eitaa logo
شاید
28 دنبال‌کننده
206 عکس
50 ویدیو
2 فایل
شاید ، یعنی دنیا جایی برای گزاره های قطعی نیست https://daigo.ir/secret/21734247340 ناشناس @f_zamani_313 شناس
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
آقای ذولفقاری چهره شون مهربون به نظر میرسید انگار مهم تر از هر چیزی براشون راه افتادن کار ما بود اسمامونو گرفتن و چند دقیقه نشد که کارت هامونو صادر کردن و آوردن بعد از اون ساعات پر از استرسی که تحمل کردیم لطف ایشون خیلی شیرین بود به کام مون دعاشون کردم و میکنم و امیدوارم عاقبت بخیر شن ان‌شاءالله خدا از خادمانی که فقط اسم خادم رو یدک میکشن بکاهد و به خادمانی که خدمت کردن الویتشونه بیفزاید ...
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
توی غرفه کتاب هدیه های بانوان و کودکان رو پخش میکردیم یه مامان اومدن دختر ناز و خوشگلشونم تو بغلشون بود دستشون حسابی پر بود و اذیت میشدن با اون وضعیت هدیه ناز دخترشونو که تقدیم کردیم تقریبا دیگه نمیتونستن چیزی بگیرن کوچولو رو روی میز گذاشتن و گفتن که این خوشگل خانوم آقازاده هستن و پدرشون از شهدای جنگ ۱۲ روزه است... ته دلم خالی شد معصومیت دختر کوچولو و بی آلایش بودن و آرامش مادرش اذیتم کرد بیشتر از اونا اینکه من بابا داشتم و اون بخاطر من بابا نداشت اذیتم کرد... طاقت نیاوردم و بغلش کردمم صفت و محکم باهاش حرف ها زدم اما بماند... به مادرش گفتم میتونم تا یه جایی کوچولو رو بیارم و ایشونم قبول کردن و تا گیت بعدی همراهی شون کردم دم گیت بعد گفتن که من نمیتونم جلوتر برم همونجا صبر کردم که یکم وسایلشونو جمع و جور کنن تا بتونن بچه رو بگیرم در همون حال یه مادر دیگه که دست ایشونم پر بود اومدن و از خادم اون گیت خواستن که نوزاد رو نگه دارن چون دست ایشونم حسابی پر بود گفتن نوزاد فرزند شهیده از اعماق وجود شرمنده بودم دختر کوچولو حداقل یکی دو بار باباشو دیده بود اما این نوزاد چی؟ لبیک یا خامنه ای روی کلاهش باعث شد که همون ته خالی دلم هم بخنده دلم خوشحال بود که درسته بی‌وطن های بی‌شرف کم نیستن امام سربازای واقعی هم زیادن... باز هم به نوزاد و دختر کوچولو نگاه کردم مادرش دختر کوچولو رو ازم گرفت ، سر نوزاد رو بوسیدم و تا برگشتن به غرفه ؛ نه... شاید تا همین الان به دو تا بچه ای که دیده بودم و هزاران آدم دیگه ای که سخت زندگی کردن و سخت زندگی میکنن و یا قراره سخت زندگی کنن فکر میکنم...
شاید
پیوست : عکس دو تا آقازاده 🥲
🗞 مهسا، حمید و دختران 📝 | خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 درست اواسط ردیف اول، مهسا مرادیان همسر شهید حمیدرضا موسوی از شهدای جنگ ۱۲ روزه، نوزادی را به سینه چسبانده. بشرای ده روزه را. «حمیدرضا روز دوم جنگ، اومد خونه، اسم بشری رو انتخاب کرد، نورا رو بوسید، فاطمه رو مثل هر شب خوابوند و رفت. رفت و برنگشت» مهسا متولد ۷۹ است. یازده سال از من کوچک‌تر. گوشه لبش بالا می‌رود «حمیدرضا سه تا دختر می‌خواست، خدا هم بهش داد» فاطمه ۳٫۵ساله، نورا ۲ساله، و بشری که پدرش را ندید. «فاطمه‌م افسرده شده. خیلی به پدرش وابسته بود. هر شب حمید می‌خوابوندش. حالا شبا بی‌خوابه. هی می‌پرسه خدا خودش بابا نداره که بابای من رو گرفته؟» پرسیدم: «چه جوابی بهش می‌دی؟» «گفتم دعا کن اسرائیل بمیره تا بابا برگرده» مهسا تیر آخر را هم می‌زند: «پیکرش برنگشت کامل... یه تیکه استخون سوخته بازوش فقط... قدش بلند بود... کفنش اندازه یه استخون» نفس نمی‌کشم. همه این حرف‌ها را با آرامش می‌زند. می‌گوید بنویس قصه‌ام را. سخت است شرایطم. دلم می‌خواهد آدم‌ها حمیدرضا را بشناسند. به قصه‌ همه شهدایی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت گفته و نوشته نمی‌شوند. می‌گویم «می‌نویسم. خیالت راحت» 📝 فریناز ربیعی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🖥 | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی * 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 کنار همسر شهید موسوی، زهرا، همسر شهید علی‌اصغر نوحی نشسته. مانتو روسری و موقر است. سلین ۹ ماهه توی بغلش هی بازیگوشی می‌کند و می‌گوید سلاله ۹ ساله هم توی خانه است. همسرش مهندس هوا و فضا بوده و همراه شهید حاجی‌زاده. با مهسا توی مراسم‌ همسرانشان آشنا و دوست شده بودند. زهرا از شب قبل از شهادت همسرش گفت. روز دوم جنگ که برگشته بوده خانه کمی استراحت کند، زهرا ساکش را بسته و راهی‌اش کرده که زودتر برود. از این روایت‌ها زیاد شنیده‌ام از همسران و مادران شهدا. نمی‌دانم چرا هنوز هم برایم ماورایی است. اینکه زنی ساک ببندد برای همسرش و راهی‌اش کند که برود جایی که معلوم نیست سالم برگردد یا حتی اصلا برگردد یا نه... «برای خدا... خدا و اسلام و ایرانم... برای رهبر...» به چشم‌های زهرا نگاه می‌کنم. غرق خودم می‌شوم. آن‌ ور شاکی توی سرم ساکت شده،‌ رویش نمی‌شود بگوید شعار شعار... آن طرف فرشته‌ای ذهنم اما چشم‌هاش پر شده و به سلین خیره است... 🗓 شماره ١٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
شاید
من مطمئن نیستم ولی شاید بشرا همون نوزاد چند روزه باشه ...
تقریبا مطمئن شدم .. یعنی اون مامان ۲۵ ساله با سه تا بچه قد و نیم قد اونم دختر بچه چیکار میکنه؟💔
شاید
🖥 #روایت_دیدار | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی * 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR
البته فکر کنم شرایط زهرا خانوم سخت تر باشه چون سلاله قطعا خاطرات خیلی زیاد تری از باباش داره نسبت به نورا و فاطمه ...
ای کاش فردا بتونم برای بار ۶ هزارم فیلم غریب و فیلم مصلحت و فیلم هناس رو ببینم حداقل یکیشو ..
هدایت شده از پسر تهرانی
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه هم میدونه، دخترو که نباید دس روش بلند کنی... صلی الله علیک یا ریحانه الحسین(س) ❤️‍🩹 @TwitterParsianOfficial