eitaa logo
اسطوره های واقعی
3.5هزار دنبال‌کننده
5هزار عکس
2.6هزار ویدیو
64 فایل
سلام علیکم. لطفا پیشنهادات، انتقادات،پیام ها، کلیپ ها و مطالب خود را به ایدی زیر ارسال نمایید.خیلی متشکرم. معصومی مهر @Masoumi81 ایدی تبلیغات در ۹ کانال اصلی @z_m1392 ایدی ثبت نام دوره ها @tablighvaforosh
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹اسطوره ‌شماره 5🌹 در سال ۱۳۶۱ با آغاز جنگ در جنوب لبنان، به منظور حمایت از حزب‌الله لبنان، راهی این کشور شد و پس از دو ماه به ایران بازگشت. با شروع عملیات رمضان، در تاریخ ۲۳ تیر ۱۳۶۱ در منطقه شرق بصره، فرماندهی تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء این یگان به لشکر، در سمت فرماندهی آن لشکر نیز انجام وظیفه کرد. در عملیات مسلم بن عقیل و عملیات محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، ایفای نقش کرد. در عملیات والفجر مقدماتی، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل: لشکر ۲۷ حضرت رسول‌الله، لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا بود، به عهده گرفت. سرعت عمل لشکر ۲۷ تحت فرماندهی او، در عملیات والفجر ۴ قابل توجه بود. وی در تصرف ارتفاعات کانی مانگا، نقش داشت. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5🌹 شهید همت در کنار شهیدان محمد حسین باقری و مهدی زین الدین 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹اسطوره شماره 5 🌹 سخنان تکان دهنده ی شهید همت موضوع: اخلاص 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5 🌹 سخنان محسن رضایی فرمانده ی اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مورد شهید همت👇👇👇👇👇 ما در حقیقت چهار لشکر داشتیم که اینها وقتی هر جا وارد می‌شدند، هیچ خطی در مقابلشان قدرت مقاومت نداشت، حاج همت و لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله، حسین خرازی و لشکر ۱۴ امام حسین، مهدی باکری و لشکر ۳۱ عاشورا، احمد کاظمی و لشکر ۸ نجف که در هر کجا وارد می‌شدند، بدون استثنا با موفقیت همراه بود. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5🌹 شهید محمد ابراهیم همت در کنار علی شمخانی( چهارمین دبیر شورای عالی امنیت ملی) 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
ماجرای ازدواج شهید همت👇👇👇👇👇
🌹اسطوره شماره 5🌹 همسر شهید همت یكی از دانشجویان داوطلب اعزامی از اصفهان به شهرستان پاوه بود كه تابستان ۱۳۵۹ وارد این شهر شد و همراه دیگر خواهران مستقر در كانون فرهنگی سپاه و جهاد پاوه به كار معلمی و امداد‌رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداخت. او در مهرماه همان سال، بعد از پایان مأموریت خود به اصفهان برگشت و در اواخر تابستان سال ۱۳۶۰ بار دیگر راهی پاوه شد و فعالیت خویش را ازسر گرفت. شهید همت مدتی بعد از بازگشت از سفر حج به خواستگاری اش رفت و با او ازدواج کرد حاصل این ازدواج دو پسر به نام های محمدمهدی  و مصطفی بود. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5🌹 مشکل این بود که آن روزها، خیلی از خانواده های ایرانی، راضی نمی شدند به رزمنده سپاهی دختر بدهند. حتی آنهایی که خیلی ادعاهای مذهبی و انقلابی بودن هم داشتند، کمتر حاضر به چنین کاری می شدند. به خصوص خانواده ی من. در صحبتی که با ابراهیم، در این باره داشتم، به او گفتم: خانواده ی من، تیپ خاص خودشان را دارند. به این سادگی ها با این چیزها کنار نمی آیند. اولین کار تو باید این باشد که آن ها را به این ازدواج راضی کنی. بعد هم باید آن ها را توجیه کنی تا بدانند که من اصلاً مهریه نمی خواهم. او گفت: من وقت این جور کارها را