زیرِ تیغ آفتاب ابرها دارن چکچک میکنن و نسیمی که از صبح تدارکاتِ کار رو میدیده، نتیجه رو بیرحمانه از کوچکترین منفذهای که دمِ دستش میرسه به داخل میآره و من حتی نمیتونم برم بیرون. ای ناز قدم هرچی حبیب مببیب خداست.
حس میکنم برای این حجم اجتماعی بودنی که امروز از خودم نشون دادم، باید نشان افتخار بگیرم.