eitaa logo
اتاق کنجی من
486 دنبال‌کننده
228 عکس
40 ویدیو
2 فایل
دل نگاره های ریحانه ابوترابی پیام ناشناس https://abzarek.ir/service-p/msg/2486188
مشاهده در ایتا
دانلود
برای خودم که خسته نشم که بوی خوشش غصه مو ببره برای خودم که با دیدنش غم از شاخه ی لحظه هام بپره چه خوبه یه زن برای خودش یه وقتا یه چند شاخه گل بخره پ.ن:خیلی بوی بدی میداد😐 https://eitaa.com/otaghekonji
مامان! آبی که گذاشتم رو گاز داره خر و پف میکنه! نودلمو بندازم؟ 😊😊😊
تو یک تنه همه ی آرزوی من بودی... https://eitaa.com/otaghekonji
گاهی شبا که حسین بی قرار تره ، به نیت استعانت از حضرت رباب س ، برای حسین روضه ی علی اصغر ع میخونم. جای لالایی.... این بداهه، لالایی امشب حسینمه به بابا بگو به دشمن، واسه تو رو نزنه ... دادمت دستش و گفتم که اینم سهم منه آره کوچیکه ولی میخوام فدای تو بشه خودشم میخواد هنوز نمیتونه حرف بزنه ... میدونم شاید که تیر جواب گریه هاش بشه یا که خون، مرهم خشکیدگی لباش بشه ولی از وقتی باباش گفته که یاری ندارم داره گریه میکنه ، اونم میخواد فداش بشه لالالالایی علی شیش ماهه قربونی من لالالالایی علی ای ابر بارونی من قول بده یه کار کنی بابات خجالت نکشه ... یه کاری کن سرمن هم پیش اون بلند بشه اگه چیزی شد مامان ،گریه نکن فقط بخند اگه ترسیدی مامان چشای خسته تو ببند برو میدون و با گریه هات علی رجز بخون غربت بابایی رو تا عرش اعلی برسون ... به رباب قولی بده حالا که مرد میدونی تا ابد تو بغل بابا، رو سینش بمونی لالالایی علی ... لالالالایی علی...
یاحسینی که جهان یکسره بر لب دارد یادگاری‌ است که از حضرت زینب دارد
حسین را به زور خوابانده ام.‌ از ساعت ۸ اغتشاشات را لیدری میکرد. نفس برایم نگذاشت. اصرار دارد حتما بلایی سر خودش بیاورد. امید به زندگی صفر! باید ، هم آزادی بدهم که تجربه کند، هم محدود کنم که نیفتد! در این میان اخبار اغتشاشات را هم دنبال میکردم.‌ فیلم کتک خوردن بسیجی ...خبر شهادت پاسداران، تخریب اموال عمومی ... لالایی ظهر شبکه ی پویا توی مغزم پخش میشود‌: از خدا میخوام که حالِ ....دنیا باشه با تو بهتر دلم برای بچه ها و ترس‌های بزرگشان از سر و صداهای کوچک میسوزد‌. با خودم فکر میکنم‌شاید دل امام زمان ع هم برای ما ... چه میدانم. خدا بخیر بگذراند و حفظ کند. نظام را ،و تمام جان های عزیز را ... ۱۸دی ماه ۱۴۰۴
من ؟ حرف های زیادی ذهنم رو مشغول کرده شعرهای نگفته ی زیادی عواطفم رو درگیر کرده روایت های خوانده شده و فیلم های دیده شده ی این روزها ،روال عادی زندگی رو ازم گرفته حتی گریه های زیادی رو به بعد موکول کردم در لابه لای شست و شو و رُفت و روب و تر و خشک کردن بچه ها دنبال فرصتی هستم که روی جمله جمله صحبت های آقا فکر کنم. چند روایت رو باید تا فراموش نکردم بنویسم. در هیاهوی اغتشاشات و جنگ و اقتصاد و جهاد تبیین و شهادت و قساوت و تحلیل های آخر الزمانی و سرعت تند حوادث و جریان رشد و تربیت سه فرزندم ... دنبال جای خودم و وظیفه م میگردم سر گر دان
