اشک به آرامی از گونه اش بر روی کاغذ چکید .
قلم بین انگشتانش شکست و فریادش با ریختن لوازم میز بر روی زمین توسط دستانش همزمان شد .
او دیگر نمی توانست ...
دیگر نمی توانست بنویسد ،
و هیچکس اِلا کسی که جانش به جان نوشته هایش بند باشد دلیل این اشک ها و فریاد هارا نخواهد فهمید .....
فکر میکنید آدم از چه میمیرد ؟
از گرسنگی ؟! از غصه ؟! نه . .
آدم از بیامیدی میمیرد،
از اینکه هر صبح چشمهایش را
باز کند و نداند چرا.
' اتاق 95 '
فکر میکنید آدم از چه میمیرد ؟ از گرسنگی ؟! از غصه ؟! نه . . آدم از بیامیدی میمیرد، از اینکه هر
قبلا گذاشتم ،
اما یه سری چیزا قرار نیست تکراری بشه