دوِ ده، هوا ابره، ابرِ زیاد. دلم دست و پا میزنه تو این هوا. دلم میسوزه برا دست و پا زدنش. جون میداد چهارشنبه بود، نه اینکه شنبهای که باید تاریخ خوند. اخطارِ اعلام وضعیت رو میشنوم اما جوابی ندارم. مرکز-مرکز اینجا، نامعلومه وضعیت. هوا ابره، ابرِ زیاد..
"گر عقل در جدال جنون مردِ جنگ بود، مارا در این مبارزه تنها نمیگذاشت" که عزیزِ من.
اعلام وضعیت: سرماخوردگی که از سرِ شب قصدِ انکارش رو داشتم، داره لحظه به لحظه پیشروی میکنه و شاید هم این صدا بخاطر بلند خوندن تاریخه که دیگه بیرون نمیآد؛ به لطفِ کلهی عزیز و پرتمرکزم، از چهارتا درسِ تاریخ کلا یدونه رو نصفه نیمه خوندم؛ هنوز زیست مونده و ادبیات و درسِ آزاد هم از اون پشت، خیلی ریز چشمک میزنن.
اویمن;
هاها، میریم بخوابیم.
اگر گذاشتن درسها برای صبح نبود که،، حقیقتا ما چه میکردیم؟