eitaa logo
پناه 🤍
103 دنبال‌کننده
86 عکس
16 ویدیو
0 فایل
شاید همه نفهمن... ولی بعضی دل‌ها آدرس اینجا رو بلدن.🥲🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
پناه 🤍
همون «سلام...» 🥺 همین یک کلمه انگار تمام اون بغضی رو که سال‌ها ته دلم قایم کرده بودم، بیدار کرد💔 سرم
اون روز وقتی از حرم برگشتم خونه، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.نه معجزه‌ای، نه اتفاق عجیبی،نه حتی جوابِ دعایی.🥺 ولی یه چیزی توی دلم عوض شده بود.انگار بعد از اون «سلام»،یه درِ قدیمی توی دلم دوباره باز شده بود؛ همون دری که مدت‌ها بود خودم بسته بودمش.🤦‍♀ چند روز گذشت و دوباره رفتم حرم🥺 یه گوشه نشستم، همون جایی که آدم دلش می‌خواد هیچ‌ کس کاری به کارش نداشته باشه.نگاهم به گنبد بود و آروم‌ آروم شروع کردم از اون روزا برای امام رضا گفتن... « امام رضا امروز می‌خوام یه چیزی برات تعریف کنم یه اتفاقی که شاید خودت از همون اول میدونستی آخرش قراره منو به کجا برسونه...»🥺 یادت هست گفتم یه مدت توی یه گروه مختلط بودم؟ اون روزا رو یادمه،خیلی هم خوب یادم. چقدر از بودن بین اون آدم‌ها ذوق میکردم،چقدر حرف زدن باهاشون برام هیجان داشت.هر شب یه حرفی، یه شوخی‌ای،یه خنده‌ای... فکر میکردم دارم بزرگ میشم.فکر میکردم این یعنی آزادی،یعنی وارد شدن به یه دنیای جدید... تا اینکه یه روز گفتن می‌خوایم دور هم جمع بشیم. قرار بود همه برن خونه‌ی یکی از بچه‌ها منم قرار بود برم. حتی شاید اگه همه‌چی طبق برنامه پیش میرفت،امروز داشتم این ماجرا رو از یه جای دیگه برات تعریف میکردم ولی اون روز مهمون داشتیم.نتونستم برم. همین... یه «نتونستم برم» ساده.🙂 اما بابا رضا، بعداً فهمیدم بعضی «نتونستن»ها شاید همون لحظه‌هایی باشن که خدا بی‌ سروصدا دست آدمو میگیره و یه قدم می کشدش عقب...🤍 چند ساعت بعد،چیزایی شنیدم که هنوزم گفتنش برام راحت نیست.💔 برای یکی از دوستام اتفاقی افتاده بود. اتفاقی که وقتی ازش با خبر شدم ، یه‌ دفعه یه عالمه فکر ریخت توی سرم.😔 همون جمع‌ها، همون آدم‌ها،همون شوخی‌ها، همون دنیایی که فکر میکردم خفنه، یه‌دفعه دیگه اون‌قدرها هم خفن به نظر نمی‌رسید. 🥀 بابا رضا... شاید عجیب باشه،ولی هنوزم وقتی به اون روز فکر می‌کنم، قبل از هر چیزی میگم:خدایا ممنون که اون روز من نرفتم. شاید اون اتفاق برای من نیفتاده بود، اما باعث شد برای اولین بار با دقت بیشتری به مسیرم نگاه کنم. به آدمایی که دورم بودن،به چیزایی که فکر می‌کردم خفنن،به چیزایی که برای بودن توی اون جمع‌ها ازشون ذوق میکردم. و از همه مهمتر،به خودم.به اینکه من داشتم به کدوم سمت می‌رفتم؟🥺 اون روزها هنوز نمی‌ فهمیدم بعضی اتفاق‌ ها قرار نیست فقط یه خاطره بمونن. گاهی یه اتفاق میاد تا آدم رو متوقف کنه،وادارش کنه برگرده عقب،مسیرشو نگاه کنه و بفهمه شاید مدت‌هاست داره از خودش دور میشه...🙂 و شاید اون اتفاق فقط قرار نبود منو از یه اتفاق نجات بده. شاید قرار بود منو از یه مسیر برگردونه. برگردونه سمت خودم... و شاید، سمتِ کسی که سال‌ها منتظر برگشتنم بوده🥲 بابا رضا...🤍🫂 ادامه دارد...
