و در نهایت، همونجا که یه مصرع چند کلمهای آقای سعدی میتونه غدهی کوچیکِ کنار چشم رو قلقلک بده و رگهای کریستالی معلق میون قلبت رو بلرزونه. «رشکم از پیرهن آید، که در آغوشِ تو خسبد.»
اویمن;
میخوام ازت تشکر کنم مشعوق سعدی.
هرکی بجای شما بود بعد از غزل اول، پا میداد. خیلی ممنون که به سادیسمی بودنت ادامه دادی و پدر سعدی رو درآوردی.