شما نمیدونید درون اون چی میگذره ،
زندگی چیا براش رقم زده و چه چیزهایی رو از سر گذرونده ؛
پس فکر نکنید بی دلیل حالتش جوریه که انگار افسردست .
دست خودش نیست ، و این که شما فکر کنید داره شلوغش میکنه بدتر داغونش میکنه .
چون بعد سعی میکنه تظاهر کنه خوبه و این از همه چیز مخرب تره
خودم را تا حد بی
عاطفگی محض
از همه کنار کشیدهام
همه را با خود
دشمن کردهام با
هیچکس حرف نمیزنم.
مرا برای روز مبادا کنار بگذار . .
مثل مسافرخانهای متروکهام ،
در جاده ای سوت و کور ،
یک روز خسته از راه میرسی و
جز آغوش من برایت پناهی نیست...
' اتاق 95 '
مرا برای روز مبادا کنار بگذار . . مثل مسافرخانهای متروکهام ، در جاده ای سوت و کور ، یک روز خسته از
نمیدونم چرا بایست عاشقانه بزارم .
ولی زیبا بود
عمری دلم گرفت و کسی جز خودم نبود
یعنی که در مقابل من غیر غم نبود
در شهر خود غریبم و در خانهام غریب
کم بود آشنایم و بیگانه کم نبود
با خود به گور میبرم این درد کهنه را
عمری دلم گرفت و کسی جز خودم نبود
' اتاق 95 '
بی خوابی بهانه ای بیش نبود ،
شب ها را بیداری میکشید تا خیابان به خیابان و شهر به شهر به دنبال او بگردد.
همانی که روزگاری در آینه می دید و حالا ....
مقابل آینه که می ایستد ،
جز تصویر بی روح آدمی که به نظر می رسید خودش باشد چیزی نمی بیند .
او اما نمی شناسدش ،
میدانست که قبل تر ها چشمانی درخشان ،
چهره ای سرکش ،
و لبانی خندان داشت ...
اما حالا شخص در آینه جز آدمی جا زده و خسته ،
که چشمانی بی فروغ دارد هیچ چیز نیست .
کجاست ؟...
خود قبلی اش کجاست ؟...