_۲۰ دی ۱۴۰۴ _ کلافه و رنجیده خاطر و به هم ریخته از وضعیت کشور و داغ شهدا ... سرگردان توی خانه راه میرفتم. مادر بداخلاقی بودم‌ . تنها هنرم این بود که شبکه خبر را روشن نکنم تا بچه ها از این ترسیده تر نشوند‌ . اول شب یکی از دوستان زنگ زد‌. صدایش نمی آمد‌ . فقط صدای همهمه و شعار می‌شنیدم و گاهی یک تک کلمه از او... متوجه شدم می‌گوید میدان مفید تجمع است و بیایید. درجا گفتم نمیتوانم‌. می‌دانستم همسرم حتما اجازه نمی‌دهد و علاوه بر این جان سه تا بچه ی کوچک را باید به خطر بیاندازم. دلم ولی این حرف ها را نمیفهمید. به همسرم گفتم و گفت خودش می‌رود. ما؟ نه ! ناراحت و عصبی بودم و زیر لب و گاهی بلند غر میزدم . زهرای ۷ ساله سکوت پدر و غر زدن های ریز مرا زیر نظر داشت . یکباره گفت :مامان بابا راست میگه‌ . خطرناکه! تیر میزنن! فهمیدم مضطرب است . گفتم اصلا خبری نیست مامان. از ناراحتی تلوزیون را روشن کردم و شبکه قم را آوردم . زنده ،جمعیت انبوهی از مردم در تاریکی شب در زنبیل آباد ... به زهرا گفتم ببین مامان چقدر زیادن. راهپیماییه.خطری میبینی ؟ گریه اش ‌گرفت و جیغ و داد کرد که اگر برویم هم نمی آید‌. همسرم تا صحنه تلوزیون را دید گفت برویم. درجا پریدم و به بچه ها فراخوان آماده باش دادم. از هیچ کاری نکردن و پناه گرفتن در خانه خسته شده بودم. زهرا حسابی ناسازگاری میکرد. نگاهش کردم و گفتم به نظرت من دوستت ندارم‌؟ گفت یعنی چی ؟ داری گفتم پس اگه دوستت دارم به نظرت اگه یه ذره هم خطر باشه میبرمت اونجا ؟ گفت نه گفتم پس به من اعتماد کن .مطمئنم خوشحال میشی... نشستیم در ماشین و افتادیم توی کوچه پس کوچه های ۳۰‌متری قائم به سمت زنبیل آباد. یک لاین جمعیت بود و لاین دیگر ماشین ها ... برخی ماشین ها به اعتراض به راهپیمایی امت حزب الله بوق های ممتد میزدند و مردم محکم تر شعار میدادند‌ . اغلب ماشین های شاسی بلندچند ده میلیاردی ! در کوچه پس کوچه ها پارک کردیم و جاری شدیم بین سیل جمعیت.‌.. دور تا دور خیابان پر بود از نیروهای نیروی انتظامی و جوانان جان بر کف بسیجی که انگار مردم را جهت امنیت در آغوش گرفته بودند‌ . هادی خادم شعار میداد .هم شعار وطن دوستانه هم شعار انقلابی ،هم شعار ضد مفاسد اقتصادی ،و اغلب شعار ضد آمریکایی... جمعیت خشمگین بود و پر حرارت. داغدیده و غیرتمند.مانده بودم در این قطعی نت و پیامک و تماس چگونه اینهمه جمعیت جمع شده‌ .مداح گفت دیشب خیابان آذر بودیم.امشب صدوق . مثل دیشب فردا هم هرکس به بیست نفر خبر دهد تا برویم نیروگاه . ببینیم دیگر کدام اغتشاشگری جرات میکند خیابان و شهر را ناامن کند‌ . جواب سوالم را گرفتم. دلم خنک شد که این جمعیت عظیم با این شیوه ساده ، و این شبکه سازی ابتدایی دور هم جمع شده اند. زهرا حسابی شارژ شده بود و بلند شعار میداد‌ .وسط راه آستینم را کشید .سرم را پایین بردم ‌.با صدای بلند طوری که مطمئن شود می‌شنوم گفت الان که فکر میکنم خوب شد اومدیم. اگه نمیومدیم فکر میکردن ترسیدیم‌.ولی الان اونا میترسن. خیلی زیادیم. قند توی دلم آب شد . دستش را کشیدم و بوسیدم و گفتم آرههه مامان. آره.... یادت باشه دفاع از وطن،دفاع از ایران ،از همه ی کارای آدم مهم تره‌ . همیشه اینو یادت بمونه مامان. از دشمن نترس‌. همان شب قرار تجمع فردا شب ،امام زاده سید معصوم نیروگاه کلید خورد . ادامه دارد...
