اویمن;
=))))))))))) عالیه که.
اگه درسه رو بلد بودم شاید میتونستم کمکت کنم، تف تو ریا اینجانب استادِ خلاصه کردنم ها.
اینجوری که، مثلا طرف با آب و تاب کلللی از فیلم/کتابه تعریف میکنه که برم ببینم/بخونم و بعدِ دیدن/خوندن، با یک نگاهِ حرصدرآری به چشمهای طرف زل میزنم و تو یک جمله اول و آخرِ داستان رو آب میکشم میندازم روی بند :))))))
همون چندتایی که اون بالا بودن؟ اوم.
برخلافِ همه حسها و آدمهای واقعی که توی ذهنم با جزئیات رنگ دارن و میتونم کلی ازشون حرف بزنم، مجازی نه زیاد. بیشتر چنلها با رنگ پروفایلشون تو ذهنم میمونن. مثلا نسک سفیده و منِمن یه نسکافهای خاک گرفته و کاشابربودم هم آبی :)
بیشتر به خاطرِ اینکه خودشونن و بنظرِ من کیفیت دارن، ولی سلیقهایه واقعا.
اویمن;
یجوری دست و پاهام هنوز قندیل بستهست، انگار نه انگار فروردینه.
داداش بسه، زمستون تموم شد.
ـ pov: ساعت چهارِ صبحه، خیلی ریلکس داری توی راهرو قدم میزنی که یکهو از اندرونیترین لایههای تهنشین شدهت که مُدام پسشون زدی، حسی بلند میشه «پسر،هیچوقت تابحال اینحد دلتنگ نبودم.»
#خاکخوردههایوانگو-
اویمن;
آخرین پناه ، خوابیدن بود که خواب دیدن خرابش کرد.
جنان عزیزم برگشته. یکی از محدود «خوندنی»های اینجا.