توی یه کانال تلگرامی نوشته بود :
فکر کن و بهم بگو الان چه اخلاق خوبی داری که اون رو مدیون تربیت مادرت میدونی؟
نوشتم :
کتابخون بودن
مامانم وقتی ۴ یا ۵ سالم بود روزی نیم ساعت وقت میزاشت برای کتاب من و توی اون تایم فقط برای من کتاب و مجله میخوندم ۷ ، ۸ سالم که شد هر دو ، سه روز یه بار منو میبرد کتابخونه نزدیک خونمون و میگفت حتی اگه هر روز هم کتاباتو تموم کنی من هر روز میارمت کتابخونه
البته این اخلاق بد کتاب خریدن رو مامانم بهم یاد نداده خودم یاد گرفتم😅😅
و بعدش پرت شدم به روزایی که مامانم روفرشی رو توی بالکن پهن میکرد و من یه ّبغل مجله رشد و کتاب رو میریختم روی روفرشی و مینشستم توی تنها آغوش امن زندگیم ...
شاید
توی یه کانال تلگرامی نوشته بود : فکر کن و بهم بگو الان چه اخلاق خوبی داری که اون رو مدیون تربیت ما
بعد ترش هم که بیشتر فکر کردم دیدم همه اخلاقای خوبمو از مامان دارم حتی اگر نتونم اینو به خودشون بگم ...
پ.ن: متاسفانه همه اخلاقای بدمم از مامانم دارم البته ...😅
شاید
https://daigo.ir/secret/21734247340 اگر حرفی دارید میشنوم این ناشناسمه✨
شماهم بهش فکر کنید و اگر دوست داشتین اینجا بگین تا باهم بخونیم ...
حتی ابر ها هم از خوشحالی دارن گریه میکنن 😍
تولد سید بانوان دوعالم ، ام ابیها ، معشوقهی امیر المومنین ، مادر سید جوانان اهل جنت مبارک🌱
شاید
حتی ابر ها هم از خوشحالی دارن گریه میکنن 😍 تولد سید بانوان دوعالم ، ام ابیها ، معشوقهی امیر المومنی
معتقدم که شخصیت بانوی که با تمام محدودیت های زمانه خودش تونست توی تمام عرصه های زنانه و مردانه حرفی برای گفتن داشته باشه رو ما نمیتونیم تفسیر کنیم و تنها در وصفش میشه گفت که :
فاطمه فاطمه است ✨
روز فرشته های زمینی که اسمشون یه بند از صبح تا شب روی لبمونه هم مبارک باشه 😍❤️
البته که قطعا فرقی نمیکنه این اسم مامان باشه یا آنا یا ننه یا دایه یا مادر باشه ماهیت وجودی این جایگاه اینه که همه لحظات بهش احتیاج داری و او هم ذاتا اهل منت نیست ..✨
هدایت شده از بینهایت
به من بگو چرا برای آمدن تو پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلّم خوبیها و روشناییها باید چهل روز خود را غرق در عبادت خدا کند؟
تو چهقدر بالایی؟!
که برای چیدنت از عرش الهی باید چهل روز از نردبان عبادت بالا رفت تا دستِ بلندقامتترین مردِ معنویِ عالم به میوهٔ حضور تو دست پیدا کند؟
عبادت همهٔ ما در همهٔ عمر با یک لحظه از عبادت پدرت برابری نمیکند. حالا چه کسی میتواند روی چهل روز عبادت این مرد قیمتی بگذارد تا عقلهای ما توان درکش را داشته باشد؟ و حالا آیا کسی هست تا قیمتی برای حضور تو در این عالم معیّن کند؟
مژدهٔ آمدن تو...
فقط وقتی چشم پدرت را روشن کرد که چهل روز از مادرت دوری گُزیده بود و مادر هم چهل روز در فراقِ محبوبترین همسر روزگار آه کشیده بود و غصه خورده بود.
حاصل ۴۰ روز عبادت عابدترین مرد روزگار و ۴۰ روز تحمل فراقِ برترینِ خلقِ روزگاران برترین زن جهان است، یا زهرا سلاماللهعلیها ...