ادامه _۲۱دی ۱۴۰۴_ نماز مغرب و عشا را در امام زاده سید معصوم خواندیم . مقداری صبر کردند تا مردم جمع شوند و بعد حدود یک ساعت با جمعیت به راه افتادیم. اینبار غیر از اقای خادم ،تریبون را حاج اقا میرزامحمدی و اقای سلحشور مداح بدست گرفته بودند. یک مداح ترک زبان هم گاهی شعار ترکی میداد و غیرت ترک زبانان نیروگاه را به جوش می آورد. مردم از همه قشری بودند. چند زن کم حجاب را دیدم که بین جمعیت مرگ بر آمریکا می‌گفتند. پیرمردی که کت کهنه ای به تن داشت و به سختی راه میرفت. ولی شعار ها را از قلم نمی انداخت‌ ‌حتی مشت گره کرده اش دائم بالا بود‌ . گوشی همسرم زنگ خورد و از مکالمه ش متوجه شدم پدرشوهر ۸۰ ساله ام با خانمش که از ساده ترین و کم درآمد ترین اقشار جامعه هستند هم در تجمع شرکت کرده اند. جمعیت زیادی از محله های مختلف نیروگاه بصورت خود جوش حرکت کرده بودند تا به این جمعیت بپیوندند‌ . این همه جمعیت با فراخوان بدون اینترنت ،و صرفا از طریق مردم و شبکه قم ، نشان می‌داد که فردا در تجمع سراسری۲۲ دی ، حادثه عظیمی رقم خواهد خورد. داغ ، داغ شهید ، مردم را به تکاپو می اندازد. جامعه را به حرکت در می آورد. اینبار که دیگر داغ سوزانده شدن قرآن و مسجد هم دل های مردم را گدازه کرده بود‌. آنچه که بیشتر از همه توجه م را جلب کرده بود ،حرکت مردمی خودجوش ،به لیدری مداحانی بود که هیئت ها و منبرهاشان بویی از سکولار نبرده بود . مداحان و منبری هایی که هر اتفاقی افتاد مردم را خبر کردند و آمدند وسط میدان. چه اوایل دهه نود ،در تشییع غریبانه شهدای فاطمیون و مدافع حرم چه جشن حماسه ی طوفان الاقصی چه تجمع های بعد از تهدید جان آقا در جنگ دوازده روزه ... چه الان... قم لبریز است از هیئت و مداح و منبری و سخنران های تاپ کشوری که هرکدام دفتر و دستکی دارند و هزاران مخاطب . برخی از این ها، هیئت های مفصل محرم و فاطمیه شان زبانزد است . اما کاری به سیاست ندارند‌ ‌. نه غزه، نه لبنان،نه داعش،نه حتی جنگ دوازده روزه ... درعین حال برای محسنیه گریبان می‌درند. اگر بتوانند یک‌جایی لعن را ،لعن عمومی را قاطی روضه و واحد و زمینه کنند دریغ نمی‌کنند. ولی وقتی قرآن و مسجد سوزانده شود و بسیجی و نیروی امنیتی ،کف خیابان خاکستر شود ، هیئتشان پناه گرفته که مبادا غبار روی پرچمش بنشیند. دمتان گرم اقای هادی خادم.اقای سلحشور،اقای میرزا محمدی ... ر.ابوترابی
من تورا دیدم و تمام شدم نوبت توست تا شروع کنی ...
ظرف ها را که شست، خالی کرد... کاسه‌ی اشک را به روی زمین خُرد شد بین حرف های اتاق آب شد بین دامنی پر چین بغض کرده گلوی جارویش... نم نم گریه و صدایش را شعر می‌خواند و جمع می‌کرد از... روی قالی شکسته هایش را توی آیینه تا خودش را دید... پاک کرد از خودش نگاهش را کاش این دستمال می‌فهمید تب و تاب بخار آهش را زن بی حوصله دلش می‌خواست که خودش را به یک سفر ببرد کاش میشد که با دو بال سفید روزی از روی بالکن بپرد به خود آمد، و رفت پر بکند روی ایوان، کناره ی نرده ... ظرف آب کبوتری را که ... نیمه ی شب پناه آورده دان به دستش گرفت و چایی ریخت گوشه ی بالکن نشست زمین گفت خوش آمدی کبوتر جان پر بزن روی دامنم بنشین! بق بقویی کن و سلامی کن بشکند بغض سرد و سنگینم حالی از من بپرس همسایه! حالی از من بپرس! غمگینم...