اینجا هم موقعیتِ زندگی حسن مشخص میشه، هم زمان تولدش، هم اختلاف سنیش با امیر، هم وضعیتِ مادر امیر و هم چگونگی نبودش:))))))
اویمن;
میخواستم از ماهی قرمزمون که دیروز از تنگ پریده بود بیرون بگم.
حتی سناریوی یه متن بلند بالا و دوتا داستان خفن ازش درآوردم.
گفتنی نیست ولی من همیشه کلی تو پلیلیستم میچرخم بلکه چیزی بنظرم بیاد و برات بفرستم. انصافانه نیست اینهمه بیحرفی.
اویمن;
سردرد. سردرد. سر. فا.کینگ. درد.
انگار کمکم معده رو هم باید به این جمع گرم اضافه کنیم.
گفته بودم بهترین نسخه فراره؟ آره عزیزِ من. حتی برای حملاتِ فوق بیرحمانهی معدهت.
فرار کردم به جمع بچهها که حواسم پرت بشه و با کلاسِ خالی مواجه شدم. بله، دسته جمع برای جشن روزه اولیها غایب بودن.