eitaa logo
شاید
28 دنبال‌کننده
206 عکس
50 ویدیو
2 فایل
شاید ، یعنی دنیا جایی برای گزاره های قطعی نیست https://daigo.ir/secret/21734247340 ناشناس @f_zamani_313 شناس
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید
پیوست : عکس دو تا آقازاده 🥲
🗞 مهسا، حمید و دختران 📝 | خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 درست اواسط ردیف اول، مهسا مرادیان همسر شهید حمیدرضا موسوی از شهدای جنگ ۱۲ روزه، نوزادی را به سینه چسبانده. بشرای ده روزه را. «حمیدرضا روز دوم جنگ، اومد خونه، اسم بشری رو انتخاب کرد، نورا رو بوسید، فاطمه رو مثل هر شب خوابوند و رفت. رفت و برنگشت» مهسا متولد ۷۹ است. یازده سال از من کوچک‌تر. گوشه لبش بالا می‌رود «حمیدرضا سه تا دختر می‌خواست، خدا هم بهش داد» فاطمه ۳٫۵ساله، نورا ۲ساله، و بشری که پدرش را ندید. «فاطمه‌م افسرده شده. خیلی به پدرش وابسته بود. هر شب حمید می‌خوابوندش. حالا شبا بی‌خوابه. هی می‌پرسه خدا خودش بابا نداره که بابای من رو گرفته؟» پرسیدم: «چه جوابی بهش می‌دی؟» «گفتم دعا کن اسرائیل بمیره تا بابا برگرده» مهسا تیر آخر را هم می‌زند: «پیکرش برنگشت کامل... یه تیکه استخون سوخته بازوش فقط... قدش بلند بود... کفنش اندازه یه استخون» نفس نمی‌کشم. همه این حرف‌ها را با آرامش می‌زند. می‌گوید بنویس قصه‌ام را. سخت است شرایطم. دلم می‌خواهد آدم‌ها حمیدرضا را بشناسند. به قصه‌ همه شهدایی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت گفته و نوشته نمی‌شوند. می‌گویم «می‌نویسم. خیالت راحت» 📝 فریناز ربیعی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🖥 | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی * 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 کنار همسر شهید موسوی، زهرا، همسر شهید علی‌اصغر نوحی نشسته. مانتو روسری و موقر است. سلین ۹ ماهه توی بغلش هی بازیگوشی می‌کند و می‌گوید سلاله ۹ ساله هم توی خانه است. همسرش مهندس هوا و فضا بوده و همراه شهید حاجی‌زاده. با مهسا توی مراسم‌ همسرانشان آشنا و دوست شده بودند. زهرا از شب قبل از شهادت همسرش گفت. روز دوم جنگ که برگشته بوده خانه کمی استراحت کند، زهرا ساکش را بسته و راهی‌اش کرده که زودتر برود. از این روایت‌ها زیاد شنیده‌ام از همسران و مادران شهدا. نمی‌دانم چرا هنوز هم برایم ماورایی است. اینکه زنی ساک ببندد برای همسرش و راهی‌اش کند که برود جایی که معلوم نیست سالم برگردد یا حتی اصلا برگردد یا نه... «برای خدا... خدا و اسلام و ایرانم... برای رهبر...» به چشم‌های زهرا نگاه می‌کنم. غرق خودم می‌شوم. آن‌ ور شاکی توی سرم ساکت شده،‌ رویش نمی‌شود بگوید شعار شعار... آن طرف فرشته‌ای ذهنم اما چشم‌هاش پر شده و به سلین خیره است... 🗓 شماره ١٣ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
شاید
من مطمئن نیستم ولی شاید بشرا همون نوزاد چند روزه باشه ...
تقریبا مطمئن شدم .. یعنی اون مامان ۲۵ ساله با سه تا بچه قد و نیم قد اونم دختر بچه چیکار میکنه؟💔
شاید
🖥 #روایت_دیدار | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی * 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR
البته فکر کنم شرایط زهرا خانوم سخت تر باشه چون سلاله قطعا خاطرات خیلی زیاد تری از باباش داره نسبت به نورا و فاطمه ...
ای کاش فردا بتونم برای بار ۶ هزارم فیلم غریب و فیلم مصلحت و فیلم هناس رو ببینم حداقل یکیشو ..
هدایت شده از پسر تهرانی
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه هم میدونه، دخترو که نباید دس روش بلند کنی... صلی الله علیک یا ریحانه الحسین(س) ❤️‍🩹 @TwitterParsianOfficial
همیشه برام سوال بود که چرا مامانم اینقدر ارتباطش با دوستای صمیمیش کمه حالا دارم میفهمم که وقتی کسی میگه فلانی دوست صمیمیمه به این معنی نیست که لزوما توی همون زمان دوست صمیمیشه بلکه منظور این هستش که این آدم یه زمانی دوست صمیمی من بوده باز سوال پیش میاد که مگه میشه آدم با دوست صمیمیش دیگه صمیمی نباشه؟ تجربه میگه بله قطعا میشه آدما اول کمرنگ میشن بعد بیرنگ میشن و بعد کم کم از زندگیت محو میشن ... یه جوری که باورت نمیشه اون آدم یه روزی رفیق صمیمیت بوده
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
خب از آقا بگم ... خیلی متین و با وقار و با صلابت بودن ... از نزدیک مقتدر تر به نظر میرسیدن شاید بهترین تعریف برای ایشون : أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ باشه درسته که مثل بقیه از حضورشون به گریه نیوفتادم ولی خیلی خوشحال شدم با ذوق راهمو از وسط آدمو پیدا کردم و یه گوشه دنج دور از دوربینا نشستم جایی دیدش خوب باشه من صندلی و صاحبش رو میدیدم و مطمئن بودم که ایشونم منو میبینن با وقار بلند شدن ، دست بلند کردن و یجورایی از لطف بانوانی که براشون ذوق میکردن تشکر کردن قبل رفتن چند ثانیه ای رو به رسم احترام موندن و شنیدن از خانوم هایی که شعار های مختلف میدادن .. در کل ای کاش میتونستم به باور قلبی بهتری راجب شون برسم اما متاسفانه شباهت های کم حکومت فعلی با حکومت حضرت علی و از طرفی مقایسه دائمی ایشون با حضرت علی توی ذهنم مانع میشه که بتونم بیشتر از این بهشون علاقه پیدا کنم ..
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
وقتی حرف از رزق و روزی میشه یاد غذا میوفتیم ولی راستش همه چی رزقه گاهی یه آدم گاهی یه حرف گاهی یه سفر گاهی یه دیدار و گاهی مجموعه ی همه ی اینها میشه یه رزق خاص ... این رزق خاص قسمت من شد توی یه شرایط روحی نامناسب راستش اینکه چیشد که شد رو نمیشه گفت اما احساس میکنم تماااام کائنات مسئول این بودن که پای منو به بیت برسونن درسته که خادمی قسمتم نشد ولی خود خدا میدونست که مخاطب بودن برای من راحت تره و توی دلمم بیشتر دوستش دارم ... و یقینا کله خیر ...