من بسیار آدمِ یادروندهای هستم، نگفتم فراموشکار چون منظورم چیزِ دیگری است. مثلا مُدام یادم میرود که چقدر به این جنون ادبیات معتادم. همچو چیزهای بدیهی را میگویم. مثلا یادم میرود که همیشه، هنوز یک درس نخوانده، کتاب و کاغذ و هرچیزِ دم دستام سیاه میشود. پر از شعر و نوشته و توصیف. ادبیات، برایم چشمهی جنون است. و من معتادِ خراب سرِ این چشمه. [اوضاع بدجور وخیم است].
ـ ــ اندریوم/نوزدهِدهِچهاردهصفردو؛ادبیات،امتحان؟:))
اویمن;
بچها تصمیمم رو گرفتم، دلم میخواد حقوق بینالملل بخونم:)))))))
جدی حس میکنم با روحیهم سازگار ترینه، ذوق دارمممنطبتطاببنغیخغس
اویمن;
بچها تصمیمم رو گرفتم، دلم میخواد حقوق بینالملل بخونم:)))))))
وای اونم زبان میخواد که.
هدایت شده از [ پَناه ]
وقتی اشک آدما موقع تعریف کردن چیزی در میاد یعنی واقعا بابتش آسیب دیدن.:)
اویمن;
وقتی اشک آدما موقع تعریف کردن چیزی در میاد یعنی واقعا بابتش آسیب دیدن.:)
بنظرم در اومدنِ اشک آدمیزاد موقع حرف زدن از چیزی؛ نشون دهندهی عمیق بودن ریشههای اون چیز توی لایههای وجودِ فرده. جدی میگم.
-مثلا من همیشه وقتی از تو حرف میزنم،گریم میگیره.:)