امروز خیلی رندوم ختم یه غریبه رو نشستم،و باید بگم هیچوقت این اندازه به اینکه چقدر دنیا بعد از ما کوچکترین تکونی نمیخوره و همهچیز انگار که از اول نبودیم ادامه پیدا میکنه فکر نکرده بودم.
میلیاردها آدم از ابتدای خلقت بودن و هستن و خواهند بود که تقریباً بود و نبودشون برای هیچکس حیاتی نبوده و حالا حتی یکنفر هم اونها رو به یاد نمیآره. و همچنان، دنیا رو دورِ خودش میچرخه و میچرخه و هنوز ادامه داره.
اویمن;
دیگه تو خونه نشستن بس.
نتیجهی انعطافِ گارد مقاومتی و معاشرت بدون اجبار، این شد که دارم میتونم کم و بیش تو بحثهای خالهزنکی مضحک شرکت کنم و طبق سلیقهی زنهای فامیل بیخودی و بدون فکر با هرکی رسید حرف بزنم. به قول اون تراپیسته که خیلی حرف میزد-مگه تو دنیای واقعی که حرفِ زنها تمومی نداره، کسی برای حرفزدن فکر میکنه؟ زندگی عادی بین مردم و پذیرفتهشدن توی جامعه همینطوریه.