اویمن;
مارا به صبح امتحان میبرد این پرتحواسی، آقای ممدلی.
از همین تریبون تموم کردن کتاب رو درست یکساعت قبل از امتحان اعلام میدارم.
درآمد جگرم و سوخت پدرم، ولی «خانوم حکمت من دیگه شومارو نمیبینم» هانای نانای نای.
زیبایی غریبی داره ماه سه نیمه شب. آدم رو وا میداره به مدتها ایستادن وسط آشپزخونهی تاریک و زل زدن به یه نقطهی روشن از پنجره.
از کی ماه انقدر دلتنگ کننده بود رو یادم نیست، ولی یادمه قبلا میدونستم دقیقاً دلتنگ چیام.