چیه؟
عجیبه ؟ که نه دوستی دارم و نه رفیقی ؟
نباید باشه ،
چون حالا فقط منم .
گوشه اتاق آهنگ گوش میدم ،
اعتیاد دارم به چایی و قهوه ،
بی کتاب نمیتونم زندگی کنم و همین هاست که کافیه .
نیست ؟
نه ، نه !
این حالم و گردن کتاب و چایی و موسیقی ننداز .
اینا تقصیر انزواست .
توام حق نداری به انزوا خورده بگیری ،
چون اونی که انتخابش کرد ؛
خودم بودم ،
خودم ...
داره پاییز میشه ؛
این و میزارم اینجا بمونه تا یادم نره حق ندارم موقع باریدن بارون خیس نشم .
هدایت شده از حوالی افکار ؛
دبستان که بودیم
هربار كه دفتر مشقمون رو جا ميذاشتيم معلممون ميگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى"
و ما ميخنديديم و فكر ميكرديم نميشه خودمونو جا بذاريم!
بزرگ كه شديم بارها و بارها يه قسمت از خودمون رو جاگذاشتيم
توى يه كافه
توى يه خيابون
توى يه خاطره
بیخیال همه چیز ؛
آدم بایست یکی و داشته باشه که بتونه هر آهنگی براش بفرسته . اونم بشینه گوش بده و فرداش بگه مثل خودش رو همون قفلی زده.
آه ، نه ...
تنهایی کافیست .
چای را داغ داغ سر می کشم .
رادیو می خواند ؛
از چه ؟...
از هرچه که نمی دانم .
گوش فرا نمی دهم .
او تنها می خواند و می خواند...
باران به شیشه میکوبد .
حضور دارم و بی حضورم .
اینجایم و در افکارم .
نمی فهمم کی فنجان از چای خالی میشود ...
نمی فهمم چطور قند ها نخورده است و چای تمام شده .
تلخی چای زیر زبانم زق زق میکند ؛
تازه متوجه آن شده ام .
افکار به رویم پوزخند می زنند ،
به خود می بالند ...
که چنان تلخ بوده که تلخی چای را بلعیده اند .
اما حقیقت ...
چیز دیگریست .
حقیقت عادت است ،
عادت به تلخی ...
عادت به تلخی چای .
عادت به تلخی افکار .
عادت به تلخی تنهایی و ...
عادت به بی حضوری ...
- از اویی که در بی حضوریست.
' اتاق 95 '
آه ، نه ... تنهایی کافیست . چای را داغ داغ سر می کشم . رادیو می خواند ؛ از چه ؟... از هرچه که نمی د
در گنگ ترین حالت ممکن ، انگشتم رو کیبورد میره و این از آب درمیاد .
امیدوارم اینقدری وجدان داشته باشید که کپی نکنید .
تموم زندگی دیگرون کپی نداره.