تو راهِ برگشت، حتی برای پیرمرد سر چهارراه که دیگه قرار نیست تو ظِل آفتاب بهم سلام کنه هم گریه کردم.
هر دو دقیقه یکبار با کوچکترین چیز، میرم توی فکر و در نهایت با لبخندی که از غم داره میپاچه بیرون میآم. احتمالاً اگه همین چندتا خاطره خوب از امروز نبود، زیر این فشردگی قلبم تموم میشد.