اویمن;
من شیفتهی داستان آدمهام.
خاطرات، بغضها و کلماتِ خاک خوردهای که سالها منتظرِ یه گردگیری کوچیک اون گوشهی ذهن، انتهای راهرو سمتِ چپ، قایم شدن. من شیفتهی شنیدن غبارهام...
انگار تازه دارم چیزی که به وجدم میآره رو پیدا میکنم. سید گفته بود باید لیست بسازم.
در مقابل این حجم زیبایی گوشههای کبودِ بیرون زده از بوم خاکستری ابرها، بنده واقعا قاصر و ناتوانم.