📕 #برگ: منبع نور بهشت خندهٔ تو فاطمه
♾ @binahayat_ir
شاید
حتی ابر ها هم از خوشحالی دارن گریه میکنن 😍 تولد سید بانوان دوعالم ، ام ابیها ، معشوقهی امیر المومنی
خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست...
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است، دیدم که فاطمه نیست...
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست...
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است، دیدم که فاطمه نیست...
خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست...
نه، اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست...
فاطمه فاطمه است
دکتر علی شریعتی_کتاب فاطمه، فاطمه است
هدایت شده از تأملات | تولايى
🔹بچه لوس!
ما درست وسط جنجال واژهها گیر کردهایم؛ برایمان دنیایی از ذهنیت ساختهاند و ما ماندیم و غربت واقعیت...
مگر نگفتهاند: الْجَنَّةُ تَحْتَ أقْدامِ الْأُمَّهاتِ؟
پس وسط معرکه، بچه لوسها که یاد گرفتند چطور از زیر قدمهای مادر، نردبان بسازند و دروازههای ملکوت را فتح کنند، بازی را بُردند و اتو کشیده ها که از طعم خاک پای مادر محروم شدند، قافیه را بد باختند..
@m_a_tavallaie
هدایت شده از الـمۆعـٖود؛ ☫
داستان « طیطه و ایلیا » :
روزی بانو طــیطــه بیمار بود.
ایلیا بر بالینش نشست… نگاهش پر از دلسوزی، پر از مهر.
آرام پرسید:
«طیطه جان… چه میخواهی برایت فراهم کنم؟»
بانو با همان حیا و نجابت همیشگی گفت:
«من از تو چیزی نمیخواهم…
پدرم سفارش کرده که از همسرم چیزی طلب نکنم، مبادا فراهمکردنش سخت باشد و او شرمنده گردد.»
اما ایلیا سوگند داد…
دلش تحمل نداشت که آرزوی طیطه ناگفته بماند.
پس بانو گفت:
«اکنون که سوگندم دادی، اگر اناری باشد… خوب است.»
ایلیا از خانه بیرون آمد.
فصل انار گذشته بود.
کوچهکوچه میپرسید: «کسی انار دارد؟»
تا آنکه مردی گفت: «شمعون چند دانه آورده بود… شاید مانده باشد.»
ایلیا به در خانهاش رفت.
شمعون گفت: «همه تمام شد.»
اما همسرش آهسته گفت: «یکی را پنهان کردهام.»
انار را آوردند.
ایلیا چهار درهم پرداخت.
شمعون گفت: «قیمتش نیم درهم است.»
ایلیا فرمود:
«نیم درهم برای تو… سه درهم و نیم برای همسرت که ایثار کرد.»
در راه بازگشت، صدایی شنید.
نالهای لرزان… مردی نابینا، غریب، بیکس.
آمده بود امید بگیرد—
نمیدانست سرش بر دامن ایلیا است.
ایلیا انار را نگاه کرد و گفت:
«این انار را برای بیمار در خانه میبرم…
اما نیمی برای تو، شاید شفا یابی.»
انار را دو نیم کرد و دانهدانه در دهان فقیر گذاشت…
و چون مرد خواست، نیم دیگر را هم بخشید.
وقتی به خانه رسید، دستانش خالی بود…
اما دلش از بخشندگی لبریز.
از لای در سرک کشید—
و شگفتا… طیطه نشسته بود، و طبق انار در برابرش میدرخشید.
ایلیا با شوق پرسید:
«طیطهی من… این انار از کجا؟»
و بانو آرام گفت:
«پس از رفتنت حالم بهتر شد.
در زدند. مردی طبق انار آورد و گفت:
این هدیهی ایلیاست برای طیطه.»
آن لحظه ایلیا فهمید…
آنچه برای خدا بدهی، خدا هزار برابر بازمیگرداند.
یک انار رفت...
و طبق انارِ آسمان برگشت.
#داستانعاشقانه
#اَللّهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَجَ
#بنت_المهدی
#زندگی_به_سبک_او
من فکر میکردم فقط بچه ها و جوونا ان که خیلی حرف شنیده نشده دارن
ولی خب همهی آدما قلبی مملو از حرف دارن ..
همه مون داریم از نداشتن آدم امن رنج میبریم و این ترسناکه چون به این معناعه که خودمون هم آدمای امنی برای بقیه نیستیم ...