آدمو میگیره و یه قدم می کشدش عقب...🤍
چند ساعت بعد،چیزایی شنیدم که هنوزم گفتنش برام راحت نیست.💔
برای یکی از دوستام اتفاقی افتاده بود.
اتفاقی که وقتی ازش با خبر شدم ،
یه دفعه یه عالمه فکر ریخت توی سرم.😔
همون جمعها، همون آدمها،همون شوخیها، همون دنیایی که فکر میکردم خفنه، یهدفعه دیگه اونقدرها هم خفن به نظر نمیرسید. 🥀
بابا رضا...
شاید عجیب باشه،ولی هنوزم وقتی به اون روز فکر میکنم، قبل از هر چیزی میگم:خدایا ممنون که اون روز من نرفتم.
شاید اون اتفاق برای من نیفتاده بود،
اما باعث شد برای اولین بار با دقت بیشتری به مسیرم نگاه کنم.
به آدمایی که دورم بودن،به چیزایی که فکر میکردم خفنن،به چیزایی که برای بودن توی اون جمعها ازشون ذوق میکردم.
و از همه مهمتر،به خودم.به اینکه من داشتم به کدوم سمت میرفتم؟🥺
اون روزها هنوز نمی فهمیدم بعضی اتفاق ها قرار نیست فقط یه خاطره بمونن.
گاهی یه اتفاق میاد تا آدم رو متوقف کنه،وادارش کنه برگرده عقب،مسیرشو نگاه کنه و بفهمه شاید مدتهاست
داره از خودش دور میشه...🙂
و شاید اون اتفاق فقط قرار نبود منو از یه اتفاق نجات بده. شاید قرار بود
منو از یه مسیر برگردونه.
برگردونه سمت خودم...
و شاید، سمتِ کسی که سالها منتظر برگشتنم بوده🥲
بابا رضا...🤍🫂
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
ببخشید زیاد شد این پارت مجبور بودم فشردش کنم و همه رو بگم امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد نظرتونم حتما بگین تو ناشناس تا انرژی بگیرم 😁✨
آقای امام رضا...
میدونی هر بار گنبد طلاییتو میبینم،
قلبم یه جوری میزنه که انگار تازه دارم میفهمم
دلم چقدر هواتو کرده؟🥺💚
@only_panah