ببخشید زیاد شد این پارت مجبور بودم فشردش کنم و همه رو بگم امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد نظرتونم حتما بگین تو ناشناس تا انرژی بگیرم 😁✨
آقای امام رضا... می‌دونی هر بار گنبد طلاییتو می‌بینم، قلبم یه جوری می‌زنه که انگار تازه دارم می‌فهمم دلم چقدر هواتو کرده؟🥺💚 @only_panah
آقای امام رضا، من به خیلی چیزا توی زندگیم عادت کردم.به نبودن بعضیا، به عوض شدن آدما، به سخت شدن روزا؛ ولی یه چیز هست که هنوز نتونستم بهش عادت کنم اینکه هر بار گنبدتو می‌بینم، باز هم همون ذوقِ بارِ اول میاد سراغم.❤️‍🩹 @only_panah
937.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا رضا... دلم برای حرمِت خیلی تنگ شده، برای اون لحظه‌ای که از دور گنبدتو می‌بینم و دلم یهویی می‌ریزه...🥲 دلم برای ایستادن کنار ضریحت، برای اون چند دقیقه‌ای که همه‌چی یادم میره و فقط تو می‌مونی،تنگ شده. بذار بیام حرمت این بار کلی حرف دارم باهات، کلی چیز که باید برات تعریف کنم.😁 فقط یه کاری کن زودتر برسم؛ دلم خیلی وقته یه «سلام امام رضا» بهت بدهکاره.❤️‍🩹 @only_panah
چند تا خواهر و برادر دارین؟ . . یه داداش بزرگتر ___________ خیلیییی رمانت قشنگه خیلی . . مرسییی واسه انرژی قشنگت🤌🏻 در اصل داستان اشتباه رفتن خودمه😅🤦‍♀ ________________ با اون دوستت چیکار کردن؟ . . بیشتر از این نمتونم باز کنم ممکنه راضی نباشه و مهم اصل ماجراس ولی گفتم ماجرا چی بوده و کجا رفتن و حس کنم بدونین تو این موارد چه اتفاق هایی رخ میده
پناه 🤍
اون روز وقتی از حرم برگشتم خونه، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.نه معجزه‌ای، نه اتفاق عجیبی،نه حتی جوابِ
چند هفته از اون روز گذشته بود... دوباره حرم شده بود جایی که دلم بی‌دلیل هوایش رو میکرد...🥺🤍 نه هر روز، نه همیشه ولی هر وقت دلم می‌گرفت... یه گوشه‌ی ذهنم فقط یه تصویر می‌اومد گنبدِ طلا...✨ تا اینکه یه روز همه‌ چی یه‌دفعه عوض شد...🥺 اون روز بعدازظهر بود بابام همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم می‌رسید خونه. ولی اون روز پنج‌ونیم شد نیومد،شش شد بازم نیومد، من و مامانم کنار هم نشسته بودیم و هی به خودمون می‌گفتیم :«احتمالاً یه کاری براش پیش اومده الان میاد.» ولی ساعت شد هفت و هنوز هیچ خبری نبود...🥺 یهو صدای زنگ تلفن اومد... 📞 عموم بود و فقط چند جمله گفت... چند جمله‌ای که کاش هیچ‌وقت نشنیده بودم...💔 گفت: «بابات از بالای داربست افتاده بیمارستانه» برای چند ثانیه.... واقعاً حس کردم قلبم ایستاد💔 انگار مغزم اصلاً نمی‌تونست اون جمله رو هضم کنه... بابام؟ افتاده؟ بیمارستان؟ فقط تصور اینکه چه اتفاقی براش افتاده بود درد داشت...😭 مامانم شروع کرد آماده شدن که بره بیمارستان منم پشت سرش راه افتادم.گفتم:«منم میام»گفت: «نه، تو بمون.» گفتم:«مامان بذار منم بیام..» اصرار کردم ولی نبردم🥺 و من موندم با یه عالمه فکر که نمی‌دونستم باهاشون چیکار کنم.💭 اون شب توی اون خونه همه‌چیز ساکت بود ولی ذهن من ساکت نمی‌شد هر صدایی می‌اومد فکر می‌کردم شاید مامان برگشته... شاید زنگ می‌زنن، شاید خبری شده... شاید حال بابام بهتر شده... نمی‌دونم چند ساعت گذشت فقط می‌دونم یه لحظه دیگه واقعاً ترسیده بودم. از اون ترس‌هایی که آدم حتی یادش میره باید به چی فکر کنه... و بی‌اختیار... بدون اینکه از قبل جمله‌ای آماده کرده باشم. زیر لب گفتم: «بابا رضا خودت کمک کن»🤍 همین نه زیارت‌نامه،نه دعای خاصی، نه خواسته‌ی بزرگی... فقط یه دختر ترسیده بود...🥺 که توی اون لحظه نه می‌دونست باید به کی زنگ بزنه، نه می‌دونست قراره چه خبری بشنوه.فقط دلش یه جا رو می‌شناخت... حرم...🥺💛 و یه نفر رو صدا زد بابا رضا...🤍🫂 ادامه دارد...
