روباه ها همیشه برام متفاوت تر از بقیه موجودات به نظر می رسیدند.
همیشه توی انیمیشن ها ، داستان ها و هرجایی که می خوندم ، معروف بود به "مکار" بودن ، این روال همیشگی بود اما از علاقه ی قلبیم بهش کم نمی کرد.
تا وقتی که شازده کوچولو رو خوندم ، اون موقع احساس می کردم این موجودِ بامزه ی کوچولو ، همون شبیه ترین به منه!
یا مثلا ، وقتی کتابِ "پسر ، موش کور ، روباه و اسب " رو خوندم.. اون موقع من واقعا شیفته ی شخصیت روباه ها شدم.
آروم ، ساکت و واقعا متفاوت ترین برای من.
کاش می تونستم یک "روباهِ نارنجی" برای خودم داشته باشم .
نمیدونم دقیقاً از کِی روباهها برای من اینقدر دوستداشتنی شدن ..
شاید از همون روزهایی که توی قصهها ، میون تمام حیوونا ، همیشه یک روباه گوشهای از داستان حضور داشت ؛
با چشمایی کنجکاو ، قدمهایی آروم و رفتاری که هیچوقت نمیشد به آسونی فهمیدش .
همیشه حس میکردم روباهها یک جور تنهاییِ قشنگ دارن ؛
نه از اون تنهاییهایی که آدم را غمگین میکنن ،
از آنهایی که باعث می شن بیشتر خودت رو بشناسی ..
شاید دلیل علاقه م همینه ؛
اینکه روباه ، برای من فقط یک حیوون ِساده نیست .
شبیه یه راز کوچک و نارنجیه که میون ِ شلوغی دنیا ، آروم از کنار آدم رد میشه
و فقط اگه خوب نگاهش کنی ، متوجهش میشی 🦊🍂 .
روباه ، آرامش ِ پنهون ِ جنگله 🦊 .
با چشمایی پر از راز و دلی پر از شجاعت .
بیصدا قدم میزنه ، اما ردپاش میمونه .
نه به کسی شبیه عه ، نه میخواد شبیه کسی باشه .
روباه یعنی آزادی ، هوش و زیبایی در سکوت .