هدایت شده از دوره های آموزشی کاملا رایگان
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩹 امکان نداره این کلیپ رو ببینی و گریه نکنی 🥹
اینجا بدون هیچ پیش داوری و قضاوت میتونی مشکلاتت رو راحت حل کنی 👌🏻
📌 برای هر مشکلی که ذهنتون رو بهم ریخته، فقط کافیه چند جلسه تلفنی با مشاور صحبت کنی تا با راهکاراش مشکلت از ریشه حل شه👌🏻
برای دریافت مشاوره تلفنی با روانشناس متخصص روی لینک زیر بزنید👇
https://landing.hamkadeh.com/vZjY9
33.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاورقی دوشنبه چهاردهم فروردین
📺 قسمت ۷۹۹
.
از آموزش هوش مصنوعی #رایگان نه خودتان و نه فرزاندانتان عقب نمونید که در آینده بسیااار نزدیک ضرر می کنید.
لینک دوره
https://eitaa.com/dorehaye_amozeshi_rayegan/38913
لطفا این متن را #نشر دهید.
سلام و عرض خداقوت خدمت شما بزرگواران🌹
وقتتون بخیر و عافیت
ان شاءالله در پناه امیر المومنین سالم و سلامت باشید🌹
در خدمت شما هستیم با قسمت چهارم خاطرات حاج قاسم👇
#قسمت_چهارم
🟨 حالا قریب به سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت مینوی کوچک خریدم و پنج ریال را هم دادم چهار تا دانه موز خریدم. خیلی کیف کردم. همه خستگی از تنم بیرون رفت.
اولین بار بود که موز می خوردم حتی خوردن آن را هم از جوانی که به دست اوستا آجر بالا می داد یاد گرفتم. یاد روزی افتادم که از رابُر با احمد پیاده به سمت دِهمان می رفتیم.معلم معروف رابر، حسینی نسب با دوستش مشغول پوست کندن سیب بود. همینجور که می رفت پوستهای سیب را هم به زمین می انداخت من و احمد از عقب پوست ها را جمع می کردیم و می خوردیم.
هنوز مزه بیسکویت های گرجی را که کارتون کارتون برای تغذیه به مدرسه ما می آوردند و معلم بین ما تقسیم می کرد در دهانم دارم. تا حالا هم هیچ شیرینی دیگری به اندازه آن بیسکویت مدرسه در عالم بچگی و گرسنگی انقدر مزه نداشته است.
#اسطوره_های_واقعی
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
لینک کانال اسطوره های واقعی
https://eitaa.com/joinchat/3463905380Ceeda6f443e
🟨 شب در خانه عبدالله، تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم. باید به دنبال کار دیگری باشم. یک بار پولهایم را شمردم تا نهصد تومن هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادرم افتادم و خواهران و برادرانم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم. در حالت خواب به گریه رفتم صدای اذان بلند شد از دوران کودکی نماز می خواندم اگر چه خیلی از قواعد آن را درست نمی دانستم.
صبح به اتفاق تاج علی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر در بازی می رسیدیم سرک می کشیدیم. آقا کارگر نمیخوای؟ همه یک نگاهی به ما دو تا می کردند. مثل دو تا کره ی شیر نخورده ضعیف و بدون ریخت.
می گفتند: نه
یک کبابی گفت: یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاج علی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دویمان مثل طفلان مسلم به همدیگر نگاه کردیم.
عبدالله دستم را کشید راه افتادم تا آخر خیابان به عقب سرم نگاه می کردم. نمیخواستم آدرس او را گم کنم. تاجعلی گریه می کرد، صدا زد قاسم رفیق ...
ادامه حرفش را نشنیدم. مجدد پرس و جو شد. حالا سه روز بود از صبح تا شب به هر در بازی سر می زدم.
#اسطوره_های_واقعی
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
لینک کانال اسطوره های واقعی
https://eitaa.com/joinchat/3463905380Ceeda6f443e
🟨 رسیدم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. یکی یکی سوال کردم. اول قبول می کردند بعد از یک ساعت رد می کردند. به آخر خیابان رسیدم از پله های یک ساختمان بالا رفتم صدای همهمه زیادی می آمد. بوی غذا آنچنان بود که عن قریب بود بیفتم. سینی های غذا روی دست یک مرد میانسال تند تند جابجا می شد. مرد چاقی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. یک دسته پول.
محو تماشای پولها بودم و مشامم مست از بوی غذا. مرد چاق نگاهی کرد با قدری تندی سوال کرد: چه کار داری؟ با صدای زار گفتم: آقا کارگر نمیخوای؟ آنقدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت.
چهره مرد عوض شد گفت بیا بالا. از چند پله کوتاه بالا رفتم.
با مهربانی نگاهم کرد و گفت اسمت چیه؟
گفتم: قاسم؟
فامیلیت؟
سلیمانی
مگه درس نمیخونی؟
چرا آقا ولی میخوام کار هم بکنم.