پناه 🤍
چند هفته از اون روز گذشته بود... دوباره حرم شده بود جایی که دلم بی‌دلیل هوایش رو میکرد...🥺🤍 نه هر رو
چند روز گذشت... هر بار میگفتم:«منم ببرین ببینمش» می‌گفتن:«نه، الان نه...» و من باز منتظر می‌موندم...⏳ هر روزی که می‌گذشت، برای من فقط یه روز نبود.یه روز دیگه از ندیدن بابام بود.💔 تا اینکه حدود یک ماه بعد بالاخره دیدمش بابامو...🥺🤍 با اون دست و پاهای شکسته، با اون سرِ زخمی.و من فقط نگاهش می‌کردم یه جوری که هنوزم یادم میاد چقدر دلم می‌خواست کاش زودتر از اون یک ماه می‌دیدمش و کنارش بودم. کاش همون روزهای اول می‌تونستم کنارش بشینم، دستش رو بگیرم و فقط مطمئن بشم که هنوز پیشمونه.🫂 روزی که رفتیم تا گچ دست و پای بابام رو باز کنیم، همون دکتری که عملش کرده بود برامون توضیح داد.و تازه اونجا فهمیدم ماجرا چقدر جدی بوده😔 گفت:«واقعاً شانس آوردین.ضربه خیلی میلی‌متری بوده. چند میلی‌متر این‌طرف‌تر یا اون‌ طرف‌تر میتونست همه‌چیز رو عوض کنه.ممکن بود آسیب به نخاع وارد بشه و دیگه نتونه راه بره برای همیشه.» «برای همیشه...» همین دو کلمه یه جوری توی دلم موند💔 من فقط به حرفاش گوش می‌دادم... ولی توی ذهنم بابام رو تصور می‌کردم که شاید قرار بود دیگه هیچ‌ وقت روی پاهاش راه نره.و بعد به خودِ بابام نگاه می‌کردم. همون آدمی که حالا جلوی چشمام نشسته بود و هنوز بود🥺 هنوز میتونست حرف بزن، هنوز میتونست بخنده و قرار بود دوباره راه بره🫂 اونجا بود که فهمیدم بعضی چیزها رو آدم تا وقتی لبِ از دست دادنشون نرفته، قدرشون رو نمیفهمه...🥺 بابا رضا... 🤍 اون لحظه فهمیدم چیزی که من فقط اسمش رو گذاشته بودم «افتادن از داربست»، می‌تونست یه زندگی رو برای همیشه عوض کنه... ولی نشد یه جایی یه چیزی فقط چند میلی‌متر و بابام هنوز می‌تونست دوباره روی پاهاش بایسته...🥺🤍 شاید اسمش رو هرچی بذاریم... شانس،نجات یا معجزه... من اون روز فقط یه چیز رو حس میکردم: یکی دوباره حواسش به ما بوده🤍🫂 و دلم می‌خواست برگردم حرم و فقط بگم: «بابا رضاممنون که این بارم حواست بهمون بود.» اون روز یه چیز دیگه هم فهمیدم... بعضی ترس‌ها آدم رو برمی‌گردونن به چیزایی که واقعاً براش مهمن.🥺 و من وسطِ اون همه ترس دوباره ناخودآگاه دست گذاشته بودم روی همون جایی که سال‌ها قبل ولش کرده بودم...🤍 شاید آدم وقتی همه‌چیز خوبه، فکر می‌کنه خودش بلده چطور زندگی کنه اما یه شب که می‌ترسه... 🌙 یه شب که احتمال از دست دادن کسی که دوستش داره میاد جلوی چشمش می‌فهمه هنوز یه جایی هست که دلش می‌خواد فرار کنه سمتش🥺 و برای من اونجا همیشه حرم بود.💛 و اون اسم بابا رضا...🤍 شاید تو همون شب هیچ اتفاق عجیبی برام رقم نزدی شاید حتی خودم هم اون شب نمی‌فهمیدم چرا فقط اسم تو اومد روی لبم ولی حالا که بهش فکر می‌کنم می‌بینم بعضی وقت‌ها آدم جواب دعاهاش رو همون لحظه نمیفهمه. گاهی باید چند روز بگذره، چند ماه، شاید حتی چند سال... تا برگرده و بفهمه: «آهان پس اون شب چرا اسم تو رو صدا زدم» اینکه هرچقدر هم ازت دور بشم... وقتی واقعاً بترسم باز هم اولین کسی که دنبالش میگردم تویی امام رضا💛 ادامه دارد...
