شاید
حس میکنم اگر من و نرجس دائمی بریم مسجد ، هیئت امنا باید بودجه مسجد رو چند برابر کنن امشب رکورد جدید
راستی یادم رفت بگم که وقتی خانم کاظمی اومد لیوانا رو جمع کنه بهش گفتم ببخشید بازم چایی هست؟ اونم گفت نه!
همین کارا رو میکنین آدم مسجد نمیره دیگه😒😒😒
حالا امام رضا خودش سینی میده دستت میگه فقط بگو چند تا؟
_ خب پس این ها آدم هایی هستن که ، پر قدرت ، زور شمام به اینها نخواهد رسید..
+ نه ! میرسه ؛ کی میرسه؟ وقتی که مردم بیدار بشن !
_ آقا این بیداری مردم خطرناکه ها..!
+ نه خطرناک نیست ؛ من یه حرف دارم میگم :
سیاست علوی ، برآگاهی مردم استواره
سیاست اموی ، بر چهل مردم سواره...!
#دیالوگ
🎞رک. یاسر جبرائیلی
شاید
در خیالات مبهمم بودم یک نفر داشت چای دم میکرد عاشق چای بود مثل خودم چای مارا شبیه هم میکرد... پ.
یه فریم از خونه نرجس اینا ...
راکد بودن خیلیییی بده
اینقدر بده که حالت از خودت بهم میخوره
ولی بد تر از اون کسیه که برات رکود ایجاد میکنه هر چی این رکود طولانی تر بشه اون فرد هم نفرت انگیز تر میشه...
فعالیت مداوم خیلیییی قشنگه
قشنگ ترین قسمتشم اونجاشه که سرتو میزاری روی بالشت روزتو مرور میکنی و میبینی هیییچ کار انجام نشده یا نا تمومی نداری
ولی باز هم قشنگ تر از خود این فعال بودنه کسیه که انگیزه ات میشه برای فعال بودن..
ولی جدی معاد خیلی خوبه هااا
اگر خدا و قیامتی نبود من مدت هاااا پیش به جرم های مختلف اعم از ضرب و شتم و شاید قتل دستگیر میشدم😅
بعد از لعن اولی و دومی و سومی و معاویه و یزید امشب رو به لعن بلاتکلیفی اختصاص میدم ...
امروز به نیایش و طهورا ، نوه های خاله فاطمه گفتم که فکر کنم اینقدری که من از مامانجونتون و خونه ش خاطره دارم شما ندارین
خاله فاطمه دوست داشتنی ترین پیرزنی بود که توی دنیا میشناختم حتی در بدترین شرایط دقیقا در لحظات قبل تدفین و مراسمات شوهرشم اخلاقش خوب بود بعدشم خاله اشرف
خاله های مامانمن اما از خاله های خودم بیشتر دوست شون داشتم
خاله فاطمه هر سال مراسم عید الزهرا رو میگرفت خیلی مقید بود به این موضوع الانم دختر کوچیکشون مامان طهورا همیشه جشن عید الزهرا رو میگیره حالا یا خونه خودش یا خونه خاله
بعضی از خاطره های قشنگم از خودشو خونش هم مال همین جشن های عیدالزهراست
کم و بیش رفت امدمون زیاد بود ، زیاد تر از حالت عادی که یه نفر میره خونه خاله مامانش
مرگ و میر های زیاااد توی همون بازه سنی کودکی من هم باعث بیشتر شدن این رفت آمدا میشد
امروز رفتیم توی اتاق حاج آقا شوهر خاله فاطمه تا بازی کنیم
آخرین خاطره ای که از اون اتاق داشتم مربوط به ۷ یا ۸ سال پیشه فکر کنم تازه حاج آقا فوت شده بودن نوه های خاله فاطمه همشون همون حدود سن منن
اون سال فرزاد که فکر کنم هنوز درسشم تموم نشده بود ما بچه ها رو برد توی اتاق تا مثلا سرمون رو گرم کنه طاها و سجاد و محمدرضا و نیایش و من احتمالا همگی دبستانی بودیم محمد هادی هنوز زنده بود طهورا و مهدی اینقدر فسقلی بودن که اصلا توی اتاق راهشون نمیدادیم و داداش مهدی که الان حتی اسمشم یادم نیست احتمالا هنوز مدرسه نمیرفت یا اگر میرفت نهایت اول یا دوم بود
