من عاشق ادبیاتم؛ عاشق واژههایی که میتوانند جهانی را در چند سطر جای دهند، عاشق استعارهها، تشبیهها و احساساتی که گاهی حتی از بیان خودشان ناتواناند. اما نمیدانم چرا، همین که پای ادبیات به مدرسه باز میشود، دیگر آن چیزی نیست که دوستش دارم. انگار واژهها در آنجا معنای دیگری پیدا میکنند؛ شعرها به پرسش تبدیل میشوند، نوشتهها به تکلیف و زیبایی جملهها به چیزی برای حفظ کردن. من ادبیات را برای فهمیدن دوست دارم، نه برای به خاطر سپردن. برای گم شدن میان کلمات، نه پیدا کردن آرایههایشان. شاید مشکل از ادبیات نیست؛ شاید نمیتوان تمام زیبایی یک جهان را در چند صفحه کتاب درسی و چند نمره خلاصه کرد.
𝓦𝓱𝓲𝓼𝓹𝓮𝓻☆
من عاشق ادبیاتم؛ عاشق واژههایی که میتوانند جهانی را در چند سطر جای دهند، عاشق استعارهها، تشبیهها
حداقل راجب متن هام نظر بدید
هدایت شده از اتاقزیرزمینیهفلور(ستادمبارزهباپریهایشرور)
هدایت شده از 𝙼𝚊𝚢𝚋𝚎...
بزار مرگو برات تجسم کنم..:
فک کن یه نقطه بخوره ته اسمت راحت میشی
اون وقت دیگه کسی سر جات تو کلا نمیشینه
دیگه اسمتو صدا کنن کسی نمیگه حاضر
دیگه نیستی که دیر کنی و مامانت پاشه و قر بزنه
دیگه تو گوشه دفتر و کتابات نوشته نمینویسه کسی
دیگه کسی نیست برگرده خونه خسته باشه
دیگه نیاز نیست نگران این باشی سر کلاس از گشنگی بمیری
دیگه کسی بابت خنده یا ننوشتن تکلیف منفی نمیگیره
دیگه کسی نیست که نگران فردا باشه که باز زندس
فکر کن اونایی که تا دیروز براشون مهم نیستی بیان سر قبرت
فک کن یه آینده دیگه تو رو نداره
فک کن یه گذشته همیشه تو رو به خاطر میسپاره