-ناگهان حس کردم هیچوقت چیزی را به این اندازه نمیخواستم. پسر، من واقعا دلم میخواست آنجا بنشینم و با او دربارهی ابرها حرف بزنم. واقعا میخواستم ساعتها با او حرف بزنم. این دلتنگی بیش از اندازه تأثر برانگیز بود.
ـ ــ سینحانون/اندریوم/آروم باش کیومرث،متأسفم.
اویمن;
من حسِ نتونستن ندارم، فقط حس میکنم وقتی باید بتونم، تونستنم نمیاد.
یه هفتهست دارم زور میزنم یچیزی بنویسم که بدرد مسابقه بخوره، دلم میخواد گیسو بیفشانم و پیرهن بدرم و شیون کنم. نمیشهههههه.
همیشه بچوکام توی فیلمها باید ازشون خون بیاد، خب اخه مرد زهر خوردنت چی بود؟:)))) من خون بالا آوردنت رو چیکار کنم حالا. ای بابا.
اویمن;
خوبی فیلم دیدن هم اینه که میگی نبابا، بازم خوبه زندگی خودم راحتتره.
مثلا شما فکر کن، توی موقعیت اگه چیزی نگی داداشت زهر میخوره میمیره، اگه بگی توطئه میوفته گردن خودت، اگه داداشت بمیره حکومت میوفته دست داداش بزرگت که میکشتت، اگه بگی خودتو اعدام میکنن، حالا این وسط اونی که چایی زهری میریزه تو فنجونت، اونی باشه که خاطرخواهشی.