بازی اون روز چی بود؟ یه عروسک خیلی کوچولو ازین گرد های به شکل ایموجی رو باید از دست هم میگرفتیم
خیلی چیزا یادم رفته خییییلییی چیز های مربوط به همین یکی دو سال اخیر رو حتی
اما اینا رو واضح واضح یادمه
انگار همین دیروز بود
اون روز صبح که حلیم و عدسی گرفتیم و صبح خیلی زود رفتیم خونه خاله رو اینقدر واضح یادمه که امشب هر چی به جای خالی تخت خاله گوشه اتاق نگاه کردم باورم نشد که ازون روز ۶ یا ۷ سال گذشته
همه چیز این دنیا یه روزی عادی میشه اما مرگ یه جوریه که هر بار بهش فکر میکنی عین دفعه اول تن و بدنت میلرزه
خونه خاله فاطمه امروز خیلی پیر شده بود فکر کنم دلش برای خاله و حاج آقا و محمد هادی تنگ شده
هدایت شده از «کوله بار عشق»
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
__🚶🏻♀️
"کوله بار عشق"
╭┈────
╰┈➤ https://eitaa.com/kolehbareshgh
شاید
__🚶🏻♀️ "کوله بار عشق"
عهههه به بالاخره یه شعار تراز 😍
حالا درسته که حجاب مهمه اما یعنی چی که :
بی غیرتی عادی شده براتون
یا زورتون نمیره به زناتون؟
هر کی که زورش به زنش نمیره
باید بره بمیره
این چه خود زنی ایه که خانما توی میدون علیخانی کردن؟
یعنی مرد حق داره زور بگه؟ بعد اصلا گیریم حق داشته باشه حالا اگه یکی زور نمیگه بره بمیره؟
مطمئنا همین خانمایی که این شعار رو داد میزدن فردا اگه شوهرشون ذره ای خلاف میلشون حرف بزنه یه پا فمینیستن اما نمیدونم چرا همییییشه عالم زنان علیه زنان بودن!!!
گلدون پتوس بزرگم خودش داستان ها داره
حدودا ۳ سال پیش یه روز که قرار بود با نرجس بریم مسجد سر راه دم یه مغازه با پول های خودم چهار تا گلدون خریدم که چهارتا گلدون کوچیک تر همین شش تاست فکر کنم اون روز چهارتاش باهم کمتر از ۵۰ تومن شد
پولم به دو تا بزرگ هاش نرسید برای همین فردا شبش که رفتیم خونه مامان جونم که رو بروی همون مغازه بود ، مامانمو زور کردم که بریم دم اوم مغازه و برام این دو تا گلدون بزرگه رو بخره
خلاصه خاله همون روز قبل که گلدون هارو برده بودم و خونشون گذاشته بودم برای چند تا گل کاشته بود
توی کوچولو ترین گلدون کاکتوس کاشته بود توی بعدیش گل یخی توی بعدیش فردوس و توی چهارمی هم قاشقی کاشته بود (ترتیب گلدون ها توی این سه سال چندین بار عوض شد ترتیب فعلی به این صورته از کوچیک اولی پتوس دومی فردوس سومی پتوس چهارمی شفلورا پنجمی یخی و ششمی هم پتوس )
میخواستم اون دو تا گلدون جدید رو هم بدم خاله برام گل ناز و یه گل خوشگل دیگه به سلیقه خودش بکاره اما خاله گفت : من دیگه حوصله ندارم میخوای گلدوناتا بزار ولی پیله نکن که زود بده کارم دارم و باید صبر کنی تا یه وقتی که وقت و حوصله داشتم یه چیزی برات بکارم
خلاصه بخوام بگم گلدون رو آوردم خونه و با چشم های شیطانی به پتوس مامانم اینا که قد برگاش حدودا دو سه متر بود نگاه کردم و خب از اون روز نابود شدن گلدون مامان و بابا برای پا گرفتن گلدون من شروع شد
یه عاااالمه خاک از پشت بوم آوردم بعد از گلدون مامان بلند ترین برگ هارو جدا کردم و گذاشتمشون توی خاک