شاید
🗞 مهسا، حمید و دختران 📝 #روایت_دیدار | خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان
من مطمئن نیستم ولی شاید بشرا همون نوزاد چند روزه باشه ...
🖥 #روایت_دیدار | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی *
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 کنار همسر شهید موسوی، زهرا، همسر شهید علیاصغر نوحی نشسته. مانتو روسری و موقر است. سلین ۹ ماهه توی بغلش هی بازیگوشی میکند و میگوید سلاله ۹ ساله هم توی خانه است. همسرش مهندس هوا و فضا بوده و همراه شهید حاجیزاده. با مهسا توی مراسم همسرانشان آشنا و دوست شده بودند. زهرا از شب قبل از شهادت همسرش گفت. روز دوم جنگ که برگشته بوده خانه کمی استراحت کند، زهرا ساکش را بسته و راهیاش کرده که زودتر برود.
از این روایتها زیاد شنیدهام از همسران و مادران شهدا. نمیدانم چرا هنوز هم برایم ماورایی است. اینکه زنی ساک ببندد برای همسرش و راهیاش کند که برود جایی که معلوم نیست سالم برگردد یا حتی اصلا برگردد یا نه... «برای خدا... خدا و اسلام و ایرانم... برای رهبر...» به چشمهای زهرا نگاه میکنم. غرق خودم میشوم. آن ور شاکی توی سرم ساکت شده، رویش نمیشود بگوید شعار شعار... آن طرف فرشتهای ذهنم اما چشمهاش پر شده و به سلین خیره است...
🗓 شماره ١٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
شاید
🖥 #روایت_دیدار | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی * 📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR
فکر کنم سلین خانومم همون دختر کوچولوی نازم باشن ..
شاید
من مطمئن نیستم ولی شاید بشرا همون نوزاد چند روزه باشه ...
تقریبا مطمئن شدم ..
یعنی اون مامان ۲۵ ساله با سه تا بچه قد و نیم قد اونم دختر بچه چیکار میکنه؟💔
شاید
🖥 #روایت_دیدار | ٩* سال و ۹ ماه و یک زندگی * 📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR
البته فکر کنم شرایط زهرا خانوم سخت تر باشه چون سلاله قطعا خاطرات خیلی زیاد تری از باباش داره نسبت به نورا و فاطمه ...
ای کاش فردا بتونم برای بار ۶ هزارم فیلم غریب و فیلم مصلحت و فیلم هناس رو ببینم
حداقل یکیشو ..
هدایت شده از پسر تهرانی
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه هم میدونه، دخترو که نباید دس روش بلند کنی...
صلی الله علیک یا ریحانه الحسین(س) ❤️🩹
@TwitterParsianOfficial
همیشه برام سوال بود که چرا مامانم اینقدر ارتباطش با دوستای صمیمیش کمه
حالا دارم میفهمم که وقتی کسی میگه فلانی دوست صمیمیمه به این معنی نیست که لزوما توی همون زمان دوست صمیمیشه بلکه منظور این هستش که این آدم یه زمانی دوست صمیمی من بوده
باز سوال پیش میاد که مگه میشه آدم با دوست صمیمیش دیگه صمیمی نباشه؟ تجربه میگه بله قطعا میشه
آدما اول کمرنگ میشن بعد بیرنگ میشن و بعد کم کم از زندگیت محو میشن ...
یه جوری که باورت نمیشه اون آدم یه روزی رفیق صمیمیت بوده
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
خب از آقا بگم ...
خیلی متین و با وقار و با صلابت بودن ...
از نزدیک مقتدر تر به نظر میرسیدن
شاید بهترین تعریف برای ایشون : أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ باشه
درسته که مثل بقیه از حضورشون به گریه نیوفتادم ولی خیلی خوشحال شدم
با ذوق راهمو از وسط آدمو پیدا کردم و یه گوشه دنج دور از دوربینا نشستم جایی دیدش خوب باشه من صندلی و صاحبش رو میدیدم و مطمئن بودم که ایشونم منو میبینن
با وقار بلند شدن ، دست بلند کردن و یجورایی از لطف بانوانی که براشون ذوق میکردن تشکر کردن
قبل رفتن چند ثانیه ای رو به رسم احترام موندن و شنیدن از خانوم هایی که شعار های مختلف میدادن ..
