حدود۸نیم اینا رفتم حرم+باخانواده . . .:)
روز ِتولد امام رضاپیش خواهرشون .
نشستیم و اینا خب بابام نبود مارو ببره . با اتوبوس رفتیم،عجیب بود
ادیـــ📸ـتلـعـیـا؛
حدود۸نیم اینا رفتم حرم+باخانواده . . .:) روز ِتولد امام رضاپیش خواهرشون . نشستیم و اینا خب بابام نبو
رفتنی:خیلی زود هنوز نرسیدیم سر ایستگاه اتوبوس امده بود*
برگشتنی هم همینطور بود*
انگار همچی دست به دست هم داده بودن که من زودتر برسم هیئت رزمندگان...برسم حرم . . .
ادیـــ📸ـتلـعـیـا؛
رفتنی:خیلی زود هنوز نرسیدیم سر ایستگاه اتوبوس امده بود* برگشتنی هم همینطور بود* انگار همچی دست به دس
قراربود بعدحرم بریم هیئت رزمندگان*تجمعات . . .
خب رسیدیم ُاینا مجری هیئت رزمندگان داشت یه قصه میگفت . .
یه داستان قشنگ با طعم تلخ . .
داستان تولد یه شهیدحالاکدوم شهید ؟
ادیـــ📸ـتلـعـیـا؛
قراربود بعدحرم بریم هیئت رزمندگان*تجمعات . . . خب رسیدیم ُاینا مجری هیئت رزمندگان داشت یه قصه میگفت
خب من متوجه نشدم از اون داستان رفتیم نشستیم روفرش خب دقت نکردم آخرای داستان بود:(
یکی از عوامل هیئت رزمندگان
امد رو فرش سمت خانوما مجری هیئت رزمندگان گفت این مادر شهید ۵۰روزه که داره میاد تجمعات باورم نمیشد . . مادر شهید پیشم بود[نزدیک نزدیک نه ولی بود]مادرشهید پا شد . . بهش گفتن پاشید بیاین اونجا جلو . . .
به همه گفتن به احترام مادر شهید پاشین؛مادرشهید تو همون فرشی ک من بودم نشسته بود