اویمن;
:) هیچی، میریم چایخونه یه دبه چایی میخوریم
جداً برای مشهدیها چقدر غم کوچیکه، فکر کن کنار بزرگترین مصیبتها چایخونه و حرم رو داری.
فسقلی لباس صورتی، قدش تا زانویم هم نمیرسید. موهای فندقی سرش با هر قدم-تاتیتاتی توی هوا تکان میخورد. نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم. توی چادرم گم شد. چرخید و انگشتم روی دایرهی کوچکِ بیموی فرق سرش رقصید. چادرِ جلویش را کنار زدم و به مرمرهای سبز، پساش دادم. چشمم به زن خندان پشت سر افتاد. با نگاهی که داد میزد «من از دست این چیکار کنم؟» بچه را میپایید. فرض گمشدن مادر بچه و نگران شدن، رهایم کرد. در جواب، لبخند اطمینان بخشی زدم. انگار که خیلی مهربانم و نمیخواهم بچه را درسته قورت بدهم. مثل حبهی قند.
_بچهی شماست؟
و زن با همان نگاهِ به تنگ آمده خندید. سر تکان داد و باز پی تاتیتاتی کله فندقی راه افتاد. تار موهای کله فندقی پرواز میکرد. انگار میخواست جاذبه را برعکس کند. اینبار به جای سیب، فندق روی درخت برگردد.
پ.ن: زن پاکستانی کنارم موقع نوشتن همراهم میخواند. آخرِ متن سر بالا آوردم. خجول لبخند زد. اینجا شهر لبخندهاست ولی، لبخندِ لطیفی به این صداقت ندیده بودم.
اویمن;
روح یک عکاس درون من است و اعصابِ یک قصاب.
عکاس همهی جزئیات ظریف را گیر میآورد برای شکار و مینشیند به انتظار. قصاب درونم اما، کار را یکضرب میخواهد. یک ضربِ ساتور، قاطع، سریع، در یک حرکت. و البته بینقص. جنگِ این نشدنها میشود چنگ روی پیکر حوصله. دست به دستِ هم.
هرچی بیشتر از اطرافم میدونم بیشتر میفهمم که انگار زیادی توی غارِ خودم موندم و بیشتر از پیش ناامید میشم.