از حالا ترسِ تموم شدنش رو دارم. انگار بعد از سالها زندگی تو یه جهانی و خو گرفتن با شخصیتها و محیطی، یکهو بیرونت بکشن و بگن «بیدار شو، تموم شد».
چطور میشه یه نویسنده مرزِ واقعیت و داستانیت رو از بین ببره و کلمات رو زنده کنه؟ جواب این سؤال بیشاز حد برام جالبه.