اویمن;
شدیداً منتظر روزیام که مستقل بشم و توی حصارِ مرتب خودم، از شرِ همه بینظم هایی که آدم رو به ستوه می
انقدر که خونه تو این یهروز سوت و کوره، فهمیدم ابداً بهدرد زندگی تنها و مستقل نمیخورم. کسی بالا کلهم نباشه خودم رو با کار و اورثینک خفه میکنم.
اویمن;
از برخوردِ من تو مواقع معذب بودن میشه یه کمدی بینهایت قسمته ساخت:)))))
احتمالاً من اول معذب بودم، بعد دست و پا درآوردم.
اویمن;
جهان خیلی غمگینه و من نمیدونم دقیقا میتونم در مقابل این غم چهکاری انجام بدم.
علاوه بر جهان، حالا در مقابل امتحان منطق دبیری که یه کلمهی آشنا هم نمیآره نمیدونم دقیقاً چه کاری میتونم انجام بدم.
اویمن;
یه مدتِ خیلی زیاد، شاید از روزِ اول مهر، درحالیکه سر کوچه وایستاده بودم هی حرص اینکه کاش میتونستم از این ابرای بالای مغازههه، نورِ افتاده زیر درخته، موتور کج و کوله پارک شده جلوی دره، چمیدونم از هر ترکیبی تو این قاب عکس بگیرم. آخرم روزی که عکس گرفتم تو زشتترین و بینور و بیابر ترین حالتِ کثیفش بود. نفس عمیق بکش، نفس عمیق.