اویمن;
و میخوام تو هم اینو یادت باشه
تو بد نیستی دوستِ من، تو فقط تو جای بدی قرار گرفتی :)
من، کسیام که مدرسه حکم شکنجهگاه امُ داره. ازش که برمیگردم، انگار از میدون جنگ برگشته باشم. اگه خدای ناکرده دو سه روزی به همین منوال بگذره و خودم رو ریکاوری نکنم [با حرف زدن با اونایی که منِ واقعی رو از زیرِ خاکستر میکشن بیرون و یادم میآد که خودم چقد فرق دارم با چیزی که توی مدرسه میبینم]، واقعا متلاشی میشم.
آدمیزاد نیاز داره، نیازِ شدید داره به اینکه خودِ واقعیش بهش یادآوری بشه. که اگه تو محیطِ اشتباهی داره رنده میشه، گاهاً یادش بیاد که نباید از این خودش بدش بیاد. باید یادش بیاد خودی رو که تو محیط درست، پر از حس خوب و فعالیت خوب بوده. باید یادش بیاد که خودش خیلی هم دوستداشتنیه.
اویمن;
برا همینه چهارشنبه که ظهر میشه، دیگه من خودمُ دوست دارم.
دوباره بر میگردم به همون وِرژنی که کل تابستون روش کار کردم.