#اسطوره_های_واقعی
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
لینک کانال اسطوره های واقعی
https://eitaa.com/joinchat/3463905380Ceeda6f443e
🟨 مرد صدا زد: «محمد محمد» مرد میانسالی آمد گفت: بله حاجی گفت یک پرس غذا بیار. چند دقیقه بعد یک دیس برنج و خورشت آورد. اولین بار بود می دیدم بعدا فهمیدم به آن خورشت قرمه سبزی می گویند. گفت بگذار جلوی این بچه. طبع عشایری ام و مناعت طبع پدر و مادرم اجازه نمی داد، این جور غذا بخورم. گفتم نه ببخشید من سیرم. در حالی که از گرسنگی و خستگی نای حرکت نداشتم. حاجی که بعدا فهمیدم حاج محمد است با محبت خاصی گفت پسرم بخور.
ظرف غذا را که تا ته خوردم و یک نوشابه پپسی که در شهر دیده بودم را سر کشیدم.
حاج محمد گفت: می تونی کار کنی و همینجا هم بخوابی و غذا بخوری روزی پنج تومان به تو می دهم اگر خوب کار کردی حقوقت را اضافه می کنم. برق از چشمانم پرید حاج محمد مرا به محمد سپرد.
او هم اهل جیرفت بود. محمد مرا داخل آشپزخانه برد. آشپز که خیلی چاق بود، نگاه غضب آلود به من کرد. به تندی به محمد گفت: این بچه را از کجا آوردید؟ مگر بچه بازیست؟ کارگر می خواهم نه بچه.
#اسطوره_های_واقعی
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
لینک کانال اسطوره های واقعی
https://eitaa.com/joinchat/3463905380Ceeda6f443e
🟨 دلم هری ریخت پایین. همه رویایم را بر باد می دیدم. مرد سفید گوشت که یوسفی نام داشت مشغول دعوا با محمد بود که جوان دیگری آمد.
با لهجه ای که برایم آشنا بود گفت: چی شده؟
آقا یوسفی با تندی گفت: این چی آوردن؟ قدش هم به دیگ نمیرسه چطور میخواد من رو کمک کنه؟ جوان که بر حسب اتفاق، اسمش هم قاسم بود گفت بچه کجایی؟ گفتم رابر. چشمانش درخشید گفت خود رابر؟ گفتم نه (کن مَلک)
قاسم خنده ای کرد و گفت من بچه جوارانم. از خوشحالی می خواستم گریه کنم. جواران ده نزدیک عشیره مان بود که چندین دکان داشت و پدرم عموما با آنها معامله می کرد. سوال کرد پسر کی هستی؟ گفتم پسر مشتی حسن. پدرم را به خوبی می شناخت. پدرم در جواران معروف بود. به آقای یوسفی گفت این همشهری من است و یوسفی را ساکت کرد.
قاسم مهمترین پشتگرمی من شد و هم حامی و مراقب من. وسایلم را از خانه عبدالله به هتل کسری منتقل کردم و شروع به کار نمودم. حالا شش ماه می شد که کار کردم دلم برای مادرم و خواهر و برادرانم لک می زد.
برای درآمد بیشتر یک آب میوه گیری هم خریدم و شروع کردم در پیاده رو آب میوه گیری کردن. جمعه ها با احمد، تاجعلی و علیخانی دور هم جمع می شدیم.
#اسطوره_های_واقعی
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
لینک کانال اسطوره های واقعی
https://eitaa.com/joinchat/3463905380Ceeda6f443e
🟨 مسافرانی که آنجا می آمدند با دیدن من و سن کمم متعجب می شدند. برخی اصرار داشتند داوطلبانه هزینه تحصیلم را بدهند. یک بار دو زن محجبه آمدند. سنی از آنها گذشته بود. آن روزها زنان باحجاب کم بود. یکی از خانم ها از من که بچه بودم رو می گرفت
گفت: پسرم اسمت چیه؟گفتم: قاسم
گفت: قاسم جان، میای با من تا کمکت کنم درست رو تموم کنی؟
اصرار زیادی کرد. گفتم: نه من با همین کار کردن میتونم درس هم بخونم.
شب آهسته پولهایم شمردم
سر جمع ۱۲۵۰ تومان. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. موفق شدم پس از پنج ماه، هزار تومان برای پدرم پول بفرستم. شاید بزرگترین پیروزی و موفقیت من تا آن روز بود. بالاخره موفق شدم قرض پدرم را ادا کنم.
نه ماه از آمدنم می گذشت. حالا دیگر آن جوان سیاه سوخته ضعیف نبودم. آبی در پوستم دویده شده بود و نشاط جوانی را در خودم احساس می کردم.
به اتفاق تاجعلی، کت وشلواری خریدم. رنگش کرم زیبا بود.
مجموعه لباس ها و کفش روی هم به صد تومان نرسید. پیراهن قرمز قشنگی را دو تومان خریدم.
#اسطوره_های_واقعی
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
لینک کانال اسطوره های واقعی
https://eitaa.com/joinchat/3463905380Ceeda6f443e