عشق کنید ها😅 انرژی تو ناشناس فراموش نکنید لطفا اگر بچه های خوبی باشین انرژی بدین اخر شب ناشناس میزارم
گفتن آرزوتو انتخاب کن... من بین همه‌ی آرزوهای دنیا،بازم یه گوشه از صحنِ تو رو انتخاب کردم.بعضی آرزوها فقط خواستنی نیستن؛باید بری و از نزدیک بغلشون کنی💚 @only_panah
هدایت شده از قائمِ‌ثامِن❥
بعدِ یه مدت، انگار دوباره خودت دعوتم کردی و رسیدم حرمت...🤍 اومده بودم کلی باهات حرف بزنم، کلی چیز برات تعریف کنم؛ ولی همین که چشمم افتاد به گنبدت، همه‌ شون از یادم رفت😅 این بار فقط خودم نیومدم یه عالمه دل آوردم پیشت💚 به یادتونم رفقا✨🌱
پناه 🤍
چند روز گذشت... هر بار میگفتم:«منم ببرین ببینمش» می‌گفتن:«نه، الان نه...» و من باز منتظر می‌موندم...
اون روزها یه اتفاق عجیبی افتاده بود🌙 نه بیرون از خون،توی خودِ من...🥺 شب‌ ها وقتی همه می‌خوابیدن و خونه آروم میشد من هنوز بیدار می‌موندم.گاهی فقط به سقف نگاه می‌کردم.گاهی به صدای نفس‌های مامان و بابام گوش می‌دادم...🤍 و یه‌ دفعه بی‌اختیار یاد تو می‌افتادم. نه به خاطر اینکه اتفاق بدی افتاده بود. نه... فقط دلم می‌خواست بدونم هنوز حواست بهمون هست... 🥺🤍 برای همین هر شب قبل از خواب آروم زیر لب می‌گفتم: «امام رضا مواظبمون باش...» دیگه ازت چیزی نمی‌خواستم، نه حاجت بزرگی، نه اتفاق خاصی فقط همین می‌خواستم حواست به خونه‌مون باشه...🏠🤍 و شاید عجیب‌ترین قسمت ماجرا این بود که قبلاً فقط وقتی مشکلی پیش می‌اومد یاد تو می‌افتادم... اما حالا حتی وقتی همه‌چی آروم بود باز دلم هواتو میکرد🥺 انگار اون ترسی که یه شب منو دوباره سمتت کشونده بود.حالا تبدیل شده بود به یه دلتنگیِ آروم یه دلتنگی که خودمم نمی‌فهمیدم از کجا اومده چند روز بعد دوباره رفتم حرم🕌 این بار وقتی گنبد رو دیدم دیگه اون خجالتِ دفعه‌ی قبل کم‌رنگ‌تر شده بود. آروم سلام دادم، بعد یه گوشه نشستم و فقط نگاهت کردم...🤍 یه پیرمرد کنارم نشسته بود بدون اینکه منو بشناسه بدون اینکه بدونه توی دلم چه خبره فقط به گنبد نگاه کرد و زیر لب گفت:«آدم هر وقت کم میاره آخرش برمی‌گرده خونه.»🥺فقط همین یه جمله... ولی نمی‌دونم چرا اشکام بی‌اختیار سرازیر شد😭با خودم گفتم:«نکنه خونه‌ی منم همین‌جاست..؟» 🥺 اون روز وقتی از حرم برگشتم یه حس عجیبی همراهم بود.یه حس که انگار یکی خیلی آروم دستمو گرفته🤍 و بدون اینکه چیزی بگه داره برم میگردونه🕊️ ادامه دارد...