پناه 🤍
روزها آروم تر از قبل میگذشت🌱 نه اینکه دیگه هیچ غمی نباشه.نه... زندگی همون زندگی بود.درس، خونه، نگر
اون روزها حالم خیلی بهتر از قبل شده بود. نه اینکه همهی غصههام
تموم شده باشه.
نه...
فقط دیگه مثل قبل گم نبودم. کمکم
دوباره حرم شده بود پناهِ دلم🤍
یه عصر توی اتاقم دراز کشیده بود،هوا حوصله سربر بود.نه دلم درس میخواست، نه فیلم،نه حتی آهنگ.همینجوری بیهدف داشتم توی ایتا میچرخیدم.از این کانال به اون کانال، از این پست به اون پست.
تا اینکه یه کانال نظرم رو جلب کرد. 👀
یه کانال که پر بوداز متنهای دپ، کلی، دلنوشته و حرف هایی که اون روزها خیلی از جوون ها باهاش ارتباط میگرفتن...
راستش منم گاهی همون متن ها
رو میخوندم.نه برای اینکه غمگین تر بشم.فقط بعضی جمله هاش حرفِ دلِ آدم بود.🥲
یه روز زیر یکی از پستها دیدم:
لینک ناشناس گذاشتن 👀
با خودم گفتم:«خب بذار منم یه چیزی بنویسم»😅
نه کسی منو میشناخت،نه قرار بود
بفهمن کیام. همین باعث میشد
با خیال راحت هرچی دلم میخواست
بنویسم...
اولین ناشناس رو فرستادم بعد هر چند دقیقه گوشی رو برمیداشتم میگفتم:
«بزار ببینم پیاممو دیدن؟»👀😂
خودم به خودم میخندیدم انگار یه بچه بودم که منتظر بود نقاشیش روی دیوار مدرسه نصب بشه...😅
کمکم هر روز منتظر ناشناس چنل بودم.گاهی یه شوخی،گاهی یه پیشنهاد، گاهی یه متن، گاهی
فقط یه شکلک...
ادمینهای کانال هم کمکم منو شناختن نه اسمم رو، نه قیافهم رو فقط از روی همون ناشناسهای هر روزه
اون موقع اصلاً فکرش رو هم نمیکردم
که همین ناشناسهای ساده...🙂
یه روز قراره درِ یه مسیر رو به روم باز کنن مسیری که آخرش به بابا رضا
ختم میشد🤍
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
پناه 🤍
اون روزها حالم خیلی بهتر از قبل شده بود. نه اینکه همهی غصههام تموم شده باشه. نه... فقط دیگه مثل قب
کم کم اون ناشناسهای ساده باعث شدن بین من و ادمین های کانال
یه آشنایی کوچیک شکل بگیره🤍
گاهی راجع به متنها حرف میزدیم...
گاهی راجع به کلیپها و گاهی فقط چند دقیقه شوخی میکردیم..😂
بین ادمینها یه نفر بیشتر از بقیه
باهام حرف میزد حرف زدن باهاش
راحت بود.نه حس غریبی داشتم، نه استرس. کم کم حس کردم دلم میخواد منم یه گوشهای برای اون کانال کمکی بکنم.🤷♀
یه روز با کلی تردید بهش گفتم:
«به نظرت منم میتونم یه روزادمین این کانال بشم؟» 👀
پیام رو که فرستادم چند دقیقه
فقط به صفحه نگاه میکردم.قلبم
تند میزد...🥲
میترسیدم فکر کنه دارم خودمو تحمیل میکنم بعد از چند دقیقه. جواب داد:«من با مدیر صحبت میکنم»
همین یه جمله باعث شد تمام اون روز لبخند روی صورتم باشه...😁
با خودم هزار بار فکر کردم:
«یعنی واقعاً ممکنه؟»
«یعنی یه روز منم جزو ادمینها باشم؟»
چند روز گذشت تا اینکه مدیر کانال
یه چالش بین مخاطبها گذاشت
منم شرکت کردم.نه برای جایزه، نه برای دیده شدن.فقط دلم میخواست یه جوری ثابت کنم اگر یه روز فرصتی بهم بدن.از ته دل براش وقت میذارم
بعد از تموم شدن چالش دیگه جرئت پیدا کرده بودم. این بار خودم به مدیر
پیام دادم ولی هنوز هیچ خبری
نبود. و من هر بار که ایتا رو باز میکردم دلم یه لحظه میلرزید. نکنه همین الان جوابش اومده باشه...🙃
تا اینکه بالاخره اون پیامی که چند روز
منتظرش بودم اومد. مدیر قبول کرده بود. اون لحظه انگار یه دنیا به من داده بودن. بارها پیامش رو خوندم.
با خودم میگفتم:«یعنی واقعاً منم ادمین شدم؟»🥲🤍
روزهای اول همهچی برام جدید بود هر پستی که میذاشت، چند بار
قبلش نگاهش میکردم نکنه یه غلط داشته باشه، نکنه یه چیزی اشتباه باشه. دلم میخواست همه چی بینقص باشه.🥲
کمکم با مدیر و بقیهی ادمینها
بیشتر آشنا شدم. تعدادمون زیاد نبود. ولی همه یه هدف داشتیم.که کانال
هر روز بهتر از دیروز بشه...🌱
چند وقت همهچی خوب پیش رفت تا اینکه یه صبح دیدیم کانال دیگه بالا نمیاد اول فکر کردیم مشکل از اینترنته ولی نه کانال فیلتر شده بود.😐
یه حس عجیب داشت انگار یه چیزی
که براش وقت گذاشته بودیم.یهویی
ازمون گرفته شده باشه. مدیر خیلی زود یه کانال جدید ساخت گفت:
«دوباره شروع میکنیم» ما هم
شروع کردیم از اول با همون ذوق، با همون امید...🤍
اما این بار هنوز درست و حسابی
راه نیفتاده بود که دوباره همون اتفاق کانال دوم هم فیلتر شد...🥲
این دفعه دیگه همه مون یه کم ساکت شده بودیم.نه از خستگی،از بلاتکلیفی؛ بقیه ادمین ها دیگه رفتن و فقط من مونده بودم. چند ساعت بعد مدیر توی پیوی برام پیام داد نوشت: «یه فکر به ذهنم رسیده»
بعد چند لحظه بعد ادامه داد: «نظرت چیه این بار به جای یه کانال دپ یه کانال برای آقای امام رضا راه بندازیم؟»
نمیدونم چرا اصلاً فکر نکردم فقط همون لحظه نوشتم:«حله من هستم»
شاید اون روز فکر میکردم فقط
دارم به یه پیشنهاد جواب میدم. اما سالها بعد فهمیدم همون «من هستم» جوابِ دعوتِ بابا رضا بود.🥲
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
بین همه سردرگمیا و ندونستنا و بلاتکلیفا، مطمئنم که راه درست، مسیر درست، حرف درست، مقصد درست، شمایین. درست ِ درست من شمایین، آقای امامرضا.
@only_panah