ندارم. عصبانی شدم و گفتم: تو که وقت نداری بیایی با پدر و مادر من حرف بزنی؛ یا راضی شان کنی، بی خود کردی آمدی با من ازدواج کنی. اصلا بهتر است همین جا، قضیه را تمامش کنیم. مرا به خیر و تو را به سلامت. بلند شدم سریع بروم از اتاق بیرون، که برگشت گفت: من گفتم وقت ندارم، نگفتم که توّکل هم ندارم. تو نگذاشتی من حرفم تمام بشود. با اصرار شدید از من خواهش کرد بگیرم بنشینم. این شد که نشستم. او گفت: خطبه ی عقد من و تو، خیلی وقت است که جاری شده 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5🌹 منظورش را نفهمیدم. باز گذاشتم به حساب بی احترامی. گفت: توی سفر ح جام، در تمام لحظه هایی که دور خانه خدا طواف می کردم، فقط تو را کنار خودم می دیدم، آن جا خودم را لعنت می کردم، می گفتم این نفس پلید من است، نفس اماّره ی من است، که نمی گذارد من به عبادتم برسم. ولی بعد که برگشتم پاوه و باز تو را دیدم، به خودم گفتم این قسمتم بوده که... نگاهم کرد. گفتم: در هر حال من سر حرف خودم هستم، راضی کردن خانواده ام با تو؛ حرف آخر. یک ماه بعد پس از عملیاتِ سختی که عده ای از بچّه های اصفهان در آن شهید شده بودند، ابراهیم برای خواستگاری؛ به خانه ما آمد. با آمبولانس آمده بود. خسته و خاکی و خونین. من هم خانه نبودم، رفته بودم پاوه. والدین من، به ابراهیم گفته بودند: این دختر خواستگار زیاد داشته. چون قصد ازدواج ندارد، همه را رد کرده. گفته بود: شاید این بار، با دفعه های قبل فرق داشته باشد. گفتند: فعلاً که خودش اینجا نیست تا جواب بدهد. گفته بود: بزر گترهایش که هستند. اعلام رضایت شما هم برای من شرط است. گفته بودند: ولی اصل ماجرا با اوست، نه ما؛ که بیاییم مثلاً چیزی بگوییم. گفته بود: خدای او هم بزرگ است. همین طور خدای من. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5🌹 بعدها مادرم به من می گفت: نمی دانم آن روز چرا نرم شدیم، یا بدقلقی نکردیم. یا جواب رد ندادیم. من اصلا آماده شده بودم بگویم شرط اول مان این است که دامادمان سپاهی نباشد. واقعا نمی دانم چرا این طور شد. شاید قسمت بوده. فکر کنم یک روز قبل از مراسم عقد بود که ابراهیم به من گفت: اگر اسیر شدم یا مجروح، باز هم حاضری کنار من زندگی کنی؟ گفتم: من این روزها فقط فهمیده ام که آرم سپاه را خونین ببینم. نگاه کرد، در سکوت، تا بگویم: من به پای شهادت تو نشسته ام. می بینی؟ من هم بلدم توکل کنم. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei
🌹اسطوره شماره 5🌹 ما اصلا مراسم نداشتیم. اوایل دی ماه سال 1360 بود که یک روز راهی خرید عروسی شدیم. من بودم و ابراهیم و خانواده هامان. یک حلقه خریدیم، کوچک ترینش را، به هزار تومان. ابراهیم حلقه نخواست. از طلا و پلاتین و این جور چیزها، خوشش نمی آمد. نه که خوشش نیاید. به شرع احترام می گذاشت. گفت: اگر مصلحت بدانید؛ من فقط یک انگشتر عقیق برمی دارم. به صد و پنجاه تومان. پدرم به من گفت: دختر؛ تو آبروی ما را بردی. گفتم: چرا؟ چی شده مگر؟ پدرم گفت: تا حالا کی شنیده برای داماد فقط یک انگشتر عقیق بخرند؟ مردم به ما می خندند! روز بعد، وقتی ابراهیم به منزل ما تلفن زد، مادرم عذرخواست، گوشی را داد به پدرم. پدرم پای تلفن به او گفت: شما اول بروید یک حلق هی آبرودار بخرید بیاورید؛ بعد بیایید با هم صحبت می کنیم. ابراهیم گفت: همین انگشتر عقیق، از سر من هم زیاد است، آقای بدیهیان. شما فقط دعا کنید من بتوانم توی زندگی مشترکم، حق همین انگشتر را هم درست ادا کنم. بقیه اش دیگر بسته به کرم شماست و مصلحت خدا. خدا خودش کریم است 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 لینک کانال اسطوره های واقعی @ostorehayevagheei