در کل ای کاش میتونستم به باور قلبی بهتری راجب شون برسم اما متاسفانه شباهت های کم حکومت فعلی با حکومت حضرت علی و از طرفی مقایسه دائمی ایشون با حضرت علی توی ذهنم مانع میشه که بتونم بیشتر از این بهشون علاقه پیدا کنم ..
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
وقتی حرف از رزق و روزی میشه یاد غذا میوفتیم ولی راستش همه چی رزقه گاهی یه آدم گاهی یه حرف گاهی یه سفر گاهی یه دیدار و گاهی مجموعه ی همه ی اینها میشه یه رزق خاص ...
این رزق خاص قسمت من شد توی یه شرایط روحی نامناسب
راستش اینکه چیشد که شد رو نمیشه گفت اما احساس میکنم تماااام کائنات مسئول این بودن که پای منو به بیت برسونن
درسته که خادمی قسمتم نشد ولی خود خدا میدونست که مخاطب بودن برای من راحت تره و توی دلمم بیشتر دوستش دارم ...
و یقینا کله خیر ...
شاید
باید سر فرصت بیام و ازین سه روز بنویسم ولی چون حافظه ماهی دارم یه سری از چیزایی که باید در مورد بنوی
فکر کنم بهترییییین رزق های زندگی هر آدمی آدم های خوب هستن
من توی این سفر آدمای جدید و جالبی رو شناختم که واقعااا از هم سفر شدن باهاشون خوشحالم ..
حتی آدم های قبلی رو هم بهتر شناختم و اینم خودش یه جور رزق بود
خانم ظاهری رو خیلی ندیدم ولی همون چند دقیقه هم میشد فهمید که چقدررر خسته ان و فشار زیادی روشونه ...
خانم موسوی تا لحظه آخری که دیدمشون لبخند به لب داشتن و دائما در حال رسیدگی به کارها بودن
خانم عابدی هم بر عکس ظاهر نه چندان مهربونشون خیلی خوش قلب بودن (البته ارادت خاص بنده به همشهریای امام رضا هم باعث شد برام دوست داشتنی تر باشن )
خانم غلامی با مزه که خیییلییی دوست دارم برای یه بار دیگه هم که شده ببینمشون با اون لهجه شیرین شیرازی و اون طنز بیآلایش شون واقعااااا دوست داشتنی بودن
خیلی از بچهها رو فقط یکی دو بار دیدم ولی خب همشونو دوست دارم چون یه نقطه اشتراک داریمو اونم هدف مشترک مونه من مطمئنم که هممون دوست داریم دنیا جای بهتری برای زندگی باشه
خانم جعفریان عزیزم که خیلی بهشون سخت گذشت چه روحی و چه جسمی ولی تو تموم لحظات صبورانه مدیریت کردند و لبخند زدند و دلگرمی دادند
براشون از خدا صبر ایوب میخوام واااقعا😅
خانم رحیمی مثل مادر بودن برام و توی اون سفر جای خالی حمایت مادرم رو پر کردن واقعااا ازشون ممنونم شرمندم اگر که یه وقت ناخواسته اذیت شون کردم
زینب فوق العاده بود نمیدونم یه دختر چطور میتونه اینقدرررر خوب باشه مهربون،آروم،ناز،کمک حال،دلگرمی و هر ویژگی خوب دیگه رو این دختر داشت درسته از من کوچیک تره ولی از نظر اخلاقیات شاید باید ازش یاد بگیرم ...
هر چند همونطور که به خودشم گفتم همچنان معتقدم که ممکنه ازین خوب بودن ضربه بخوره من فکر میکنم همه لیاقت خوبی کردن رو ندارن ...
البته دقیقا توی همین سفر بودن آدمایی که هر بار بهشون فکر میکنم با خودم میگم ای کاش هیچ وقت نبینمش اماااا
در نهایت همهههههی بچه های خوب اصفهان و بقیه استان ها که توی این چند روز باهاشون آشنا شدم رو دعا میکنم و امیدوارم بازهم ببینمشون ...
و من قطعا خیلی خوشبخت بودم که با اون آدمای خوب همسفر شده بودم😍